من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اولین روز

دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹، 20:13

مامانم حرف میزنه و من مثل بز زل میزنم بهش

: |

و از یه جایی به بعد تصمیم گرفت اصلا با هام حرف نزنه

___

سال تا سال کسی به من زنگ نمیزدا

کاری نداشت باهام اصلا

الان هی زنگ میزنن =|

مامانم علاقه به تعریف جزییات کارای من داره

هی چشم و ابرو میام که لازم نیست

همه خبر دار شن من چکار دارم میکنم و

فعلا روز اولی به کسی نگفت=))

___

اما ۷۲ساعت پشت سر هم آخه؟

من الان میخوام دهنمو باز کنم نعره بزنم😑

تازه من پرحرف هم نبودم،کلا کوتاه و مختصرم

حرف میزدم. مشتاقم بدونم اون دختره

که تو کلاس‌به زوور ساکتش میکنیم

چطور اینو انجام میده، رکوردش چند ساعته 👀

 و اقا روزه ی اسلامی باز یه انصاف داره

غروب به بعد آدم به شکمش میرسه

قانونم اینم باید اینجور میشد که از غروب به بعد آزادی م

واه واه

 مشتاقم بدونم سه روز رو انجام میدم 

یا مثلا فردا دهنمو باز میکنم و حرف میزنم😅

سخته جدی، یه جور عجیبیه

اولا خودت که حرف نمیزنی 

دوما کم کم بقیه باهات حرف نمیزنن

سوما موضوعاتی که یادت میان تو ذهنت چال 

میشن🥺

تخته رو اوردم تیترهای خبری مهم رو برای خواهرم

نوشتم😅😁 و تونستیم بحث کنیم

___

آدم یه مدت کاری رو که کنار بذاره

شروعش براش سخت میشه

نمیدونم چه طرحی میخوام بکشم

و الکی هی چرخ میزنم تو طرحا.

خیلی بده اینطور😕

___

 

: )
© من نوشت