اولین روز
مامانم حرف میزنه و من مثل بز زل میزنم بهش
: |
و از یه جایی به بعد تصمیم گرفت اصلا با هام حرف نزنه
___
سال تا سال کسی به من زنگ نمیزدا
کاری نداشت باهام اصلا
الان هی زنگ میزنن =|
مامانم علاقه به تعریف جزییات کارای من داره
هی چشم و ابرو میام که لازم نیست
همه خبر دار شن من چکار دارم میکنم و
فعلا روز اولی به کسی نگفت=))
___
اما ۷۲ساعت پشت سر هم آخه؟
من الان میخوام دهنمو باز کنم نعره بزنم😑
تازه من پرحرف هم نبودم،کلا کوتاه و مختصرم
حرف میزدم. مشتاقم بدونم اون دختره
که تو کلاسبه زوور ساکتش میکنیم
چطور اینو انجام میده، رکوردش چند ساعته 👀
و اقا روزه ی اسلامی باز یه انصاف داره
غروب به بعد آدم به شکمش میرسه
قانونم اینم باید اینجور میشد که از غروب به بعد آزادی م
واه واه
مشتاقم بدونم سه روز رو انجام میدم
یا مثلا فردا دهنمو باز میکنم و حرف میزنم😅
سخته جدی، یه جور عجیبیه
اولا خودت که حرف نمیزنی
دوما کم کم بقیه باهات حرف نمیزنن
سوما موضوعاتی که یادت میان تو ذهنت چال
میشن🥺
تخته رو اوردم تیترهای خبری مهم رو برای خواهرم
نوشتم😅😁 و تونستیم بحث کنیم
___
آدم یه مدت کاری رو که کنار بذاره
شروعش براش سخت میشه
نمیدونم چه طرحی میخوام بکشم
و الکی هی چرخ میزنم تو طرحا.
خیلی بده اینطور😕
___