من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

وا

شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰، 0:27

فکر کنم حامله‌م.

از ۱۴۰۰.

نمی‌دونم چرا پریود نمی‌شم.

گیر کردم تو یه پی ام اس بی‌انتها🤦‍♀️

دو دقیقه تنها بشم گیر میدم به خودم😶

: )

این دو سه روز

جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۰، 0:10

این چند روز پی‌ام اس غیرقابل تحمل‌ترین فرد برای خودمم‌.

همه‌ش خودمو میذارم زیر ذره‌بین.

الانم به این نتیجه رسیدم من  مهربونم ولی با محبت نیستم.

نمی‌تونم محبتم رو ابراز کنم و این خوب نیست.

قشنگ مثل مردای بی‌احساسم

هوف.

سال جدید شاید فرصت خوبی باشه روی این مورد هم وقت بذارم

__

دیشب عکس یه دختر فرستاد گفت ببین اینو.

همونجا گفتم خاک تو سر من که این باید برای من عکس یکی دیگه رو بفرسته.

خودم کم بدبختم اینم هی بقیه رو میفرسته چکار کنم؟

کم خودم احساس زشتی دارم و خودمو مقایسه می‌کنم

اینم از همه جا بی‌خبر یا با خبر  برای من چی میفرسته.

نمیدونم چرا این قدر بد دارم رفتار می‌کنم.

گاهی می‌گم نکنه خودمو گول میزنم؟

بعید نیست.

دلم می‌خواد فرار کنم. پاک کنم همه چی رو نباشه

یا من نباشم.

ضعیف و شکننده شدم.

دنبال راه حل نیستم و این من نیستم.

من بیچاره.

__

: )

همه چی

پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰، 1:11

شهری رو افتادم. به قدری افتضاح بودم

که واقعا رد شدن حقم بود.

افسر هم مهربون بود گذاشت راحت گند بزنم

بعد پیاده‌م کرد : ))

غرورم خدشه‌دار نشه.

__

توی پی‌ام اس چیزی عوض نمی‌شه 

مشکلات همون قبلیان ولی پررنگ و بزرگتر می‌شن.

شاید بد نباشه اون چیزایی که اذیت می‌کنن رو کم کم تغییر بدم.

__

من از اول هم آدم قرتی نبودم.

اصلا جوونی کردن  هم بلد نیستم.

همیشه نگرانم. یه مادربزرگ واقعی‌م.

جوونی‌م بره و من همین جور بمونم‌چی؟

ذوق و شوق هیچی رو ندارم.

گاهی میگم چرا من کالکشنی از هیچ چیزی ندارم.

مثلا من عاشق هری‌پاتر بودم. کتاب‌هاشو چندین بار خوندم

یا آن‌شرلی.

ولی هیچ وقت نرفتم دنبال ماگ یا پوستر و هر چیز دیگه‌ای ازشون. 

انگار که واقعا ذوق ندارم برای هیچی. یا شایدم هیچ وقت برای دل خودم وقت ندارم.

نمی‌دونم ولی من دلم می‌خواد کمی بیشتر شخصی سازی کنم همه چیز رو. این قدر بدون ردپا نباشم.یه چیزی باید متعلق به من باشه.

شبیه یه نسیم ملایمم که برگ‌ها رو تکون میده ولی اونقدر جدی نیست.

یه نسیم گذرا.

__

 یه متن عاشقانه نوشتم و به اشتراک گذاشتمش، احتمالا فکر میکنه خبریه.

میخوام این بند ارتباطی غلط ببره و بره.

من شجاعت جلو رفتن ندارم و شرایط هم جوری نیست

که بخوام ریسک کنم.

توانایی مستقیم روبرو شدن رو هم ندارم. 

امشب یعنی من دلم لرزیده. اینجور نوشتم.

__

برای المپیاد دانشجویی می‌خوام ثبت نام کنم ولی دانشگاه اذیت میکنه.

نمیدونم جز من دقیقا کی همچین ایده ابلهانه‌ای به ذهنش میرسه و می‌خواد شرکت کنه که اینجور اذیت میکنن

ابله ها منم به خاطر این که سرم گرم شه می‌خوام‌ شرکت کنم.

میخوام فرار کنم از خودم در اصل.

جالبیش اینه که من هر جور حساب کتاب میکنم نفر اول یا دوم رشته خودمم. حداقل ۴ترم نفر اول یا دوم بودم

پس عمه‌م واجد شرایط میشه؟

اه. این قدر لفتش می‌دن تا پشیمون شم.

__

کاشکی تغییر کنم.

___

از وقتی اینستا رو پاک کردم از مد و هیچی خبر ندارم

قبلشم همچین آدم پیگیر مد نبودم.

اما الان به طرز عجیبی دارم عقب می‌افتم

و فاصله‌ام از بقیه داره بیشتر میشه.

از وقتی اینستا رو پاک کردم حتی سلفی هم  دیگه نمیگیرم.

عکس گرفتن جایگاهشو از دست داده برام

و خب توی این روزگاری که همه عکس میگیرن و درگیرنش

من دارم خلاف جهت حرکت می‌کنم و این اذیت کننده.ست.

چون مثل اسکولا در نظر گرفته می‌شم.

اخرین مسافرتی که رفتیم تنها عکسی که گرفتم از دو تا الاغ بود. خنده داره ولی واقعا دو تا الاغ سوژه‌ی قشنگی بودن .

__

مشخصا غرغرو شدم.

: )

پنج صبح

پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰، 12:48

پنچ صبح بیدار شدم اینو نوشتم خوابیدم :

 

حالا که برایت می‌نویسم صبح است، صبح خیلی زود و تو بیشتر از هر کسی می‌دانی صبح زود برای من یعنی چه. گمان می‌کردم تنهایی خوشبختم می‌کند، همان تنهایی همیشگیام اما وقتی دلم لرزید تردید همه وجود را در برگرفت. من چگونه می‌توانستم بدون تو زنده‌بمانم؟
سوال‌های بی‌جواب زیادی در ذهنم نقش می‌بست .تو برای من از سیاره‌ی دیگری آمده بودی ، تازه، عجیب و زیبا.
می‌ترسیدم از دستم بروی، ماهی لیزی بودی که هر لحظه انتظار سر خوردنت را داشتم. من از سر خوردنت میترسیدم و دوری می‌کردم.شجاعت واژه‌ی گم‌شده‌ی من است و تردید با من زاده شده است. من این شجاعت را از تو می‌خواستم، از تو که مرا هول بدهی لبه پرتگاه بیاوری. من می‌خواستم لبه پرتگاه را با تو تجربه کنم. لبه پرتگاهی که من به تو تکیه کرده باشم. احساسات جدید شکوفه می‌زدند و تو، وِرد شکفتن آن‌هایی. من هر روز بیشتر از قبل در پیچک سردرگمی غرق می‌شوم و حس می‌کنم که دور می‌شوی. دور و غیر قابل دسترس. من فرو میروم در پیچک و تو دورتر
می‌شوی.

__

: )

این روزها

سه شنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۰، 12:38

امروز چقدر به دیروز وصله

و تقریبا هر چیزی که دیروز گفتم رو امروز  توی این پست دارم ادامه یا جواب میدم.

__

دیروز دانشگاه دو تا تقدیرنامه فرستاد

تقدیرنامه درس(خر) خون بودن: )))

توی یکی شاگرد اول بودم و یکی دیگه دوم

عجیب اینه که اصلا به چشمم نمیاد.

شاید چون هدفم این نیست. توی دبیرستان خوشحال میشدم ولی الان این تقدیرنامه ها ارزش خودشونو از دست دادن 

و حقیقتا من وقتی درس میخونم تنها چیزی که بهش فکر نمی‌کنم همین نمراته. چون توی خیلی از ترما و درسا هم بهم ظلم شده و نمره‌ی غیرواقعی گرفتم.

خلاصه استادِ زدن توی سر موفقیت‌هام شدم.

برای آیین‌نامه بیشتر خوشحال شدم🤣

__

دیشب با دوستم صحبت کردم دیدم اونم مشتاقه

انگلیسی تمرین کردنه و یکم صحبت کردیم

البته اون میگه فعلا اسپیکینگ برام سخته و بیا

با رایتینگ شروع کنیم.

شروع خوبی بود

___

این امیر حلال‌زاده هم دیشب داستان درست کرد.

پست راجع به قبولی‌م توی آیین‌نامه گذاشتم

و منشن داد چرا نگفتی؟

: )))

ناراحت شد که خبر نداشته من میرفتم کلاس رانندگی.

راستش نمیفهمم چرا ناراحت شده. من خیلی چیزا بهش نمیگم کلا روزمرگی‌هام توی هاله‌ای از ابهامن تا زمانی که نپرسن منم نمیگم.

عجب واقعا.

قهر کرد حالا😐😂

جدی جالبه برام سر چی قهر کرده.

بابا پسر خوب یه کاری نکن بلاک شی

یا کلا بذارمت کنار.

__

برای یه درسی داوطلب شدم ارائه بدم و دلم می‌خواد

یه چیز کاملاااا درست و حسابی باشه.

میخوام روش وقت بذارم.

ایده‌ای هنوز ندارم براش‌.

ولی احتمالاً پاورپوینت درست کنم

طرح درسمو تکه تکه بذارم داخلش

و عکس و ویدئو بذارم.

هنوز مطمئن نیستم بهترین حالتش چیه‌.ولی امیدوارم خوب دربیاد.

__

مغازه‌دار بودن واقعا جالب نیست.

خسته‌کننده و روی مخه.

باید با آدما مختلف سر و کله بزنی

عصبانی نشی

و منتظر باشی همه‌ش.

به نظرم اتلاف وقت زیادی داره.

نه این که بدم بیاد ولی به نظرم باید صندوق فروشگاه جدا باشه، فاکتور بده و بحثی توش نباشه

وقتی بخوان چونه بزنن واقعه میرن روی مخ.

چرا ترجیح میدن جنس رو ۱۰_۲۰ گرونتر بگی بعد تخفیف بدی و احساس زرنگی کنن؟

خب بذارید قیمت اصلی رو بگیم بدون تخفیف و این فرایند مسخره چونه زدن حذف شه. ولی خب نمیخوان، دوست دارن بحث کنن💁‍♀️

اما بالاخره خواهرم برگشت و من از مغازه داری رها شدم😄

___

 

: )

دوست داشتن

دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰، 11:43

دوست دارم یه چیزی رو دوست داشته باشم.

دوست داشتن نه، عاشقش باشم.

دیوانه وار برای رسیدن بهش بجنگم.

یه رشته.ی تحصیلی باشه، آدم باشه

یا هر چیزی.

دلم میخواد برای یه چیزی بجنگم از روی دوست داشتن.

نه از اجبار و برای زنده بودن. یه انگیزه قوی

یه لبخند به روی لب.

چه زندگی غریبی!

___

بالاخره قبول شدم آیین نامه رو

از عجایب این بود که سوالات دفعه قبل دوباره بهم رسید

و سر آزمون میخواستم سرمو بزنم به دیوار

چون نمیدونستم دفعه قبلی که چی زدم که ۶ تا غلط شده بود.

روی همه‌ی سوالات شک داشتم و دلم نمیخواست پاسخنامه‌م رو بدم و دو نفر مونده بودیم که پاسخنامه رو دادم.

وقتی پاسخنامه رو دادم گفتم خب این بارم افتادم.

مخصوصا این که کلی شک دار داشتم.

رفتم بیرون ایستادم، اسم یه تعدادی رو خوند و من مونده بودم.

گفت که اسم کیا رو نخوندیم، برن داخل.

توی دلم گفتم یا خدا احتمالا پاسخنامه‌م مشکل داره

و بدبخت شدم🙂

یا شایدم میخواد جلوی خودم صحیح کنه.

چهار نفر بودیم وارد کلاس شدیم و من نگاهم به پاسخنامه‌م بود و هی توی ذهنم این بود چرا میخواد جلوی خودم صحیحش کنه

که گفت شماها قبول شدین😎

و رفتیم کارای شهری رو انجام دادیم.

ولی امتحانش همچین آسونم نبود، از یه کلاس ۴۰ نفره

فقط ۴ نفر قبول شدیم.

چرا قبلا نگفته بودن امتحانش اینطوره : ))))

حالا امتحان شهری مونده.

(خداروشکر که می‌تونم از یه گواهینامه همچین داستانی درست کنم😂😂)

__

نیاز دارم یکی که زبان میخونه رو پیدا کنم و بچسبم بهش

که با هم بخونیم.

توی اسپیکینگ ضعیفم و در اصل استرس دارم. باید بیشتر حرف بزنم تا ترسم بریزه و توی کلاس نمیتونم .

از برنامه‌هایی که با خارجیا صحبت میکنیم هم خوشم نمیاد.

اصلا راحت نیستم، چون نمیشناسم و نمیدونم راجع به چی باید صحبت کنیم: )))

___

امیر یادتونه؟ کم کم از سرم افتاد.

امان از گذشت زمان.

هنوز با هم در ارتباطیم ولی من چشم ندارم بهش.

نمی‌تونم خودمو مسخره‌ی چیزی کنم که نشدنیه‌.

با هم که صحبت می‌کنیم بهش میگم رل بزن یکم غیبت کنیم

فاطمه میگه چرا اینجور میگی شاید فکر کنه حسی نداری.

حالا انگار حس داشته باشم چی میشه-_-

همون بهتر فکر کنه حس ندارم.

ولی یه چیزی که هست گاها هر چقدر در دسترس‌تر نباشی

انگار بیشتر سعی میکنن به دستت بیارن.

حس می‌کنم گاهی اونم اینجور میشه. چون میدونه من سخت گیرم و هر دفعه مستقیم و غیر مستقیم گفتم نه.

نمیدونم، البته حس منه.

___

 

: )

وا

دوشنبه نهم اسفند ۱۴۰۰، 10:33

آیین نامه رد شدم🤣

۶تا غلط داشتم.

ولی من فکر می‌کردم غلطام کمتر باشه

اه از اعتماد به نفس بیجا😂😂

دختر خاله م میگه تا حالا چیزی رد شدی بودی😂

گفتم نه الان تجربه کردم.

کلاس دانشگاه هم جا موندم.

__

داشتم فکر می‌کردم الان چه حسی دارم؟

من خوبم. توی حالت آروم خودمم.

ذهنم آرومه و با وجود چیزایی که باب میلم نیستن

ولی عصبانی هم نیستم.

یک روزهایی از زندگی هیچ چیز اونقدر اهمیت نداره

و حس می‌کنی همه چیز گذراست.

بیشتر از هر وقت دیگر متوجه میشی که هیچی ماندگار نیست

و نباید خودت رنج مضاعفی بشی.

ما  جز رنج‌هایی که زندگی بر ما تحمیل می‌کنه

خودمونم رنج میسازیم.

__

خیلی دوست دارم بنویسم

تنبلی میکنم.

اصلا نمینویسم.

اعتماد به نفسم هم دود شده‌

کاش زورم کنن بنویسم یا خودم خودمو زور کنم.

__

تجربه‌های من توی زندگی محدودن

خب نه محیط خانواده طوری بود که من تجربه جدید کسب کنم

نه دانشگاهم شهر دور بود

توی شهر کوچک هم زندگی میکنم.

خودمم آدم‌محتاطی هستم‌ و ترسو.

سریع دلهره میگیرم و این یعنی بیشتر در قلعه امن خودم فرو رفتن.

من از این بی‌تجربه بودن

خودم بدم میاد.

تجربه‌های محدود در آینده باعث جهان بینی کم هم میشه

و نوک بینی هم نزدیکتر میشه.

چطور می‌تونم خودمو توی راه تجربه بندازم؟🤔

باید بهش توجه کنم.

___

دلم کتاب می‌خواد. کتاب جدید و قابل بحث.

 دلم برای بحث کردن تنگ شده

: )

حرف بزنیم

پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰، 0:35

توی مغازه که میشینم میفهمم چقدر کم حرفم.

مشتریا که میان از همه چی تعریف می‌کنن.

زندگی‌شون، خواسته‌هاشون، رویاهاشون و برنامه ریزی‌هاشون.

یه گوش ناشناس براشون کافیه که تا هر چی میخوان بگن.

من هیچ وقت اینجور نبودم.

حتی با دوستامم سخت بود اینجور باشم.

باید میپرسیدن تا جواب بدم. اگر هم حس کنم که بهشون مربوط نیست اصلا صحبت نمی‌کنم.

فکر می‌کنم این زیاد خوب نیست

حداقل با دوستای نزدیکم خوب نیست

و از طرفی خیلی حساسم با کوچک ترین بیمحلی زده میشم

و تا مدت‌ها حرفی نمیزنم.

این حرف نزدنم خوب نیس.

خسته میشم بعضی روزا و دلم میخواد حرف بزنم اما نمیتونم.

نمیتونم چون عادت ندارم

چون احساس مزاحم بودن دارم.

 

: )

خاطرات

دوشنبه دوم اسفند ۱۴۰۰، 20:37

مبحث زبانمون درباره مصاحبه‌های شغلی بود

و دلم خواست اولین مصاحبه شغلی‌م رو اینجا تعریف کنم.

من آدمی با اعتماد به نفس بالا نیستم و زود هم دسپاچه میشم

ولی وقتی خواستم برای این مصاحبه برم با خودم گفتم بهترین خودت و هیچ استرسی نداشته باش.

یادمه وقتی وارد اتاق شدم که سه نفر نشسته بودن من با اعتماد به نفس کامل وارد شدم

خیلی صاف و مستقیم ایستاده بودم و لبخند به لب وارد اتاق شدم.

هر سوالی میپرسیدن به راحتی و با لبخند جواب میدادم و هر جا هم بلد نبودم خیلی راحت میگفتم

نمیدونم و اطلاعی راجع به این زمینه ندارم.

مصاحبه شغلی‌م کوتاه بود ولی مطمین بودم قبولم میکردن. این قدر راحت و روون خوب  بود

که اومدم بیرون به مامانم گفتم عالی پیش رفت و قبولم.

دوستم که همراهم بود این حس رو نداشت و سردرگم بود. میگفت خوب پیش نرفتم و سوالاتش عجیب بودن.

بعدها که قبول شدم و دوستام رو دیدم و از روند مصاحبه اونا هم پرسیدم

فهمیدم سوالات سخت و عجیب غریب زیادی ازشون پرسیده بودن

و حتی یکسری کار عملی هم همون موقع خواستن انجام بدن

و من تنها چند سوال ساده جواب داده بودم.

حس اون روزم بهترین حسی بود که تجربه کردم.

موفقیت در اون مصاحبه رو قبل از به وقوع پیوستنش میدونستم

و بهتر از همه اون احساس اطمینانی بود که نسبت به خودم داشتم.

از اون موقع دیگه نتونستم این حس رو دوباره تجربه کنم و واقعا امیدوارم باز هم

اونقدر به خودم برگردم که همونجور محکم قدم بردارم.

توی این تاپیک زبان درباره عوامل موفقیت در یک مصاحبه شغلی رو صحبت کرده و من ناخواسته

همه‌ی موارد رو انجام داده بودم.

حتی ارتباط چشمی قوی برقرار کردم.

نمیدونم چطور و چگونه تونستم همه ی اون عوامل رو با هم و بدون پیشینه قبلی انجام بدم

شاید به خاطر مطالعه قبلی م بوده و توی ذهنم رفتن

ولی عجیبه که همه موارد رو انجام داده بودم.

 

: )

پراکنده‌ها

یکشنبه یکم اسفند ۱۴۰۰، 19:38

یه چیزی بگم؟

آقا من توی رانندگی دست چپ و راستمو قاطی می‌کنم.

خیلی ضایعه. از بچگی توی دست راست و چپ اشکال داشتم : )))

باید یه دور فکر کنم با کدوم دست سلام میکنم تا یادم بیاد دست راستم کدومه

و خیلی ضایعه. چون این آقاهه میگه برو سمت راست من میرم سمت چپ ( چون فکر نمیکنم و در لحظه تصمیم میگیریم)

دیگه با دستش مسیرو نشون میده

آبرو برک شدم : )))

بیچاره هیچی هم نمیگه. من بودم حتما سیر دلم میخندیدم هر چند من همون موقع که با دستش نشون میده

از خنده میمیرم پشت فرمون و میگم یعنی دیگه ترجیح میدی با دست نشون بدی : ))))

ولی رانندگی‌م خوبه. بهتر از دخترخاله‌مه.

یکم محتاطم که فکر کنم در طول زمان بهتر میشم

--

اون بالایی برای جلسه ۴بود

و امروز جلسه ۵م رانندگی بود و هر ابلهیتی که فکرشو کنید

ازم سر زد.

پام اصلا روی گاز نمیذاشتم.

این بیچاره هم هیچی نمیگفت. فقط یه جا حس کردم

دلش میخواد از پنجره بندازتم بیرون😂

گفت چکار کنم که وقتی باید گاز بدی، گاز نمیدی و وقتی گاز نباید بدی، گاز نمیدی؟

گفتم هیچ، اومدم یادبگیرم دیگه. رانندگی تجربه ست😊

تجربه بهم میگه توی یادگیری نباید خودتو ببازی و بگی وای نمیدونم و فلان.

اشتباهم کردی بپذیر و بدون جز روند یادگیریه

اما خودمونیم افتضاح بود امروز🤦‍♀️ این قدر پام رو از گاز برداشتم که خاموش شد. 

تنها قسمت خوب امروز این بود که جای شلوغ رانندگی کردم و اونجا بدون مشکل بود.

و تا آخرش میگفت فکر کن اونجایی‌. تو که با استرس عملکردت بهتر میشه.

___.​​

چند روزه به شدت مودم اومده پایین و غرغرو شدم. 

هیچ جای دوره هم نیستم و باید استیبل ترین حالت خودمو داشته باشم که ندارم.

نمیدونم چرا اینجور شده.

بیشتر از یک هفته‌ست اینجورم.

پیف.

__

دلم میخواد عاشقانه بنویسم‌. حتی وقتی میدونم که عاشق کسی نیستم.

تویبترمم همه هستن هر زری بزنم میان میپرسن کی و چی.

هوف

___

غرغروی به تمام معنا شدم‌.

 

 

: )
© من نوشت