من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

حرف بزنیم

پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰، 0:35

توی مغازه که میشینم میفهمم چقدر کم حرفم.

مشتریا که میان از همه چی تعریف می‌کنن.

زندگی‌شون، خواسته‌هاشون، رویاهاشون و برنامه ریزی‌هاشون.

یه گوش ناشناس براشون کافیه که تا هر چی میخوان بگن.

من هیچ وقت اینجور نبودم.

حتی با دوستامم سخت بود اینجور باشم.

باید میپرسیدن تا جواب بدم. اگر هم حس کنم که بهشون مربوط نیست اصلا صحبت نمی‌کنم.

فکر می‌کنم این زیاد خوب نیست

حداقل با دوستای نزدیکم خوب نیست

و از طرفی خیلی حساسم با کوچک ترین بیمحلی زده میشم

و تا مدت‌ها حرفی نمیزنم.

این حرف نزدنم خوب نیس.

خسته میشم بعضی روزا و دلم میخواد حرف بزنم اما نمیتونم.

نمیتونم چون عادت ندارم

چون احساس مزاحم بودن دارم.

 

: )
© من نوشت