پنج صبح
پنچ صبح بیدار شدم اینو نوشتم خوابیدم :
حالا که برایت مینویسم صبح است، صبح خیلی زود و تو بیشتر از هر کسی میدانی صبح زود برای من یعنی چه. گمان میکردم تنهایی خوشبختم میکند، همان تنهایی همیشگیام اما وقتی دلم لرزید تردید همه وجود را در برگرفت. من چگونه میتوانستم بدون تو زندهبمانم؟
سوالهای بیجواب زیادی در ذهنم نقش میبست .تو برای من از سیارهی دیگری آمده بودی ، تازه، عجیب و زیبا.
میترسیدم از دستم بروی، ماهی لیزی بودی که هر لحظه انتظار سر خوردنت را داشتم. من از سر خوردنت میترسیدم و دوری میکردم.شجاعت واژهی گمشدهی من است و تردید با من زاده شده است. من این شجاعت را از تو میخواستم، از تو که مرا هول بدهی لبه پرتگاه بیاوری. من میخواستم لبه پرتگاه را با تو تجربه کنم. لبه پرتگاهی که من به تو تکیه کرده باشم. احساسات جدید شکوفه میزدند و تو، وِرد شکفتن آنهایی. من هر روز بیشتر از قبل در پیچک سردرگمی غرق میشوم و حس میکنم که دور میشوی. دور و غیر قابل دسترس. من فرو میروم در پیچک و تو دورتر
میشوی.
__