من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

روز نو

شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹، 11:23

امروز به هر چیزی شبیه هست

الا نوروز و عید.

خونمون در ساکت ترین حالت ممکنه

و جدای اون انگار هیچ ایده ای بابت آشتی

وجود نداره.

__

اون سه هفته ی بیماری انگار همه ی

انرژی خانواده رو گرفته

___

چه عید ساکتی

 

پ.ن: اینا واقعا قصد نداشتن آشتی کنن

موقع تحویل سال هم که

سر سفره  بودیم ،هم با تیکه انداختن می خواستن آشتی کنن

و من زدم زیر گریه = ))))

دچار شوک شدن ،آشتی کردن😬

نتیجه آخر هم این بود که منو شوهر نمی دن

چون حقمو نمی تونم بگیرم🤷‍♀️

به هر حال با هر روشی بود آشتی کردن

مسخره بازی این چند روز رو تموم کردن

---

از این که هی پست گذاشتم این چند وقت و هی

از بیماری گفتم خسته م.

بیشتر از همه من خسته م.

احساس می کنم بیمار شدم .

هنوز از برگشتن مامانم اینا نفس راحتی نکشیده بودم

که عصری دایی م رو بستری کردن.

نمی دونم چرا این چند وقت اینجور داره پیش میره

 

: )

موقعیت

جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹، 20:52

متاسفانه من توی ساده ترین موقعیت های جدید هم 

بدترین واکنش رو نشون میدم

و تصمیمی که میگیریم می تونه بهتر باشه ولی بدترینه

امروز قالیا رو اوردن

و من نمی دونستم عیدی چقدر میدن

طرف از 5تومنم بهش برخورد

بابا 5تومن مگه کمه؟ : )))

می تونستم 10 یا 15 تومن عیدی بدم

ولی مغزم کار نکرد.

خلاصه انشالله کسی دیگه بهش عیدی بده

 

---

میگم دم عیدی اینا نمی خوان آشتی کنن؟

جدی فازشون چیه؟

آشتی کنید دیگه

--

راستی بالاخره لپ تاپ گرفتم

فقط تا ماه ها مقروضم 

ولی خداروشکر راحت شدم

---

از وضعیت نامشخص امیدوارم زودتر در بیام

: )

پسا کرونا

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹، 22:13

گاهی وقتا فکر می کنم

چرا اینجا می نویسم.

نمی دونم چرا

ولی انگار نوشتن باعث می شه

ذهنم آزادتر بشه

__

 

حال خانواده تقریبا خوبه 

و برگشتن خونه.

ولی بی اعصابن و همون اول دعوا کردن.

و من تنها استفاده ی مفیدم از قدم این بود

که ایستاده بودم وسطشون و مانع دسترسی شون بهم دیگه میشدم : |

آخرین باری که دعوا کرده بودن یادم نیست

احتمالا از خستگی و فشاری که بهشون اومده حساس شده بودن

ولی هنوز آشتی هم نکردن

-- 

دایی م هم کرونا گرفته و حالش یه جوریه

امیدوارم زودتر خوب شه.

-----

من یک ماهه به خاطر این کرونا از زندگی م افتادم

واقعا خسته شدم از استرسش

کارامم همه موندن 

---

کی می شه کرونا تموم شه و تنها

یه خاطره دور بشه ؟

خسته م واقعا.

انرژی م تموم شده 

دلم برای روزای بدو بدو کردنم تنگ شده

------

امیدوارم از چیزای قشنگ تر بنویسم.

---

 

 

: )

گذر روزها

شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۹، 0:16

سلام

می تونم امیدوارم باشم که شاید

همه ی خانواده مرحله ی التهابی رو گذروندن

البته امیدوارم.

حال عمومی شون خوبه

و من بی صبرانه منتظر بازگشتشون هستم

خواهرم دیر علامت نشون داد

و احتمالا به دلیل رعایت مسایل 

عید رو کنار هم نباشیم.

___

این جا همه خانواده ها دارن یکی یکی میگیرن

امیدوارم بگذره و واکسن بیاد

و دیگه کسی اینجور اذیت نشه

__،

 

امشب  یکی از بچه ها عکس دوران دبستان رو گذاشت

کمی عجیبه

من در تمام دوران دبستان از کمبود اعتماد به نفس رنج میبردم

و به نظرم می اومد خوش لباس نیستم

و شاید هم زشتم.

امشب عکسا رو که دیدم

برخلاف تصورات ذهنی

تمیزترین و اتو کشیده ترین لباسا رو توی همه ی عکس ها داشتم

و حتی قیافه هم خوب بوده.

من جز قد بلند های دوران دبستان بودم

ولی به خاطر زرنگ بودن و وسواس مامانم توی تمیزی

و رسیدگی ،همیشه توی گروه سرود ها و ...

صف اول می ذاشتنم.

توی عکسا واقعا عجیبه،همه صف اول کوتاه

من بلند= )))

متاسفم که دوران دبستانم اینقدر با ضعف گذشت.

__

همه چیز میتونه خوب باشه نه؟

: )

من

پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۹، 11:12

 

 

من خیلی نگرانم.

----

بعدا نوشت :

من خیلی نگران بودم

ولی الان نگرانم،نه به صورت افراطی

---

ظهر بابام تلویزیون رو روشن کرد و اخبار گذاشت

همون لحظه من توی آشپزخانه بودم و

متوجه شدم استرس بیشت از حد این چند روزم، بابت اخبار و اطلاعاتیه

که در برهه های زمانی مختلف درباره کرونا از رسانه هایی که هدفشون ((چیزی

جز آگاهای مخاطب هست)) دریافت کردم.

بعد از این که فرصت کردم نشستم

سوالات و ترس هامو با خودم روبرو کردم .

و برای هر کدوم سعی کردم جوابی از منابع مطمین پیدا کنم

از کسانی که متخصص این حوزه هستند و مقاله ها.

در نهایت واقغا آروم تر شدم.

هنوز هم نگرانم ولی حداقل آگاه و نگرانم.

----

4تا کرونا مثبت در خانواده داریم

و یکی از فامیلای نزدیکم حساب کنیم،5تا کرونا مثبت داریم.

من امیدوارم این هفته رو بگذرونن و برگردن خونه

خونه ی ساکت و به این شکل بدجور تو ذوق میزنه.

لطفا شما هم دعا کنید

---

مثل این مادربزرگا شدم

هر کس زنگ میزنه

ازش درخواست می کنم نذار کوچک ترین

درزی توی رعایت کردنش بیفته.

کرونای جهش یافته با قبلی متفاوته و با کوچک ترین

سهل انگاری منتقل میشه.

مواظب خودتون باشید

---

میگن اینجا تخت برای بستری و دارو کم اومده.

خدای من!

امیدوارم هیچ کس نیاز به بستری پیدا نکنه.

لعنتیا همه ش ته دل آدمو خالی می کنن

: )

این روزها

سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۹، 14:48

غروب ،غم عجیبی داره

فرق نداره جمعه باشه یا دوشنبه.

دیروز غروب احساس کردم خونه تنگ شده

و همه چیز سنگین.

گوشی رو دستم گرفتم که به دوستی پیام بدم

بعد از بالا پایین،به دوستی که ندیدمش 

(ولی این روزها بیشتر از همیشه به هم نزدیکیم)

پیام دادم.

حرف زدیم ولی زود مکالمه رو تموم کردم.

  به چیزی بیشتر از پیام نیاز داشتم

به حضور احتیاج داشتم.

_

دیروز نشد هیچ کاری انجام بدم و این

هفته ی شلوغ عجیب داره بازی در میاره.

___

منتظر جواب تست خواهرم هستیم

اگر منفی باشه که مامان و خواهرم برمیگردن

و منو از این خونه خالی نجات میدن

ولی اگر مثبت باشه

نگرانی هایی کمی بزرگ تر از خونه سوت و کور

به وجود میاد

___

دیشب با یکی دیگه از دوستام بحثم شد

واقعا از دستش ناراحت شدم.

زمان مناسبی رو برای شوخی انتخاب نکرد

هر چند در انتها متوجه شد اشتباه کرده و معذرت خواهی 

کرد و منم مثلا بخشیدم.

اما تا امروز ظهر فکر می کردم که دیگه جایگاه قبلی شو

نمی تونه به دست بیاره.

و این رابطه یه دوستی پایان یافته یا رو به پایانه.

ولی ظهر امروز دوباره پیام داد

و به روش خودش سعی کرد از دلم در بیاره.

 انگار این دوستی رو به پایان نیست.

دوستی ها ارزشمندن.

___

 

بعدا نوشت: آزمایش هر دو مثبته.

: )

پیچیدگی

دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۹، 12:34

خواهر و شوهر خواهرم مشکوک به کرونان

و خواهر و مادرم پیششونن.

 

_خواهرم اینا رفتن تست دادن

--

استرس گرفتم

اونقدر وضعیت پیچیده ست که نمی تونم

هیچی بگم

---

نوشتن شاید درصدی از استرسمو کم کنه!

 

---

این جا داره بارون میزنه

و هوا یه چیزی بین پاییز و بهار شده

من منتظرم بهار واقعی رو ببینم.

: )

روزمرگی ها

دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۹، 0:52

برای یه درسی قراره پاورپوینت درست کنیم

و به روش تصادفی فصل ها انتخاب شدن.

فصل من ۴۲صفحه ست و فکر میکردم بقیه هم

فصل هاشون همین قدر زیاده تا فهمیدم بقیه ۱۲ صفحه اینورا ست فصل هاشون💔

واقعا انصاف نیست.

تازه نصف پاور رو هم با تایپ صوتی نوشتم و هنوز هیج کاری میشه گفت نکردم

___

خواهرم یه دوره ثبت نام کرده بود

که با امتحاناتش همزمان شد و من 

فعالیت هایی که نیاز بود رو انجام دادم.

الان که استاده داره کارا رو چک‌میکنم

هی تو گروه ازش تعریف میکنه🙄

کلا از دو نفر فقط راضی بوده استاد که

یکی ش خواهرمه ( در اصل از من راضیه : )) )

___

مامان و خواهرم رفتن خونه اون یکی خواهر.

خونه خیلی ساکت شد.

تا دو روز دیگه بر نگردن،به زور برشون میگردونم😐

بعد این کارا خونه چقدر چرتن

واقعا الان نگران خونه خودم شدم😐

___

متاسفانه باید بگم کتاب آناکارنینا رو نصفه رها کردم

و قصد ندارم فعلا برم سراغش.

زمان مناسبی برای خوندنش انتخاب نکرده بودم و فقط

داشتم باعث میشدم که کتاب هدر بره و آقای تولستوی ناراحت بشه.

در عوض یه کتاب دیگه شروع کردم که راضی م ازش

ولی تا انتهای هنر گمشده ،قصد ندارم ازش مطلب بذارم.

__

کاشکی این کرونا سریع تر بره

واقعا استرسش اذیت می کنه.

__

: )

شنبه نهم اسفند ۱۳۹۹، 14:44

چندوقته با دوستام که صحبت می کنم

وسط صحبتاشون میگن: تو از من منطقی تری یا عاقل تری.

و من از این منطق خودم بدم میاد

نه این که بدم میاد ولی افراط داره

باور نمی کنن دیوونگی دنیای بهتری داره و

حتی شاید زندگی توی دیونگی کردن باشه‌

___

به طور رسمی تولید محتوا رو شروع کردم

اولین مطلب که منتشر بشه رو دلم میخواد

دوستام ببینن و نظر بدن.

ولی خوب مطلبم ممکنه به علایقشون ربط نداشته باشه.

 اصلا امیدوارم خودشون پیام بدن و بگن مطلبت رو بفرست

= )))

___

هفته پرکاری رو دارم

درسته که ممکنه غر بزنم ولی

آخر هفته های پرکار از بس از خود راضی میشم

که تو فضا سیر می کنم

___

از وقتی کتاب هنر گمشده گوش دادن رو می خونم

خیلی بهتر به صحبت بقیه گوش می دم

و ارتباطم بهتر شده

و حتی مشکلات خودم در زمینه ارتباط با بقیه رو هم

بهتر متوجه میشم و سعی می کنم‌تکرارش نکنم

___

این پسر گوگولیه دو تا ویس فرستاد

معذرت خواهی کرد که نبوده و فلان

بعد که جوابشو دادم سین نکرد تا دو روز😐😂

خب فازت چیه؟

واقعا نمی فهممش ، خودش پیام میده و صحبت میکنه

وقتی جواب میدم غیب میشه🙄

دوست عادیمه ولی اسکوله

___

 

: )

رهایی یا اسارت؟

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹، 18:51

امروز با یه استاد به غایت چرت و مسخره کلاس داشتم

وسط کلاس محترمانه رفتیم درسو حذف کردیم.

واقعا استاده رو اعصاب بود

شانس اوردیم که امروز حذف و اضافه بود،حالا

با یه استاد دیگه کلاس برداشتیم که نمی دونیم چطوره=)

___

یه عنوان یکی از اعضای تیم محتوا ساز 

یه سایت انتخاب شدم

از این که توی سایت اصلی منو پذیرفتن،

خیلی مسخره ست ولی

خوشحالم= )

 

__

چند وقت پیش خواهرم یه پیام برام فوروارد کرد

که جالب بود، دیشب گفتم بذار ببینم از چه کانالی فرستاده؟

خب حالا چه کانالی بود؟

کانالی بود که خودش و دوس پسرش توش چت میکردن

از کانال به عنوان صفحه چت استفاده کرده بودن

و پرایوتم نبود

خیلی عجیب بود ،افتاده بودم وسط حریم خصوصی

خواهرم.

منم به رو خودم نیوردم تا امروز دیدم پیام رو خواهرم پاک کرده از صفحه چتم💅😬

___

 

: )

اوه

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹، 1:52

هنوز با مقاله درگیرم

به خاطر این که نوشتنشو طول دادم

واقعا کار اشتباهی کردم بین نوشتنش

فاصله انداختم و الان مثل چی گیر کردم

و تا ۱۲ه باید تحویلش بدم.

پس از سر و کله زدن با اون مقاله 

گوشی رو گرفتم دستم و دیدم یه نوتیف دارم

از کسی که نوشته ی پارسالم رو لایک کرده

× نوشته بودم(کارای خود خواسته ن که ارزش دارن)

پارسال همین موقع ها بود که کات کردم و یادم نیست دقیقا کی بود.

من آدم حفظ کردن تاریخ نیستم،از عمد به تاریخ و روز بی توجهم تا هیچ روزی برام یادآور خاطره ی بد نباشه.

خلاصه اون روزایی که فهمیده بودم انگار

کارایی که اکس میکنه هیچ کدوم خودخواسته نیستن

و یه جوریی با هدایته منه که انجامشون میده

اون خط رو نوشتم.

در اصل جرقه ی کات ما همین جا زده شده و

الان پس از یکسال چقدر ممنونم از این جرقه که باعث

شد رابطه ی احساسی و بی سرانجامی رو تموم کنم.

آدما با تجربه هاشون بزرگ میشن، به همین خاطر نمی تونم

به بدی از پارسال یاد کنم.

من بعد از اسفند پارسال به خیلی چیزا فکر کردم

به خودم ،اخلاقام، ترجیحاتم و آرزوهام.

اولویت های زندگی م رو نوشتم و متوجه شدم

که رابطه برای من الان و تا یکی دو سال دیگه اولویت نیست.

پاک شدن این آینه مه گرفته آسون نبود ولی لازم بود.

: )
© من نوشت