روز نو
امروز به هر چیزی شبیه هست
الا نوروز و عید.
خونمون در ساکت ترین حالت ممکنه
و جدای اون انگار هیچ ایده ای بابت آشتی
وجود نداره.
__
اون سه هفته ی بیماری انگار همه ی
انرژی خانواده رو گرفته
___
چه عید ساکتی
پ.ن: اینا واقعا قصد نداشتن آشتی کنن
موقع تحویل سال هم که
سر سفره بودیم ،هم با تیکه انداختن می خواستن آشتی کنن
و من زدم زیر گریه = ))))
دچار شوک شدن ،آشتی کردن😬
نتیجه آخر هم این بود که منو شوهر نمی دن
چون حقمو نمی تونم بگیرم🤷♀️
به هر حال با هر روشی بود آشتی کردن
مسخره بازی این چند روز رو تموم کردن
---
از این که هی پست گذاشتم این چند وقت و هی
از بیماری گفتم خسته م.
بیشتر از همه من خسته م.
احساس می کنم بیمار شدم .
هنوز از برگشتن مامانم اینا نفس راحتی نکشیده بودم
که عصری دایی م رو بستری کردن.
نمی دونم چرا این چند وقت اینجور داره پیش میره