این روزها
غروب ،غم عجیبی داره
فرق نداره جمعه باشه یا دوشنبه.
دیروز غروب احساس کردم خونه تنگ شده
و همه چیز سنگین.
گوشی رو دستم گرفتم که به دوستی پیام بدم
بعد از بالا پایین،به دوستی که ندیدمش
(ولی این روزها بیشتر از همیشه به هم نزدیکیم)
پیام دادم.
حرف زدیم ولی زود مکالمه رو تموم کردم.
به چیزی بیشتر از پیام نیاز داشتم
به حضور احتیاج داشتم.
_
دیروز نشد هیچ کاری انجام بدم و این
هفته ی شلوغ عجیب داره بازی در میاره.
___
منتظر جواب تست خواهرم هستیم
اگر منفی باشه که مامان و خواهرم برمیگردن
و منو از این خونه خالی نجات میدن
ولی اگر مثبت باشه
نگرانی هایی کمی بزرگ تر از خونه سوت و کور
به وجود میاد
___
دیشب با یکی دیگه از دوستام بحثم شد
واقعا از دستش ناراحت شدم.
زمان مناسبی رو برای شوخی انتخاب نکرد
هر چند در انتها متوجه شد اشتباه کرده و معذرت خواهی
کرد و منم مثلا بخشیدم.
اما تا امروز ظهر فکر می کردم که دیگه جایگاه قبلی شو
نمی تونه به دست بیاره.
و این رابطه یه دوستی پایان یافته یا رو به پایانه.
ولی ظهر امروز دوباره پیام داد
و به روش خودش سعی کرد از دلم در بیاره.
انگار این دوستی رو به پایان نیست.
دوستی ها ارزشمندن.
___
بعدا نوشت: آزمایش هر دو مثبته.