من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اوم

یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰، 19:33

من واقعا متاسفم 

ولی اعصابم به خوبی قبل نیست.

قبلا از کوره در نمی رفتم اما حالا تا یه جایی

خوبم اگر چیزی واقعا برام بدیهی باشه و رو اعصاب

یه دفعه میپرم .

خیلی زشت و خجالت آوره😐

دوست ندارم این جور عصبانی شدن رو 

و یه نقطه ضعفه.

باید کمی بیشتر خودم رو کنترل کنم.

آه.

: )

امروز

یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰، 2:46

سوال امشب:

خوشحالی چیه و چطور به وجود میاد؟

 

 

___

این سریال آخری که دیدم هم به دلم نشست و هم منو توی فکر بود.

خیانت رو یه جور دیگه تعریف کرده بود و هر چقدر فکر می کنم درست و غلطی پیدا نمی کنم.

باید قبول کنم گاهی اوقات نه درستی وجود داره و نه غلطی.

دلم به حال شخصیت اول سوخت، نمی دونم قربانیِ دقیقا چی بود ، تفکرات سنتی یا غرور یا هر چیز دیگه ای

ولی هیچ مشکل خاصی نداشت که خیانت حقش باشه.

شاید هم قربانیِ صادق نبودن در رابطه بود.

چقدر ترسناکه که یکی از طرفین صادق نباشه و یهویی بفهمی توی منجلاب خیانت یکی دیگه فرو رفتی و آسیبش بهت رسیده.ا​​​​​

از اون طرف دختر داستان درگیر انتخاب پدرش و داماد و نامزد سنتی شده بود و با تلاش و کشمکش تونست از دست شخصیت اول  و ازدواج سنتی رها بشه.

اون طرفم اون شخصیت دوم تا یه جایی هی خودشو کشید کنار، گفت زشته  من نمی تونم وسط رابطه ی دیگه باشم و فلان

ولی دیگه کم اورد و عاشق شد. هر چند این شخصیتم به خاطر داشتن یه بچه قضاوت می شد.

خلاصه سطحی ش اینه که خیانتی احتمالا شکل گرفته

حداقل اول رابطه ی این دو با خیانت بود

هر چند سعی می کرد با طرف اول بهم بزنه ولی همزمانی وجود دو مرد در اطرافش یه جورایی بوی خیانت می داد.

نمی دونم اخرش خیانت بود یا نبود.

ولی متاسفم که اتفاقات در زمان مناسب نمی افتن.

صحنه های قشنگم زیاد داشت این سریال

و خیلی جاها لذت بردم.

همین که تونست منو به فکر فرو ببره و بیشتر راجع به مسائل فکر کنم و گاهی هم لذت ببرم از عاشقانه هاشون

برام کافیه.

_

: )

بزرگ سالی؟

جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰، 2:41

بالا رفتن سن منو متعجب می کنه.

بزرگسالی شبیه یه باتلاقه

که هی بیشتر توش فرو میری و خودتو نادیده می گیری.

توی بزرگسالی خیلی جاها از رویاها چشم میبندی، ولی چرا؟

کجای قانون نانوشته بزرگسالا نوشته به دنبال خوشحالی خودت نباش؟

هر چی نگاه می کنم می بینم تعداد آدم هایی که بزرگ شدن

و با انگیزه ن و رویاها و هدف هاشونو حفظ کردن 

خیلی کمه.

انگار زندگی توی چیزای مادی تر خلاصه میشه!؟

دلم نمی خواد روزی دلم برای خودم تنگ بشه

دوست دارم همیشه همین من در دسترس باشه.

_

 

 

: )

خب

سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۰، 12:51

چند روز پیش توییتر رو دوباره نصب کردم

یه روزی هم داشتمش ولی پاکش کردم.

احساس کردم به اون دنیا تعلق ندارم.

دغدغه ها و حرفاشون برام جذاب نبود و از این

که یه موضوع رو این قدر بزرگ میکردن و نظر میدادن

منزجر شدم و در آخر لوگ اوت کردم.

حتی اینستا هم نصب کردم ولی دلیل خیلی از پست ها

رو متوجه نشدم.

نفهمیدم چرا وعده ی غذایی یه نفر باید برای من جذاب باشه و وقت از من بگیره؟

کاشکی مثل انجمنا و سایتا شبکه های اجتماعی هم اختصاصی شن و مثلا کسایی که فیلم دوست دارن دور هم جمع شن ، کتابی ها دور هم ، هنری ها و ....

الانم مثلا لترباکسد هست ولی فقط میشه نظر داد

به نظرم باید مثل توییتر و اینستا فضا رو بازتر کنن

و بشه عکس از فیلم گذاشت و پست پست باشه.

از گودریدزم خوشم نمیاد آخرین باری که به روزرسانی ش کردن برای عهد بوقه🙄

خلاصه اصلا اینجوری رو نمی پسندم.

_

بدنم دوباره کاملا خشک شده.

دیشب کرمم تموم شده بود و تو خواب پوستم گز گز میکرد.

بعد از کلاس کرم جدیدی گرفتم .

شامپو هم گرفتم ، شامپوی قبلی پدر موهامو در آورد و خشکشون کرده بود:/

 دو تا دفتر ۱۰۰ برگ گرفتم

برای زبان نیاز داشتم.

(چقدر خوبه که آدم کارای روزانه شو تعریف کنه، من  لذت می برم از این کار😁)

__

طراحایی که می کشم قابل قبول و خوبن.

واقعا شبیه در میان. عجیبه باورم نمیشه.

یه طرح جلوم میذارن و تا ۸۰_۹۰ درصد شباهت می تونم درش بیارم.

البته هنوز تو کار چهره نرفتم . 

چهره رو زیاد دوست ندارم از طبیعت بیشتر لذت میبرم.

شاید بعد از این که سیاه قلم کار کردم برم با خودکار کار کنم.

امروز یکی از بچه ها رنگ روغن کار میکرد.ای دلم خواست.

ولی خب🚶‍♀️

__

ماهی یه تومن خرج می کنم .

واقعا عجیبه چیز خاصی نمی خرم فقط چیزای روزمره و کمتر از اون یه تومن هزینه میبره.

۲۰۰ تومن پول کلاس میدم و اون ۸۰۰ تومن باقی

برای چیزای کوچک میره و حتی می تونم قسم بخورم برای چیزای بیخود خرج نمی کنم و هر چی هست جز لزوماته.

ناعادلانه ست که هر چیز نه چندان باارزشی شده ۶۰ _۷۰ تومن.

واقعا متاسفم برای زمان و مکانی که درش وجود دارم.

همه چی می تونست زیباتر و راحت تر باشه.

: )

بودن

دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۰، 0:56

به خیلی چیزا معتقد نیستم و امروز اولین قدم

رو برای نزدیک شدن به خودم و اعتقاداتم برداشتم.

با خودم باید آشتی تر باشم حتی توی این جامعه ای

که نمی خواد خود واقعی ت رو ببینه.

 

___

داشتم توی آشپزخونه حرکت‌می کردم

که قوزک پام پیچ خورد و افتادم.

افتادنم شبیه فروریختن یکی از برج های دوقلو بود.

پام پیچ خورد و به حالت نشسته در اومد و روی اون زانوم فرود اومدم‌ و شبیه کسی بودم که یه دفعه تصمیم گرفته بشینه روی زمین.

یه فرو ریختن کامل.

بابامم از اونور غر میزد که وقتی جیزی میریزه رو زمین پاک‌نمی کنید و همین باعث می شه لیز بخورید.

وقتی گفتم خودم افتادم و زمین مشکلی نداشت

مامان و بابام شروع کردن به غر زدن راجع به شیر نخوردن🙄

فقط مزه ی شیر رو دوست ندارم ولی خب بقیه ی مشتقاتش رو می خورم، کوتاه بیاید دیگه.

هوف

__

یه پسرخاله دارم تایپش تایپ پسرای گوگولی کره ای

واقعا امیدوارم بزرگتر که بشه هم همین طور بمونه.

: )

فکر نکرده ها

یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰، 12:24

هیچ وقت فکر نمی کردم برای طراحی از حیوانات

تعداد استخون پای اسب و سگ رو مجبور باشم بشمارم.

اولش اسکلت یه حیوون رو یاد میگیرم

 و سنگینی بدنش در هر حالت بعدش 

شروع می کنم به کشیدن طرح کلی‌ و با پوست و گوشت.

چقدر دنگ و فنگ داره😬

 

: )

گلتی پلژر

یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰، 3:7

احتمالا اگر این بار ازم گلتی پلژرم رو بپرسه

می تونم بگم‌دیدن سریال های بیخود و فیلم سینمایی بی سر و ته هنگامی که دل مشغولی دارم.

یه سری فیلم و سریالا دیدم که حتی دلم نمی خواد بگم

من اینا رو دیدم. البته از قبل هم می دونستم چرتن.

وقتی ذهنم‌شلوغه و توانایی تمرکز ندارم

چند فیلم و سریال که داستان خاصی ندارن و گاها عاشقانه بیخود هستن رو دانلود میکنم و با خیال راحت می بینم.

اخه نیازی م نیست زیاد به اتفاقات فکر کنم و رمز گشایی  کنم فقط در لحظه قرار می گیرم.

__

چقدر دلم یه چیزایی رو می خواد

و همه ش می ترسم‌چشمامو باز کنم ببینم صد ساله م 

شده و هیچ کدومو انجام ندادم.

چقدر این جغرافیا و زمان ناراحت کننده ست.

 ولی عزیزم امیدوارم به اون چه دلت می خواد برسی و 

تجربه هایی که منتظرشون هستی جایی منتظرت باشن.

__

فردای عزیز منو به سمت برنامه هام ببر.

تیک های عزیز شما رو فردا خواهم زد.

: )

آینده ابهام

شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰، 3:51

امروز داشتم فکر می کردم به کی نیاز دارم؟

به نظرم اومد به کسی نیاز دارم که من نباشه.

دیوونه ترم باشه و قدم به قدم این چارچوبامو بشکنه‌.

خیلی دلم می خواد دیوونه تر باشم، بی پروا و شاید حتی شادتر.

چند باری هم تلاش کردم ولی موقعیتا رو از دست‌میدم.

 

فکر کن‌آخرشم عاشق یه پسر بد شم.

بعد مجبور می شم مست کنم باهاش= ))

خیلی تصور خنده داریه، منِ مودب ،

چارچوب دار و گاها عصا قورت داده

تلو تلو بخورم.

چقدر پر از کارهای نکرده ام‌.

 

 

 

: )

تولد

جمعه هجدهم تیر ۱۴۰۰، 2:37

امروز تولد دوستم بودم.

بعد از مدت ها رفتم خونه ی کسی.

این قدر ازش عکس گرفتم که دستام سرویس شد.

خیلی دوست داشت که از تولدش عکس داشته باشه

و چی بهتر از این.

کلی عکس گرفتم ازش دیگه😁.

_

چقدر احساسات متناقضی دارم

توی چند راهی گیر کردم.

__

این روزا که وقت و بی وقت نمی تونم

اینستا و توییتر  چک کنم زمان بیشتری

برای فکر کردن دارم.

فکر کردن به همه چی.

 گاها حسرت می خورم و گاها شاد می شم.

خیلی چیزا رو به جای جنگیدن، تصمیم‌به سازش گرفتم.

قبول کردن این که یه سری چیزا دست آدم نیست و نباید

الکی به اگرها فکر کرد، خیلی سخت و مهم‌بوده برام.

برای تغییر این بودن هایی که دستم نبوده چکار می تونم بکنم؟

تلاش. ولی تلاش توی کدوم راه؟!

__

دیروز از کنار کافه ای که اولین دیت اونجا بود گذشتم.

هیچ جا نگفتم ولی اینجا بگم،توی دیت اول نزدیک تصادف کنم-_-

از جاده داشتم رو می شدم موتوری اومد تا چند میلی متری م و خدارو شکر ترمز کرد. 

میزد بهم بدبخت می شدم😂 که اون وقت روز براچی اونجا بودم🚶‍♀️

خیلی عجیب بود اون کافه و خیابون.

بعد از حدود دو سال از اونجا گذشتم و برای اولین

از جایی خاطره داشتم. خاطره ی متفاوت.

ناراحت نشدم و بی تفاوت بودم.

امروزم دوستم زنگ زد که اکسش به زور تونسته شمارش

رو گیر بیاره و از سربازی زنگ بزنه که تولدش رو تبریک بگه.

هر چند هیچ دلیلی برای این کار وجود نداره ولی خب...

___

کتاب طراحی گرفتم، خیلی قشنگ و سختن طراحاش

چقدر امیدوارم که تمومش کنم و خوب بتونم بکشمشون.

___

 

: )

رویا

چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰، 3:8

بایدددد یکی عاشق من شههههههه

( تاثیرات دیدن سریال کره ای😂)

 

آخرین باری که همچین سریالایی دیده بودم بر میگرده به دوران راهنمایی.

دیروز یکی از یه سریال کره ای تعریف داده بود

دانلودش کردم.

چرت و بیخوده ها: )) ولی باهاش میخندم

تازه الان فاز دوس پسر هم گرفتم.

ولی هزار متری م هم پسر نیست😁

حتی هزاران کیلومتری مم. 

توی فضای مجازی م کسی روم کراش نزده

یعنی یکی دو تا زده بودن ولی من آدم واقعی میخوام)​​😪

__

یه نقد طولانی به سریالای کره ای دارم

خیلی رو اعصابن.

از این که دخترا رو دست و پا چلفتی نشون میدن حرصممم میگیره ها.

اصلا چیزی به نام دختر مستقل و قوی ندارن

همیشه باید خنگ باشی تا عاشقت بشن.

آه اسکولا.

خیلی مسائل تو سریالاشون چرته

ولی حیف خوابم میاد. = ))))

من می خوابم ولی دیگه بیدار شدم دوس پسرم‌آماده باشه

 

: )

بازگشت

سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰، 1:40

امتحانام تموم شدن‌.

دقایق آخرِ اخرین امتحان برق رفت

و من با ای دی اس ال به نت وصل بودم😬

خیلی صحنه ی جالبی نبود.

هول کردم و نمی دونستم چکار کنم.

توی سایت هم یکبار حق خروج داده بودن بهمون.

پس از تحمل لحظاتی استرس، زنگ زدم دانشگاه

کسی جواب نمی داد تا این که در نهایت حسابدار جواب داد

و گفت شماره موبایل پشتیبانو میدم ولی نگی من بهت دادم

😁😁

خلاصه در نهایت جوابای صفحه آخر که نوشته بودم رو واتساپ کردم و استاد هم پیام دادم و گفت مشکلی نیست، نگران نباشید.

بالاخره تموم کردم

ولی راستش ناراحتم که سر برق رفتن هول کردم

به نظرم مدیریتم اومده پایین، قبلا اینجور نبودم🙄

_

نمراتم تا الان اوک بودن.

سه واحد مونده فقط که نمره نزدن.

__

بدون اینستا و توییتر و اینچیزا

گوشی خیلی خلوت میشه.

تلگرامم که دارم هیچ کانال خاصی عضو نیستم

تنها گاهی به یکی دو تا از دوستام پیام میدم.

تقریبا استفاده م از گوشی به حد نوکیا یازده دو صفر رسیده.

ولی واقعا باعث آرامشم شده، دغدغه های ذهنی م

چک کردن های الکی و ... رو دیگه ندارم.

همین که بدونی چیزی توی گوشی منتظرت نیست خیلی خوبه.

____

چند روزه به مصاحبه ی مترجما و نویسنده های معروف ایرانی دارم گوش می دم.

مثل خانم فرزانه طاهری، نازی عظیما و ...

راستش خیلی ناراحت شدم.

انگار تازه چشمم باز شد.

جدای از باز شدن چشمم یه موضوعاتی مطرح شد که علاقه به  کتاب خوندنم رو یه جورایی پایین اورد.

سه سال پیش که کتاب بار هستی رو خوندم

یه جاهایی از کتاب باعث سردرگمی م می شد.

بعد از کنکور بود و فکر می کردم به خاطر اینه که خب خیلی وقته کتاب نخوندم و تمرکزم اومده پایین.

کامنتای گودریدز درباره این کتاب می خوندم همه ازش تعریف داده بودن و انگار فقط من بودم که وسط کتاب یه سری اتفاقاتو نمی تونستم بهم وصل کنم.

خب به هر حال تمومش کردم و کلیت کتاب رو دوست داشتم.

توی مصاحبه ی خانم فرزانه طاهری متوجه شدم

این کتاب بار هستی به شدت سانسور شده و گمشدن من توی اتفاقات به این دلیل بوده.

خانم طاهری میگفتن که این کتاب حول محور مسائل جنسی می گرده و وقتی توی ایران ترجمه ش می کنن باید اصلش که مفاهیم جنسی ن رو تغییر و حذف کنن و خب کتاب کلا تغییر می کنه و من هیچ وقت حاضر نیستم این کتابو ترجمه کنم چون به نویسنده وفادار نخواهم بود.

یه کتاب دیگه هم بود نوشته ی گابریل گارسیا مارکز، عشق سال های وبا.

اونم سر خوندنش خیلی اذیت شدم و به هر کی میگفتم

میگفت که قلم مارکز کلا سخته وفلان بهمان.

اینو هم متوجه شدم توی ترجمه دو فصل از کتابو حذف کردن😑

دوفصللللل، خدای من ، دو فصل یه کتاب رو چطور دلشون اومده حذف کنن.

واقعا زورم اومداااا.

می دونستم کتابا سانسور می شن ولی فکر نمی کردم دیگه اینجور باشه. انتظار ملایمت بیشتری داشتم.

اصلا درد بگیرن انشالله.

خلاصه بگم واقعا دیگه دلم نمی خواد کتاب ترجمه شده بخونم.

زبانم رو تقویت کنم و اصلی بخونم سنگین ترم.

قبلا هم کتاب زبان اصلی رو امتحان کردم و می دونم سخت نیست.

__

وای راستی

توی اون تیم تولید محتوا اینا که بودم

ازم راضی بودن و قبل از این که کل پروژه ها رو انجام بدم

ارتقام دادن💃

در اصل منو مسئول کردن که روی کار تعداد از بچه ها نظارت کنم.

خیلی حس خوبیه😁😁

کاش از پسش برمیام و 

کلی چیز یادبگیرم در این بین.

__

: )

اوه

شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰، 1:24

چه وضع داغونی دارم تو این درس-_-

اخرین امتحانه و یادگیری ناقصام فراوانه توی درس

ولی خب اخریه

مهم اینه تموم میشه: ))

: )

درس نخون ها

دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰، 17:54

من درس خوندن رو دوست دارم.

این جمله واقعیه.

این روزها که بچه ها پیام میدن برای تقلبی کردن و گروه زدن به همه جواب رد دادم.

دلیلش هم یه چیز بود، من خودم میخونم و از خوندن لذت میبرم.

دروس رشته های انسانی بیشتر از اون که درس باشن

یه نیازن و اطلاعاتیه که داشتنشون بیهوده نیست.

مطمئنا نمره ی من گاها پایین تر از اون گروه های همفکری میشه ولی چه اشکال داره؟🤷‍♀️

در عوضش من کلی اطلاعات دارم که اونا ندارن.

( چطور میتونن یه جواب های همدیگه اعتماد کنن؟😬

من نمی تونم به جواب بقیه اعتماد کنم :| )

___

دو درس دیگه تا پایان امتحانات دارم.

امیدوارم تعطیلات خوبی برام رقم بخوره

__

این روزها به نظرم دوست جدید پیدا کردن سخت شده.

خاصیت بزرگسالی شاید همین باشه.

دوستای قبلی رو نگه میدارم و خوشحالم که دارمشون.

سعی میکنم ارتباط با بقیه برقرار کنم ولی دوستی محکم ، انگار زمانش گذشته.

_

هوا این جا به شدددددت گرمه.

انگار که توی کوره های اجر پزی نشستی.

خدای من، امیدوارم امسال پاییز پر بارانی داشته باشیم.

__

: )

گفته های ساده

شنبه پنجم تیر ۱۴۰۰، 1:44

از دیروز دارم حرص این امتحانو میزنم

و درس میخونم.

عصری یه لحظه با خودم گفتم بذار برنامه امتحانی

رو چک کنم و دیدم امتحان یکشنبه ست😬

و اشتباه فکر می کردم امتحان روز شنبه ست

____

بعد از اینستا، توییتر رو هم پاک کردم.

اصلا توانایی شنید هیچ خبری رو ندارم.

تا فروپاشی کامل یه مو فاصل دارم.

تحملم به صفر رسیده و هر چیز کوچکی

حالمو بد می کنه.

با این روند فکر می کنم از اینجا هم رخت خواهم بست

و از تلگرام.

از بودن الکی خسته م.

آخرش راهبه ای در کلیسا میشم

و تک و تنها به دور از جهانیان و جهان

توی اتاقم می شینم.

کاشکی می شد حداقل برای مدت کوتاهی

از هیاهوی دنیا دور شد.

یه فراغت چند روزه.

کاش میشد مثل اندره ژید سفر کرد و زیر نور ماه دراز کشید

و از زیباهایی نوشت.

احتمالا منم دراز میکشیدم و به ماه زل میزدم و براتون می نوشتم که حس کردن  برخورد علف ها با پوست و چشم دوختن به ماهی که درخشانه ،چه حس خوبی داره

و یا حتی شاید می نوشتم باید شهوت ها را ترک و بی حرص و طمع قدم برداشت و بلاه بلاه بلاه.

( من این کتاب آندره ژید، مائده های زمینی رو خیلی دوست دارم، شایدم داشتم.

ولی امشب تا مغز استخون حسود و خسته م).

___

 

جز حسادت، دلمم خیلی تنگه‌‌

تنگ چیزایی که گم کردن و نمی دونم چی ن.

__

بخوابم و بیشتر جمله ها رو  بهم نبافم.

 

: )

خستگی

چهارشنبه دوم تیر ۱۴۰۰، 0:32

 منس شدم و

به شدت خسته و کوفته م.

انگار یه تریلی از روم رد شده و یا این که روزهای متوالی

نخوابیدم‌.

دیشب توی خواب درد پا داشتم

و بدتر از اون حالت تهوع.

دیگه انتظار نداشتم حتی وقتی خوابم هم حالت تهوع و درد پا بگیرم‌.

فکر می کنم بدنم ضعیف تر شده و متاسفانه دلیلش هم

 اون دوره کوتاه (نه چندان)افسردگیه که غذا خوردنم بهم ریخته بود و چیزی نمی تونستم بخورم.

باید قرص آهن رو شروع کنم بخورم.

تغذیه م رو دارم اصلاح می کنم

و در هفته های آینده به دکتر مراجعه میکنم.

با این که تقریبا حالم خوبه ولی روزهای متوالی استرس داشتن و اضطراب داشتن ضربه های بدی بهم زد

و باعث شده یه جاهایی بیخود و بیجهت نگران شم.

امروز حساب کردم سه ماه و نیم متوالی در نگرانی شدید و اضطراب بودم که هر روز هم اتفاقات جدیدی رخ میداد.

خداروشکر همه چی سپری شد ولی خب

میشه گفت اون دوره باعث شد همه ی مشکلاتی که قبلا  داشتم شدت بیشتری بگیرن.

خیلی عجیبه.

 __

اولین امتحانو با موفقیت تموم کردم.

 چند تا از سوالای امتحان به طور واضح غلط طرح شده بودن ولی یکی شون کاملا غلط بود.

وقتی به استاد پیام دادم و سوال غلط رو با دلیل بهش گفتم ،فقط سین کرد و جوابی نداد.

حس عجیبی بود، با خودم گفتم نکنه از اون استادایه که بدش میاد کسی اشتباهشو بگه و یه صفر قرار بهم بده؟

ولی برام مهم نبود در اصل. چون مطمئن بودم که مودبانه و درست صحبت کرده بودم.

خلاصه ، عصری استاد نمرات رو وارد ورد و توی گروه اعلام کرد نمره ی اون سوال  غلط رو به همه داده.

منم کامل گرفته بودم‌‌.

__

بیشتر از این نمی تونم بنویسم

واقعا خوابم میاد.

 

: )
© من نوشت