بودن
به خیلی چیزا معتقد نیستم و امروز اولین قدم
رو برای نزدیک شدن به خودم و اعتقاداتم برداشتم.
با خودم باید آشتی تر باشم حتی توی این جامعه ای
که نمی خواد خود واقعی ت رو ببینه.
___
داشتم توی آشپزخونه حرکتمی کردم
که قوزک پام پیچ خورد و افتادم.
افتادنم شبیه فروریختن یکی از برج های دوقلو بود.
پام پیچ خورد و به حالت نشسته در اومد و روی اون زانوم فرود اومدم و شبیه کسی بودم که یه دفعه تصمیم گرفته بشینه روی زمین.
یه فرو ریختن کامل.
بابامم از اونور غر میزد که وقتی جیزی میریزه رو زمین پاکنمی کنید و همین باعث می شه لیز بخورید.
وقتی گفتم خودم افتادم و زمین مشکلی نداشت
مامان و بابام شروع کردن به غر زدن راجع به شیر نخوردن🙄
فقط مزه ی شیر رو دوست ندارم ولی خب بقیه ی مشتقاتش رو می خورم، کوتاه بیاید دیگه.
هوف
__
یه پسرخاله دارم تایپش تایپ پسرای گوگولی کره ای
واقعا امیدوارم بزرگتر که بشه هم همین طور بمونه.