تولد
امروز تولد دوستم بودم.
بعد از مدت ها رفتم خونه ی کسی.
این قدر ازش عکس گرفتم که دستام سرویس شد.
خیلی دوست داشت که از تولدش عکس داشته باشه
و چی بهتر از این.
کلی عکس گرفتم ازش دیگه😁.
_
چقدر احساسات متناقضی دارم
توی چند راهی گیر کردم.
__
این روزا که وقت و بی وقت نمی تونم
اینستا و توییتر چک کنم زمان بیشتری
برای فکر کردن دارم.
فکر کردن به همه چی.
گاها حسرت می خورم و گاها شاد می شم.
خیلی چیزا رو به جای جنگیدن، تصمیمبه سازش گرفتم.
قبول کردن این که یه سری چیزا دست آدم نیست و نباید
الکی به اگرها فکر کرد، خیلی سخت و مهمبوده برام.
برای تغییر این بودن هایی که دستم نبوده چکار می تونم بکنم؟
تلاش. ولی تلاش توی کدوم راه؟!
__
دیروز از کنار کافه ای که اولین دیت اونجا بود گذشتم.
هیچ جا نگفتم ولی اینجا بگم،توی دیت اول نزدیک تصادف کنم-_-
از جاده داشتم رو می شدم موتوری اومد تا چند میلی متری م و خدارو شکر ترمز کرد.
میزد بهم بدبخت می شدم😂 که اون وقت روز براچی اونجا بودم🚶♀️
خیلی عجیب بود اون کافه و خیابون.
بعد از حدود دو سال از اونجا گذشتم و برای اولین
از جایی خاطره داشتم. خاطره ی متفاوت.
ناراحت نشدم و بی تفاوت بودم.
امروزم دوستم زنگ زد که اکسش به زور تونسته شمارش
رو گیر بیاره و از سربازی زنگ بزنه که تولدش رو تبریک بگه.
هر چند هیچ دلیلی برای این کار وجود نداره ولی خب...
___
کتاب طراحی گرفتم، خیلی قشنگ و سختن طراحاش
چقدر امیدوارم که تمومش کنم و خوب بتونم بکشمشون.
___