من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

روزهای زندگی

دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۰، 15:23

مادربزرگ اومده خونمون.

هفته پیش هم سه روز اینجا بود.

بودنش توی خونمون خیلی خوبه

یه خانم آروم و باسواد که با تکنولوژی هم آشناست.

یه جاهایی مادربزرگم رو الگو قرار دادم

مثلا با این که سنش تقریبا بالاست

ولی تمام سوراخ سنبه های گوشی رو میشناسه

و هر نوه ای رو که میبینه ازش میخواد 

درست بهش یاد بده که فلان مشکل چطور حل میشه.

این اشتیاق به یادگیری ش عالیه‌.

( اونروز داشتیم آمیرزا بازی میکردیم

و یه کلمه رو نمی تونستیم پیدا کنیم.

گفت یه لحظه گوشی رو بده،

گوشی رو گرفت و رفت تو اسکرین شات ها یه عکس رو باز کرد.

گفت از توی نت جواب ها رو پیدا کردم و عکس گرفتم

برای هر وقت که خسته شدم از مرحله ای😬😄)

 

___

 

امروز صبح دختر گلی بودم.

پاشدم رفتم کتابخونه،کتابا رو پس دادم

رفتم دنبال مادربزرگم

بعد هم رفتم آرایشگاه😄

الان زیباروی هستم.

کارام رو انجام دادم واقعا راحت شدم.

ولی کتابخونه ها نیمه بازن.

نمیشه وارد شی و اونجا درس بخونی.

ولی خب احتمالا  تابستون از کتاباش بیشتر استفاده کنم.

___

 

استاد فناوری مون این قدر خوب کار با فتوشاپ رو یاد داد

و این قدر جزییات مختلف رو بهمون گفت که امیدوارم

هر چی خوبی هست توی زندگی به سمتش حرکت کنه.

فتوشاپ برای من یکم غول بود ولی چون از اول ترم

و جلسه به جلسه پیش رفتیم

خیلی خوب یادگرفتم.

بعد از این که دیدم اونو یادگرفتم

یه آموزش طراحی لوگوی توی طرح ضیافت فرادرس دیدم

که رایگانش کرده بودن و ثبت نام کردم.

امروز اخرین مهلت برای دانلود کردنش بود، که دانلودش کردم.

شاید به زودی از اینجا کوچ کنم و یه سایت بزنم.

اینجا امنیت نداره برام و همه ش فکر میکنم الانه که

سرورش بترکه و همه خاطراتم دود شن.

___

فردا اولین امتحانم را دارم

استرسشو ندارم.

عجیبه.

استرس هیچ کدومو ندارم.

آینده یکم برام مبهم شده، یه چیزایی از آینده میخوام

که کمی دور از دسترسن ولی با تلاش زیاد دسترسی پیدا خواهم کرد.

ولی نمی دونم تصمیم درستی هستن یا نه.

___

طراحی جدیدم😁

من وقتی یکی از  طرح هام کامل میشه 

خیلی ذوق می کنم و دلم می خواد به بقیه نشون بدم و عکسشو براشون بفرستم.

ولی خب به نظرم برای بقیه آزار دهنده ست .

برای همین پس اینجا میذارم😌

: )

پنهانی ها

شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۰، 21:44

این علاقه من به پنهان بودن و دیده نشدن 

از کجا نشات میگیره!؟

در هر فضای واقعی و مجازی گوشه ی امن با ارتباط محدودی  برای خودم

تشکیل میدم.

خودم رو کنار میزنم و بیشتر ناظرم.

عجیبه ولی چرا باید اینجور باشه.

از دانسته های خودم در جاهای عمومی استفاده نمی کنم

و حتی ممکنه یه ظاهر کاملا متفاوت از خودم توی ذهن بقیه بسازم تا نزدیک بشن.

 __

امتحاناتم سه شنبه شروع میشن.

و برخلاف ترم های پیش،فرجه بینشون داریم.

ولی اصلا آماده نیستم.

__

دوباره رفتم روی مود کتاب خوندن انگار.

امروز ته ذهنم هی قلقلک داده میشده 

که

کتاب طرف گرمانت رو شروع کنم.

___

دلم عکس جدید برای پروفایلم میخواد.

هیچ عکسی ندارم.

ابرو هام هم طبیعی و خوب در اومدن

ولی یکم دیگه رشد کنن احتمالا شبیه ابرو های یکی میشن.

کاش فردا برم ابروهامو تمیز کنم

ولی نمیخوام مدلشون بده، طبیعی شون خوبه.

___

آینده ای که برای خودم متصورم هی تغییر میکنه و من هر روز سردرگم تر از قبل میشم.

موفق بودن در نظرم تغییر کرده و همین باعث شده

دنیای آرزوهام هم تغییر کنن.

بد نیست در انتهای ۲۱سالگی پر از تردیدم؟

__

دو سه شب بود میرفتم بات ناشناس

و این ارتباط های نصفه و نیمه جذاب بودن.

توی هیج صحبتی بیشتر از چی میخونی نمیشه پیشرفت کرد

چون بات ناشناس خراب میشد و طرف گم میشد برای همیشه‌.

البته تجربه دارها همون اول ایدی میدادن 😬

ولی خب پی وی که نمیخواستم برم.

همین ناشناس بودن و نصفه بودنش رو دوست داشتم.

آدم های متفاوتی که اگر میدونستن واقعا نمیری پی وی 

بی روتوش میشدن و از خودشون میگفتن‌.

عجیب بود در هر حال.

اها اولشم میترسیدم بات رو امتحان کنم بزنن مثبت هجده ولی هیچ کدوم از تجربه هام به اون سمت حتی ذره ای هم نرفت.

___

: )

روح ناآرام

شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۰، 0:25

بازگشت به عقب

و لگدی به تمام‌برنامه.

غرق شدن توی اشک های بی دلیل.

 

رفتن و یا ماندن؟

: )

گرم ولی بی آرامش

سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۰، 23:15

خونه ی ما اصلا جای مناسبی برای پیشرفت نیست

همیشه یه اتفاقی در حال افتادنه

یا کسی یهویی تصمیم میگیره بیاد خونمون.

مکان آرام برای درس خوندن و تمرکز حساب نمیشه.

به همه ی اونا که برای کنکور واحد جدا داشتن حسودی میشی.

حتی الان بهتر از قبل می دونم ناآرام بودن توی دوران کنکور، با این که برام واضح نبود ولی چقدر تاثیر مخرب داشته

و چه ساعت هایی از من رو خراب کرده.

واقعا نمی دونم برای این که حداقل چند روز از هفته توی خونه نباشم

و راحت کارام رو انجام بدم چکار میتونم بکنم.

مخصوصااین که کتابخونه ها با این وضع بستن.

 

__

وای وای

خداروشکر خر نشدم

کنجکاوی کردم ناشناس اکسمو اوردم بالا.

وای خوبه خر نشدم پیام بدم.

 پی ام اس این ماه خیلی خطرناک شده.

وای-_-

: )

سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۰، 11:5

 

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم

همراز عشق و همنفس جام باده ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم

کار از تو می رود مددی ای دلیل راه!

که انصاف می دهیم و ز ره اوفتاده ایم

چو لاله می مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست

نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

: )

حرص و جوش

دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۰، 18:10

___

اومدم دودقیقه درس بخونم

تو ذهنم همه ش دارم خودخوری و دیگران خوری می کنم.

تصمیمات غلط بقیه مخصوصا خانواده مستقیما روی ما تاثیر میذاره.

همیشه تحت شعاع تصمیماتشون هستی.

شاید یکی از راه های موفقیت این باشه

از یه جایی به بعد خودت رو جدا کنی.

دیروز س میگفت  که خواهرش

گفته یکم وضعیت بهتر شه

میره پانسیون چون توی خونه اصلا موقعیت درس خوندن نیست.

خونه ی ما هم وضعیتش همینه، تا میای تصمیم بگیری

درس خونی هزار تا اتفاق می افته.

تازه مثلا ما طبقه ی بالا هستیم که بازم باید بگم هیچ تااااثیری نداره، چون توی اون محیطی.

کتابخونه ها هم اینجا هنوز بستن.

تنها خوبی خوابگاه شاید اینه که برنامه ریزی زندگی ت دست خودته.

_

وای این موارد اقتصادی خانواده هم بدجور منو حرص میده

هیچ برنامه ای ندارن.

__

باید بگم پی ام اسم هستم‌😑

و همه ی موارد ریز هم حتی برام درشت تر از قبل نشون داده میشه.

 

: )

غافلگیری

شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۰، 17:42

چهارشنبه عصری کتاب زبان رو سفارش دادم

و پنج شنبه عصر به پست تحویلش دادن

و هیچ کد رهگیری چیزی به من داده نشد.

در همین حین هزاران ایده و توطئه توی ذهنم اومد

و با خودم گفتم شنبه تماس میگیرم ببینم

جریانش چیه.

صبح که بیدار شدم و از اتاق زدم بیرون

دیدم یه بسته روی کابیتا ست.

مامانم گفت بسته اوردن.

واقعا خوشحال شدماااا

اصلا فکر نمی کردم اینقدر سریع دستم 

برسه ،مخصوصا این که پست حداقل ۳_۴روز طول میکشید

خلاصه شادممم.

___

یه قسمتی از بدنم درد میکنه.

کنار شونه ی سمت راست

و در انتهای قفسه سینه.

فکر میکنم به خاطر همون حساسیتیه که دکتر تشخیص داده.

___

من واقعا دیشب هنگام صحبت کردن باهاش معذب شدم

و این حس بد به حدی بود که حاضر نیستم

من دیگه صحبتی کنیم.

حتی اگر به اتمام این دوستی منجر بشه.

__

متاسفانه پی ام اس بیشتر از قبل روی من و حالاتم

تاثیر میذاره.

باعث میشه ذهنم منفی شه و استرس بگیرم

با این که سعی دارم کنترلش کنم

ولی باز هم یه جاهایی ذهنم ازم پیروی نمیکنه.

از این که تا حدی در کنترل ذهنم موفق بودم خوشحالم

ولی واقعا نمی دونم چرا توی این روزها جدیدا هزاران بار 

منفی نگرتر و بدتر میشم.

___

قصد دارم یه مدت خودم غذا خوردنم رو درست کنم

و بعد برم دکتر تغذیه.

متاسفانه دوره ی اضطراب شدیدم باعث کاهش وزنم شد.

هر چند خوشبختانه الان متوجه ش شدم و دارم روش کار میکنم.

___

 

: )

واژگونی و تغییر

جمعه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۰، 10:38

امروز دفتر شعری از بیژن الهی دیدم

و فکر کردم بخرمش.

لحظه ای بعد طبق محاسبات کاملا بزرگسالانه

از تصمیمم برگشتم

و این نقطه ای بود که دلم نمیخواست بهش برسم.

از اون ولنگاری در خرید و در لحظه تصمیم گیری

برای خریدن چیزی خوشم میاد.

خب خیلی چیزا طبق میل ما نیست

و اینم روش.

___

دیکشنری سفارش دادم و خیلی عجیب

برای رسیدنش ذوق دارم😄

واقعا دلم میخواد زودتر برسه.

___

این کتاب همه ش درباره ی آرامش میگه.

قند تو دل آدم آب میشه که به اون آرامش برسه.

ولی واقعا هم سخته و هم مهارتیه که باید

ذهنی روش کار کرد.

اول از همه باید دکمه ی خاموش ذهن رو پیدا کرد.

توی برنامه ی شوکران

خانم ایران درودی، میگفتن وقتی دارم نقاشی میکنم

با خودمم و از تنهایی م لذت میبرم.

رسیدن به این نقطه که از ته دل از چیزی لذت ببری

واقعا سخت و کمیابه‌.

امیدوارم بهش برسم.

__

 

: )

احساسات

سه شنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۰، 2:15

صبح خوب از بیدار نشدم.

و تا الان اون بیداری مزخرفم و حسش همراهمه.

نمی دونم زمان چطور گذشت.

یکسری کار کوچک دانشگاه رو انجام دادم

ولی هنوز کلی ازشون مونده😶

_

حس هیچی رو ندارم.

دلم یه کتاب جدید و پر اتفاق می خواد

و اونقدر درگیر هضم جریانات داستان بشم

که ساعت ها بهش فکر کنم

نتیجه بگیرم

و در آخر جریان داستانو سوال کنم و 

 برم از (×) بپرسم و بحث کنیم.

 ولی خب هیچ کتابی فعلا دستم نیست.

به عبارتی کتاب فیکشن دستم نیست و

 وگرنه یکی دو تا کتاب بی اتفاق رو دارم میخونم

که خیلی م روم تاثیر داشتن، ولی من

سوژهههه میخوام.

__

ذوقِ زدن سایتم رو دارم.

بعد از امتحانات قراره راش بندازم

امیدوارم این ذوق به خوبی نتیجه بده.

_

​​​​اونموقعه که اینستا رو حذف کردم

این قدر عجله داشتم که برنامه رو حذف کردم

و دی اکتیو نکردم.

حالا از اون موقعه اینستا هر روز ایمیل بده

که بیا ببین چه اتفاقی افتاده!

و یک پیام داری و ...

 هر بار میگه بیا ببین برا دوستات

چه اتفاقی افتاده

به این فکر می کنم که به من چه؟ خب که چی؟

نمی دونم تا الان چطور این برنامه ی مزخرفو تحمل میکردم-_-

: )

یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۰، 11:41

پیامای سایتی که روش کار می کنم چند باری هست

روی ایمیلم نمیان.

دیروز که سایت رو بعد چند روز باز کردم

دیدم سر ویراستار یکسری

دسترسیای جدید بهم داده

و گفته : ( چظوری دختر عمیق ما)

خوشم اومد از این لفظ، جدید هم بود : ))

جدیدا خیلی ازم تعریف می کنن ، طبق ذات ایرانی

باید بترسم : )))

-----

این کتاب گرامر واقعا یه حس خوبی داره

(فکر کنم شونصد بار اینو گفتم ولی بازم میگم)

اینجور شده که کتابو گذاشتم رو میز پذیرایی

و تا بیکار می شینم بهم چشمک می زنه که چند صفحه ازش حل کنم

-----

هر وقت دارم برنامه ی هفتگی مینویسم

مثلا میگم فلان پروژه رو باید تحویل بدیم

فلان قسمت کتابو بخونم

و ...

بعد با خودم میگم خب پروژه که کاری نداره

کتابم که خوشخوانه

اِ اِ تموم شدن و خوشحال میشم : |

در صورتی که هنوز هیچ کاری نکردم.

یه خوشحالی کاذب بهم دست میده

که خیلی م خوبه : ))

-------

امتحانم دو هفته ی دیگه شروع میشن و باید تصمیم بگیرم

که می خوام معدلم چند باشه.

بزنم به در بیخیالی احتمالا ۱۸ اونورا بشم.

----

یه برنامه ی نسبتا طولانی مدت داشتم که تابستون می خواستم اجرایی ش کنم

و می بینم کم کم داره شرایطش مهیا میشه.

این که یواش یواش جور میشه حس خوییه.

 

---

: )

= ))

جمعه چهاردهم خرداد ۱۴۰۰، 13:11

یه توییت دیدم  با این محتوا

(( 

‏یعنی چی برو گوگل کن؟ من دوست دارم جواب سوالم رو تو بدی .))

آقا من با یکی دوست بودم

توی مکالمه مثلا میگفت

فلان چیزو شنیدی؟

میگفتم نه وایسا گوگل کنم

😂😂

بدبخت هر دفعه میگفت من اینجا چی م؟😐😂

واقعا هر دفعه یادم میرفت و کلا تو فاز نبودم که  این روش

شروع صمیمیتشه

و هر باررر گوگل میکردم تا دیگه هیچ چیز جدید سعی کرد نگه🚶‍♀️😅

یادش بخیر.

: )

روزهای گرم بهار

جمعه چهاردهم خرداد ۱۴۰۰، 0:43

زبان رو دوباره شروع کردم

نیاز به یه دیکشنری انگلیسی به انگلیسی دارم

دلم نمی خواد اینترنتی بخرمش چون طول می کشه دستم برسه.

این تعطیلیای بیخود چی ن؟

از پنجشنبه و جمعه و تعطیلات نوروز و هر تعطیلی دیگه ای بیزارم

جون شهر خلوت میشه، بازار بسته میشه و همه چی برای روز یا روزها

معلق می شه.

به هر حال با ایده ی تعطیلی حال نمی کنم.

 

---

کراشم برام فلب قرمز فرستاد حتی

بیاد قسمم بخوره بدون منظور بوده، قبول نمی کنم : ))))

---

امروز یه سگ پا کوتاه کشیدم ولی یه جوری شد: /

امیدوارم وقتی تمومش کردم از این حالت در بیاد.

----

زشته اگر تکلیف ادبیاتم رو بدم این دوست جدیدم چک کنه؟

آخه زیادم با هم صحبت نکردیم و حس می کنم یه جوریه

کاش دوباره پیام بده که من بتونم وسطش ازش درخواست کنم اینو برام چک کنه.

 

----

 

: )

ما و استعداد

چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۰، 2:44

عصری که استاد طراحی ازم تعریف کرد

و گفت مقطع ت رو عوض کن، خندیدم.

گفتم یعنی ارشد هنر بخونم.

محکم گفت آره و چی بهتر از این.

و تمام پس زمینه ذهنی من موقعی که داشتم

این مکالمات رو می شنیدم و می گفتم ، یه چیز بود.

 کوررنگی.

مسخره ست و فکر نکنم کسی دوست داشته باشه

معلم هنرش ، آبی و بنفش رو اشتباه بگیره

یا حتی رشته ای رو یادبگیره که اصلی ترین

اصل و پایه ش که رنگ ها باشه رو نتونه تشخیص بده و یا 

ناقص تشخیص بده.

این چند وقت متوجه شدم توی اکثر کارهای هنری

استعداد دارم.

و شاید بیشتر از اون ، تلاش خوبی دارم.

طراحی فقط برای دل خودم و حال خودمه.

شاید بعدها با تغییر شرایط حتی سراغ رنگ ها هم برم و برام مهم نباشه آسمون آبی بکشم یا بنفش و یا تنه درخت رو سبز کنم یا قهوه ای

ولی الان بیشتر دنبال راه درآمدم.

____

زندگی عجیب تر از اون چیزیه که فکر میکنیم.

یه زمین ناهمواره که یه جاهایی می تونی استرحت کنی 

و یه جاهایی هم باید تمام تلاشتو کنی که از چاله و چوله ها در بیای.

می تونم زندگی رو دوست داشته باشم؟

__

قصد دارم تابستون خطاطی هم برم.

خط خودکاری م افتضاح به تمام معناست

و رمز گشایی م میخواد برای خوندنش.

__

دیروز با ف صحبت میکردم

مدتی که من حالم بسیار بد بود و همه چیز برام

تیره شده بود، علائمی داشتم که اونم داره و داشته.

من همون موقعه که دیدم حالم بده

از خیلی چیزا فاصله گرفتم

از آدمای منفی از خبرا از شبکه های مجازی

و هر چیزی که اضطراب من رو بیشتر می کرد.

دیشب پیشنهاد دادم بهش که همه ی این کارا رو انجام بده و

یکم خودشو نجات بده.

من هنوزم نیاز دارم بهتر بشم و یه مدت تراپی برم.

ولی تا جور شدن موقعیتش حداقل کارایی که از دست خودم برای خودم بر میومده رو انجام دادم

و حقیقتش اینه از قرص های افسردگی بیزارم

از این خواب آلودگی که میدن متنفرم

من اگر دو روز کتاب نخونم و چیزی یادنگیرم

میمیرم و قرص های ضد افسردگی دقیقا روحم رو میکشن.

نمی خوام دوباره امتحانشون کنم.

به هر حال امیدوارم گوش بده و اون راهی که اطلاعات بیخود

و منفی بهش میرسه رو قطع کنه.

ف معتقده من کنترل ذهنی خوبی هم دارم.

باهاش موافق نیستم.

___

کاشکی بیشتر باهام حرف بزنی.

: )

استعداد

سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰، 19:58

استاد کلاس طراحی م گفت

که خوش استعدادی

و حیف میشی توی مقطع ابتدایی.

 

خیلی خوشحالم از کسی که ۲۰ سال کارش طراحی و نقاشی

بوده شنیدم که خوش استعدادم😌🚶‍♀️

: )

آخر شبی ها

یکشنبه نهم خرداد ۱۴۰۰، 2:12

اخم تو ، روی من شلاق می‌‌شه توی من فریاد می‌‌شه، نمی‌‌تونم ساکت شم

این قسمت از آهنگ شکارچی کینگ رام رو دوست دارم.

یه لحظه از ذهنم‌گذشت انگار یه غم عجیبی رواز این بند و آهنگاشون میگیریم.

ویکی پدیا کمک تا بفهمم جریان چیه.

___

می تونم‌بگم شاید ۱۰ درصد بهترم.

هنوز دختری در جستجوی باشگاه هستم.

البته دلم می خواد خوشنویسی هم برم.

خوشنویسی با خودکار.

دستخطم افتضاحه و کاملا بی حوصله م.

شاید تمرین باشه برای بهتر شدن کارهای دستی م.

_

حس می کنم یه جهش کوچک توی طراحی داشتم

و به نسبت قبل خیلی بهتر شدم.

از روی تصاویر به خوبی می تونم بکشم.

__

امروز داشتم یکی رو برای شروع طراحی راهنمایی می کردم و براش دو تا فایل آپلود کردم که استفاده کنه.

فایلا رو نمی تونست دانلود کنه و وسطش شروع کرد

قسم خوردن که دانلود نمیشن و تقصیر من نیست😄

مثل دانش آموزای خطاکار شده بود

و هی سعی می کرد توضیح بده که این فایل مشکل داره براش.

منم بهش گفتم که نیاز نیست قسم بخوری، برای همه پیش میاد. اگر نتونستی دانلود کنی بهم بگو تا روش دیگه ای امتحان کنم.

گوگولی خیالش راحت شد و گفت فردا دوباره امتحان می کنه.

نمی دونم چرا استرس گرفته بود.

من ترسناک نیستم😬

____

 

: )

الکی ها

شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۰، 14:47

سال دیگه که از این دانشگاه در بیام

اولین شکر گزاریم بابت رهایی از دست

این حسابداری خواهد بود.

همه مونو سرویس کرده و هر روز یه داستانی داره.

پسرک بیکار و بیعار دانشگاه.

___

بهترم.

درصد زیادی از این خوبی رو مدیون کتاب جدیدی م که می خونم

و به جملاتش فکر می کنم.

دیگه به نظرم فکر کردن بی وقفه خوبی نیست

و از فکر کردن دارم فاصله میگیرم.

به دنبال آرامش ذهنی م.

__

سه تا از مطالبی که توی سایت نوشتم اومدن صفحه اول

: )))

__

این پسر از من کم حرف تره.

واقعا معذبم میکنه‌‌.

خب با کسایی که صحبت می کنن و رودربایستی ندارن

راحترم، چون می بینم اونا راحتن منم کم کم یخم باز میشه.

این یکی از منم بدتره و خب یه جایی حس کردم

شاید از این که گفته (دوست جدید نمی خوای) پشیمونه

ولی نه!

انگار کلا همین طوره و مثل خودمه.

این که کسی مثل خودمه لذت بخش نیست

چون مانع هامون یکی ن

و من واقعا دلم‌می خواد یکسری اطلاعات

راجع به رشته ش داشته باشم

چون ارشدش رو می خوام‌بخونم.

ولی تا اون صحبت نکنه منم صحبت نمی کنم😛🙁

___

باید کم کم فکر امتحانات باشم

__

عصری به دنبال باشگاهی با رعایت نکات بهداشتی خواهم رفت:/

کاشکی پیدا کنم.

دلم واقعا ورزش میخواد🥺

__

کتابخونه ها هنوز بستن؟

از اسفند که و ضعیت نارنجی شد یکسری کتاب پیشمن😬

__ 

: )

چکاب

چهارشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۰، 16:32

برای چکاب قلبم پیش دکتر رفتم.

اولش کلی اذیتم کرد که پیرزن شدی.

بعد سوال و جواب ها

گفت که دختر روشنفکری هستی و برای خودت احترام

و ارزش قائلی. 

مثل نویسنده ها هستی.

و ... .

توی فواصل مختلفی که اکو و نوار قلب و دارو ها رو نشونش دادم

باهام صحبت کرد.

گفت خودتو نجات بده.

افکارت خوبن ولی باید درونتو درست کنی.

چندین بار تاکید کرد خودتو نجات بده.

یه کتاب هم بهم معرفی کرد.

 خیلی عجیب بود رفتارش.

آخرین باری که غریبه ای  وقت گذاشته بود و یه سری توصیه ها کرده بود، زمان زیادی میگذره.

 

اصرارش به نجات چند روزی هست منو به فکر برده

و به راهکارها فکر می کنم.

 

+شنبه میرم باشگاه.

باید از خونه بزنم بیرون.

خسته م از خونه و خبرا و فکرا.

: )

خرداد

دوشنبه سوم خرداد ۱۴۰۰، 9:58

دیروز مثل بقیه کشور برق ما هم رفت

و مادربزرگ پیشمون بود.

میخواستن وارد شن که برق رفت

و طبعا آسانسورم از کار افتاد.

ما موندیم و پنج طبقه پله و مادربزرگی که پا درد داره.

مادربزرگ تصمیم گرفت بره خونه ی اون یکی خاله م.

و برای این که من پنج طبقه رو بالا،پایین نکنم 

گفتن از توی بالکن کلید ماشین رو بنداز پایین.

منم ژست پرتاب کننده ها رو گرفتم

و کلید افتاد رو شاخه درخت = ))))))))

خیلی صحنه ی جالبی بود.

من از بالا نگاه مامانم اینا می کردم

و اونا هم نگاه من

و کلید بیچاره هم روی شاخه.

​​در همین حین یه کارگر با فرغون و بیل از ساختون کناری

اومد بیرون.

بیل شو قرض گرفتن و با وارد کرد ضرباتی آرام به درخت، کلیدا رو نجات دادن✋

___

 نمایش عروسکی رو امروز سر کلاس پخش کردن

بچه ها کلی ازم تعریف کردن.

استادم خیلی خوشش اومد

گفت صداگذاری شخصیتای مختلف رو کی انجام داده؟

گفتم خودم😍😁

به نظر خودمم کار خوبی بود.

هر چند فضای درست و حسابی نداشتم.

____

قراره کمتر نگران باشم.

 

 

: )

تجربه های نوین

شنبه یکم خرداد ۱۴۰۰، 22:11

وای 

بالاخره فیلم نمایش رو گرفتم.

مثلا نمایش عروسکی ساده بود

ولی چقدر  ریزه کاری داشت.

وسط داستان یه جاییش میگم

که اگر لوله آب شکسته دیدین

با ۱۲۲ تماس بگیرید. انگار از تیزرای تبلیغاتی شده😂

 

__

فردا یه مسافتی رو توی راهم

خوشبختانه و متاسفانه تقریبا تنها زمان این چند وقتمه که میتونم به

کتاب خوندن اختصاص بدم.

---

درسته که ما استادای مختلف  و با اخلاقای مختلف رو تحمل می کنیم

ولی اونا هم دانشجوهای مختلفی دارن.

امروز یکی از دانشحویان با لحن بدی با استاد صحبت کرد

اونم با استادی که مهربان و با ادبه و خوب هم تدریس می کنه.

ولی این استاد با لحن بسیار آروم و ملایمی باش صحبت کرد

و مشکل پیش اومده رو حل کرد.

به نظرم هوش هیجانی بالا در همه ی کارها موثره و اعصاب آدم رو هم آروم نگه می داره.

 

---

این روزا که بیشتر درگیر یکسری از مسایل مادی م رم رو دوست ندارم

اصلا دنیای پول قشنگ نیست.

دنیای بزرگسالی هم واقعا وابسته ی پوله.

کاش خیلی چیزا خریدنی نبود و آدما نیاز نبود ساعات زیادی از روزشون رو بابت کار کردن بگذرونن.

---

اونموقعی که این قالب وبلاگو انتحاب کردم

میخواستم فقط آبی باشه.

از اونجایی که هیچی از قالب نویسی حالیم نمیشه

هر جا کد رنگای دیگه بود رو پاک کردم و خب آبی هم شد.

ولی توی قالب نه آرشیو دارم نه دوستان : ))

بلدم نیستم اصلاحش کنم.

اصلا آرشیو نمیخواد

هر کی خواست از پایین قالب یه صفحه یه صفحه بره به پستای قبلی!

: )

امشب

شنبه یکم خرداد ۱۴۰۰، 0:27

مادربزرگ برام عکسی از بچگی م توی واتساپ ارسال کرد.

و زیرش نوشت

: (( چه خوشکلی عزیزم))

و همین جمله کافیه.

: )
© من نوشت