من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

خرداد

دوشنبه سوم خرداد ۱۴۰۰، 9:58

دیروز مثل بقیه کشور برق ما هم رفت

و مادربزرگ پیشمون بود.

میخواستن وارد شن که برق رفت

و طبعا آسانسورم از کار افتاد.

ما موندیم و پنج طبقه پله و مادربزرگی که پا درد داره.

مادربزرگ تصمیم گرفت بره خونه ی اون یکی خاله م.

و برای این که من پنج طبقه رو بالا،پایین نکنم 

گفتن از توی بالکن کلید ماشین رو بنداز پایین.

منم ژست پرتاب کننده ها رو گرفتم

و کلید افتاد رو شاخه درخت = ))))))))

خیلی صحنه ی جالبی بود.

من از بالا نگاه مامانم اینا می کردم

و اونا هم نگاه من

و کلید بیچاره هم روی شاخه.

​​در همین حین یه کارگر با فرغون و بیل از ساختون کناری

اومد بیرون.

بیل شو قرض گرفتن و با وارد کرد ضرباتی آرام به درخت، کلیدا رو نجات دادن✋

___

 نمایش عروسکی رو امروز سر کلاس پخش کردن

بچه ها کلی ازم تعریف کردن.

استادم خیلی خوشش اومد

گفت صداگذاری شخصیتای مختلف رو کی انجام داده؟

گفتم خودم😍😁

به نظر خودمم کار خوبی بود.

هر چند فضای درست و حسابی نداشتم.

____

قراره کمتر نگران باشم.

 

 

: )
© من نوشت