خرداد
دیروز مثل بقیه کشور برق ما هم رفت
و مادربزرگ پیشمون بود.
میخواستن وارد شن که برق رفت
و طبعا آسانسورم از کار افتاد.
ما موندیم و پنج طبقه پله و مادربزرگی که پا درد داره.
مادربزرگ تصمیم گرفت بره خونه ی اون یکی خاله م.
و برای این که من پنج طبقه رو بالا،پایین نکنم
گفتن از توی بالکن کلید ماشین رو بنداز پایین.
منم ژست پرتاب کننده ها رو گرفتم
و کلید افتاد رو شاخه درخت = ))))))))
خیلی صحنه ی جالبی بود.
من از بالا نگاه مامانم اینا می کردم
و اونا هم نگاه من
و کلید بیچاره هم روی شاخه.
در همین حین یه کارگر با فرغون و بیل از ساختون کناری
اومد بیرون.
بیل شو قرض گرفتن و با وارد کرد ضرباتی آرام به درخت، کلیدا رو نجات دادن✋
___
نمایش عروسکی رو امروز سر کلاس پخش کردن
بچه ها کلی ازم تعریف کردن.
استادم خیلی خوشش اومد
گفت صداگذاری شخصیتای مختلف رو کی انجام داده؟
گفتم خودم😍😁
به نظر خودمم کار خوبی بود.
هر چند فضای درست و حسابی نداشتم.
____
قراره کمتر نگران باشم.