من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چالش

چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹، 13:6

این چالش رو از طرف پارادوکس قبول کردم.

 

۱_عاشق غرق شدن توی کتابام.

۲_یادگیری و پیشرفت باعث میشن احساس کنم زنده م

۳_از تنهایی لذت میبرم

۴_ارتباط گرفتن با بقیه برام سخته .

 قطع کننده زنجیره هستم چون چهار نفر نمیشناسم😬

ولی خوشحال میشم رز و H 

شرکت کنن.

لینک چالش

: )

خاطرات

چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۹، 2:10

ساعت دو شبه و فردا صبحم کلاس دارم 

ولی این خاطره رو بنویسم.

یه بار عینکم خراب شده بود و داده بودم درستش کنن

ولی قبضش گم شده بود.

رفتم عینک ساز و گفت که روی عینک تو برگه نچسبونده شاگردم انگار.

ببین از این عینکا کدومه.

دو سه تا عینک مثل عینکم ولی با رنگای مختلف گذاشت جلپوم

مات و مبهوت نگاه میکردم که وات د فا*

من رنگ عینکمو نمی دونم‌.

مغازه هم‌ شلوغ بود نخواستم بگم کوررنگی دارم

نزدیک ترین حدس رو برداشتم. مرده رفت و برگشت

گفت خانم عینک تون اون یکی بود که. اون زیر میرا برگه ش رو پیدا کردم.

انگار دزد گرفته بودن😑چقدر حس بدی بود.

نگاه ها رو نگم براتون😑😑😑

عینکو گرفتم و از موقعیت مسخره فرار کردم.

واقعا خیلی سمی بود و تقصیر خودمم بود

اگر توضیح میدادم اینجور نمی شد

هر چند جامعه اونجور نیست که بتونی راجع به

کوچک ترین مشکلاتت صحبت کنی و بعدش

پچ پچ نشنوی.

: )

یک روز

یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۹، 14:48

گاهی اوقات بی دلیل احساس میکنم

اشتباهی رو مرتکب شدم

یه جور دلشوره خاص میگیرم.

 

 

×امروز رفتم مدرسه شماره مدیر رو بگیرم

احساس میکنم‌شماره رو اشتباه وارد  کردم

و از اون بدتر اسمشم اشتباه شنیدم

نمیدونم حواسم کجا بوده😕

امیدوارم شمارش درست باشه.

این استاد بیشعورمونم که خلاصه م رو دید و 

هیچی نگفت فقط سین کرد. درد بگیری .

برای بقیه گل و بلبل فرستاده بود ،من خار دارم اخه😐

 

 

: )

شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۹، 2:23

خیلی عجیبه ولی دلم برای انتظار کشیدن تنگ شده

و حتی دلم برای این که کسی منتظرم باشه هم تنگ شده.

 

: )

پاییز

شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۹، 19:5

گویا پاییز قراره برای من متفاوت باشه

دیشب به دایره ی دوستی م آدم جدیدی اضافه شد

که اسمم رو نمیدونست و وقتی بهش پیام 

و اسمم رو دید

اولین چیزی که گفت اینه که(( چقدر اسمت قشنگه

حتی نوشتنش هم زیباست))

رقیق شدم 🤧

زیبا حرف زدن هنره 

 این که بتونی توی مکالمه به طرف مقابل حس خوب منتقل کنی .

 

__

روز اول کارورزی ساده تر از اون چیزی که فکر میکردم 

پیشرفت‌‌.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاد

فقط شدیدا احساس سرگردونی میکردم و

توی زنگ تفریح احساس بیگانگی به اوج خودش میرسید

نه از بچه ها بودم و نه از معلم ها

دو زنگ اول رو توی حیاط روی یکی از نیمکت ها نشستم

و از درختای قشنگ پاییزی لذت بردم

منظره ی روبروم درخت بزرگ سرسبزی بود

که نسیم برگ هاش رو تکون میداد 

واقعا دلفریب بود.

 توی حیاط دیدم که یه خروس کنارمه = )

خنده م گرفته بود واقعا

خیلی خروس بامزه ای بود  و دویدنش توی حیاط مدرسه

خیلی وصله عجیب و غریبی بود

گویا خروس یکی از همسایه های مسن بود که از در حیاط اشتباهی وارد شده بود.

 امروز به این فکر کردم که شاید توی جلسات اول اصلا گرم و صمیمی به نظر نیام

ارتباط برقرار کردن توی محیط جدید برام سخته و 

حداقل چند هفته فرصت میخوام

 اما در کل روز خوبی بود.

 

: )

ما

جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹، 0:20

پارسال همین روزا بود که ر وارد زندگی م شد

و یه سری حس ها رو برای اولین بار تجربه کردم

توی اولین مکالمه گفت اونروزی که از اهنگ شجریان

استوری گذاشتی خیلی تعجب کردم. یعنی به نظرم 

عجیب اومدی و خاص تر.

اولین اهنگ از شجریان رو من براش فرستادم

و متن اهنگ رو که چقدر دوسش داشتم‌‌.

امروز که خبر فوت شجریان رو شنیدم

یادش افتادم.

 پاییز ابستن حوادث و احساسته.

 

: )

پاییز

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۹، 0:54

پاییز متفاوت پارسال و 

پاییز متفاوت امسال.

آه

به راستی که میخوام دلم به کسی گرم باشه

یا کسی منتظر باشه من از روزم و اتفاقاتش براش بگم

یا من منتظرش باشم‌‌.

پاییز و شب های طولانی ش ،ابستن افکار احساسی

میشه.

: )

=(

دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹، 0:30

در فلاکسو نتونستم ببندم

هی دورش میدادم و اشتباه بسته میشد

گریه م گرفت😐

تو رو خدا این هورمونا چرا اینطورن

واقعا غیرقابل درکن

: )

خب

شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹، 13:14

وقتی حساب میکنم و می بینم سال دیگه

دانشگام تموم میشه، یکم دلهره میگیرم و میترسم.

شاید چون یکراست بعد از دانشگاه قراره برم سرکلاس‌.

گفته بودم معلم ابتدایی میشم؟

یه جورایی میترسم.

با ادما و روانشون سرکار داشتن واقعا یه کار پرمسئولیته

دوست ندارم رفتارای بی منطقانه نشون بدم.

به هر حال همه ی ما معلم هایی داشتیم خوب و یا بد 

رفتارهایی که باعث شدن ما تغییر کنیم.

دلم میخواد اون معلمی باشم که بعدها با خوبی ازم یاد کنن.

این چند وقت بیشتر با خودم و رشته م آشتی کردم

به مطالعاتم بخش کودک رو اضافه کردم.

کتاب داستانای کودک رو میخونم 

یکسری کتاب روانشناسی کودک اضافه بر اونایی که توی دانشگاه خوندم دارم میخونم.

باید یادداشت برداری کنم تا یادم نرن.

اما بازم میترسم.

گاهی احساس میکنم دیدی که به معلما توی جامعه هست

قشنگ نیست، گاهی احساس بدی میگیرم.

انگار که راه طولانی در پیش دارم..

البته که ممکنه نسبت به بقیه شغل ها هم عده ای دید درست نداشته باشند.

__

 

: )

وای وای

شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹، 11:22

خیلی خوبه که اینجا درست شد

و خاطرات و دوستام باقی موندن.

 

دانشگاه این هفته شروع میشه

اکثر استادا جدیدن.

 

این پسر توی ناشناس واقعا گوگولیه

حسی که توی مکالمه میده بهم میده رو دوست دارم

و ادمیه که دنبال پیشرفته‌.

امیدوارم کاراش انجام بشه و بتونه بره.

 

___

: )

=)

سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۹، 14:27

این پسر توی توییتر خیلی توییتامو جدی گرفته

بابا مگه اومدم ارائه بین الملل بدم که برا هر کوفتی 

ازم دلیل میخوای.یه حرفی زدم حالا=)

 اما باید بدونه راهی که در پیش گرفته

من اخرش نشستم دارم سیب میخورم و

یکم دیگه ادامه بده بلاکش میکنم🙂

___

: )
© من نوشت