من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چه گذشت؟

دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 15:15

بیماریم طول کشید با این که شدید هم نبود.

البته دکتر نرفتم و خوددرمانی کردم. : )))

حقم بود فکر کنم.

الانم یکم سرفه دارم. 

خوبم البته.

چرا مقاومت اخه؟

--------------

خیلی چیزا دلم میخواست بگم که یادم نمیاد.

----

چند روز با یکی از دوستام بحثم شد و خب تقریبا اون با من بحثش شد

و من شنونده بودم.

حق بهش میدادم. نمیدونم چرا یکسری سوتفاهم پیش اومده بود.

من واقعا مقصر بودم. حرف هایی که زده بودم کمی نسنجیده بود

اون شب گوش دادم و سعی کردم بفهمم از کجا مشکل شروع شده

با این که خودمم ناراحت شده بودم.

به هر نحوی بود اون شب سعی کردم از میزان تنش بکاهم ولی اینجور تموم نمیشد.

خب من هی سوال میپرسیدم تا ببینم از چی ناراحت شده و سرمنشا پیدا بشه.

و واقعا هم پیدا شد. مشخص شد یکسری حرف هایی که من میزنم باعث سوتفاهم شده بود و با این که بی منظور بودن اما رسانا نبودن. 

چند روز بعد هم دوباره صحبت کردیم و من معذرت خواستم بابت احساس هایی که بهش دادم و تموم شد.

داشتم فکر میکردم این که میتونم توی دعواها خودم رو کنترل کنم و عصبانی نشم شاید

خوب باشه و ویژگی مثبتی باشه. شاید که نه حتما.

اما گاهی فکر میکنم این ویژگی با این که مطمئنم در زندگی کمکم میکنه ولی یه جاهایی نیازه عصبانی شم که نمیشم😂

جدی جدی بخش عصبانیت مغزم انگار غیرفعاله.

حالا نمیدونم این ویژگی مثبته منفیه یا چی.

بیشتر ناراحت میشم تا عصبانی: ((

حالا خلاصه مشکل ما با اون دوستمون حل شد

و همه چیز جمع و جور شد.

منم متوجه شدم بعضی رفتارام واقعا بده😐

ناخواسته‌ن ولی بدن دیگه. امیدوارم خودآگاه کمکم کنه

ترکشون کنم یا حداقل کاهششون بدم.

__

حس کتابخونی‌م برگشته💃

میخوام کتاب بخرم و بازم بخونم.

احساس بدی دارم که همینطور فقط درجا میزدم

و حتی اون کتاب خوندن کوچکم از دست داده بودم.

___

بدجنسی به نظر میاد ولی یادگرفتم مثل خودش رفتار کنم.

امروز از کراش سابقم گفتم بهش و حس کردم ناراحت شد.

یه بار هم گفتم  دوست پسر آینده‌م برد کرده.

گفت خوشبحالش بخدا : ))

خواستم بگم از بس تو بی‌عرضه‌ای و خودتو از چشمم انداختی. وگرنه من که باهات اوکی بودم.

__

امتحانا حضوری شدن و ترسناکه.

ترم آخری من واقعا شل کردم

و جزوه اینا هم ننوشتم😬 خدا بخیر بگذرونه.

___

امروز داشتم به یکسری از دوستیام فکر میکردم.

به راحتی تموم شدن و حتی یادم نیست کی و چطور تموم شدن.

روابط انسان عجیبه.

توی مسیر همیشه با یه عده همراهی و با تغییر مسیر

همه چیز عوض میشه حتی همراها.

___

دلم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تنگ شده.

انگار که آدمی با احساسات زنده‌ست

یا برای زنده بودن نیاز داره بقیه بهش یادآوری کنن

که زنده ست، با توجه نشون دادن یا همون دوست داشته شدن.

___

: )
© من نوشت