پُرگویی
جمعهها هر کاری کنم دستم به درس خواندن نمیرود. مغزم تمام لذت درس خوندن را پس میزند.
امروزم نتوانستم خوب باشم ولی برعکس روزهای پیش از این خوب نبودن احساس فلاکت نداشتم.
یک روز برای خودم بود. مثل کارهایی که برای خودم است. کارهای که از عمد جدایشان کردهام و هر موقع سراغشان میروم میدانم برای دلم هستند.
امشب با حسن حرف زدم و دلیلم برای ادبیات انگلیسی نخوندن را این عنوان کردم: دلم میخواهد یک چیزی برای خودم باشد فقط.
خیلی از کارهای زندگی روی نظم و دلیل هستند و من تصمیم گرفتم ادبیات را از روی نظم و دلیل بودن جدا کنم. کاری که برای خودم انجام میدم و هیچ فشار یا هدفی پشتش ننشسته است. ( حتما هدفی هست ولی چهارچوب خاص و یا نرسیدن به آن نمیترسانتم).
نقاشی هم برایم در همین دسته" کاری برای خود" قرار میگیرد. البته نقاشی خودش به زور خودش را در این قسمت جا داد، با محدودیتی که در استفاده از رنگها دارم.
برگردیم به گفتگو، گفتگویی که با حسن داشتم از شیرمرغ تا جان ادمیزاد، همه موضوع صحبت بودند. محور خاصی نداشت و حتی گاهی تکرار همین مطالبی بود که این جا میگویم.
'تکرار' گفتم و یاد دوستی افتادم که برایم نوشته بود: تکرار هم با تو خوش است.
یک کلمه با پلی که به خاطرات زد، کل رشتههای مطلبی که میخواستم بنویسم از هم باز کرد.
اگر تواناییاش را داشتم، دفترچه را باز میکردم و از خط خوشش که نوشته بود: تکرار هم با تو خوش است یا خوشایند، عکس میگرفتم ولی متاسفم. به خودم قول دادم خاطرات را باز نکنم و در گنجهای نگهدارم. گنجهای که شاید بعدها در فرصت مناسب سراغش بروم.
رشته مطلب را میخواهم دوباره دستم بگیرم.
این روزها ترس همراهم است کمی بیشتر از روزهای پیشین. ترس را حس میکنم و کنارش میزنم. سعی میکنم فکر کنم زندگی انچنان پیچیده نیست. در حالی که میدانم زندگی پیچیده است.
ترس امشبم نشات از سه چیز دارد:
یک: دوست عزیزی که در کانالم بود و پرسید چرا از معلمی دیگر چیزی نمی گویم؟
دو: گفتگو با حسن و صحبت درباره آینده.
سه: خواهر بزرگم که راجع به آیندهام خیالپردازی میکرد.
هر سه یادم آوردند که چه مسیری را انتخاب کردم. با این که در این مسیر دارم قدم میزنم و زمین میخورم ولی وقتی دورتر میایستم و راجع به آن حرف میزنم، ترس برم میدارد.
خود سوسن نمیترسد ولی وقتی از کالبدم جدا میشوم، یک سوم شخص میشوم نسبت به خودم، میترسم.
میخواهم بحث را عوض کنم و ترس را زیر فرش پنهان کنم. فرش را بلند میکنم و به آرامی، جوری که کسی نبیند آن را به زیر فرش هل میدهم.
حالا میتوانم از دوستم بگویم و یک چرخش ۱۸۰. درجه داشته باشم.
دوستم که در پست قبل از آن گفتم که میترسم ضربه بخورد، کات کرد. ضربه را خورد.
ناراحت و غمگین است. حقیقتا آن طور کات کردن، بیدلیل و یا با دلیل الکی حال هر کسی را خراب میکند.
من خودم کم نسبت به پسرها گارد ندارم و میدانم گاهی/ اغلب اوقات چقدر سختگیرانه رفتار میکنم حالا با این ارتباطهای جالب گاردم محکمتر شده است.
از این پسر از اولش هم خوشم نمیآمد. حرف زدنش را دوست نداشتم ولی من نه سر پیاز بودم نه ته پیاز. سعی میکردم گاهی چیزی بگویم که چراغی در ذهنش روشن شود ولی خودمانیم ۹۰ درصدش آب در هاون کوبیدن بود.
حالا با ارتباطات عجیب اطرافیانم شاخکهایم بیشتر از همیشه تیز شدهاند.
راستش من از سمت آقای ح ضربهای احساس نکردم. تمام آنچه که تجربه کردم با آگاهی انتخاب کرده بودم ولی حالا دارم از تجربههای دیگران میترسم.
این اواخر هیچ رابطه خوبی ندیدم. تنها مورد ازدواج عاشقانه و با تلاش در دوستهایم را هم که دیده بودم، فهمیدم طرف مقابل گرایش یا فانتزی متفاوت دارد. اوضاع به قدری خراب است که بوی خوبی از قضیه بلند نمیشود.
چرا مطلب به این جا رسید؟ شاید چون ساعت یک شب است!
این اخری را هم بگویم و بروم.
بالا اسم آقای ح را آوردم و خواستم بگویم این روزها بیشتر از هر موقع دیگر متوجه میشوم که چرا میگویند بین هر ارتباطی حداقل باید ۶ ماه فاصله باشد.
این روزها دیگر احساس متفاوتی ندارم. از خشم، انکار و دلگیری گذشته و همه چیز برایم واقعیتر شده است. هیجان رابطه و شوقش تمام شده و میتوانم لیست بدیها را هم بنویسم. لیستی که تا چند هفته پیش اگر سفید رهایش نمی کردم ، تنها با قصد و غرض میتوانستم پرش کنم.
حالا اما آرامم. شبیه موج کوتاهی در ساحل شدهام. احساساتم به یک جای امن رسیدهاند و چشمهایم درست قضاوت میکنند.
راه طولانی را طی کردم تا به این جا برسم. این جا که می گویم، جایی است که گسستگی را راحت لمس میکنم و حتی طالب این گسستگی هستم.
خوشم میآید که این راه طولانی را ثبت کردم. تکهتکه از آن گفتم و حالا جمع بندی از آن دارم.
همین دیگر
راستی هوای این روزها را خیلی دوست دارم. سرد است و مهربان.
شب بخیر.