شبیه یک آب روان
ناپایداری احساسات از این جهت خوبه که امروز احساس فلاکت در درس خوندن ندارم.
یکسری فصل رو که مهرماه خونده بودم شروع کردم به خلاصه نویسی و جدی انگار دارم یاد میگیرم چی بنویسم توی خلاصه نویسی. قبلا فاقد همچین توانایی بودم چرا که به نظرم همه چیز مهم میاومد و نمیدونستم چی رو باید بنویسم و چی رو ننویسم!
و این که یک کتاب گرفتم فقط حل مسئله است و هر شب چند تا مسئله ازش حل خواهم کرد و راستش خوشحالم. از مسئله حل کردن و چالش خوشم میاد. از این که همچین چیزی اضافه شده به برنامه روزانهم خوشحالم.
یک کتاب دیگه هم خریدم فقط صحیح و غلطه. اینم بامزه ست. خوشم میاد از این کارهای کوچک که در نهایت کامل میشن و یک چیز بزرگ میسازن.
----
خواهر بزرگترم هیئت علمی شده. خوشحالم براش. استرس داره و مشخصه ازش. اما واقعا خونه بودن خواهرم با اون همه توانایی ظلم بود هر چند که انتخاب خودش بود. بیمارستان براش پر از استرس بود و ترجیح داد کار تحقیقی انجام بده. با همون کار هم شناخته شد و با استادا ارتباط گرفت.
امروز داشت صحبت میکرد و گفت: کارای تحقیقی و یکسری ویرایش پایان نامه که میگرفتم رو دیگه نمیگیرم.
حق بهش دادم. گفتم به هر حال شاغل شدی و مسیر جدید چالش برات خواهد داشت. لزومی به فشار بیشتر نیست.
امیدوارم مسیر پیش روش روشن و پر از موفقیت باشه.
شوهرخواهرمم توی این مسیر واقعا همراهش بود. کسی که برای بار چندم اثبات کرد مدرک تحصیلی و رفتار به همدیگه وابسته نیستن!
شوهرخواهرم درسخون نبود و نیست اما هر جا خواهرم خواست درس بخونه پشتش بود.
حتی در حالی که بقیه نسبت به پرستار بچه اخ و پیف بودن، محل نداد و خودش یک پرستار رو پیدا کرد.
جالبه برام که با توجه به سنتی بودنش (کلیت شخصیتش) اما رفتاراش سنتی نیستن. برعکس مواردی که ظاهر مدرن و افکار سنتی دارن، ایشون شبیه سنتیا ولی رفتارش مدرنتیه ست.
---
از وقتی دوستم رفته توی رابطه هیجان زندگی من رو زیاد کرده. جدی جدی نگرانش میشم.
امروز بهش گفتم: بخدا من مشکلی با این جنبهی رابطهتون ندارم. اصلا تو دیدگاه منو میدونی. اما میدونم برای تو همه اینا معنی دیگه میده و اصرارم برای کاهش سرعت رابطه به خاطر خودته.
در یه قسمت دیگه دوستم گیر داده بود به تعداد فالورای دوست پسرش که چرا دخترا زیادن و فالویینگ دختر داره.
پرای من ریخت. گفتم چه اهمیتی داره؟ آقای ح هم یادمه فالور زیاد داشت و فالویینگ دختر هم داشت.
پرسید: چند تاشون دختر بودن؟
گفتم: واقعا برام سوال نبود هیچ وقت. میدونم دختر هم بود دیگه.
گفت خب نگفتی انفالو کنه؟
من اصلا به این فکر هم نکرده بودم. من هستم بقیه چه اهمیتی دارن؟
هیچ وقت به همچین چیزی فکر نکرده بودم.
میگفتن: تو آسون میگیری.
من ولی اعتماد داشتم و بودنم رو ارزشمند میدونستم. هیچ کس دیگه برام مطرح نبود.
اگر هم قرار بود با دو تا عکس کسی دیگه از دستم بره، ترجیح میدادم بره. من که نمیتونم توی خیابون، مهمونی و سرکار هم بقیه رو حذف کنم!
البته خودمونیم از این که گیر بدم به همچین چیزی خوشم اومد : ))) حیف با تفکراتم در تضاده وگرنه روی کیس بعدی بدم نمیاومد اجراش کنم. حالا شایدم اجراش کردم. کی به کیه؟ : )))
---
داشتم فکر میکردم توی روتینم گاهی نقاشی کردن رو هم اضافه کنم، یک کاری برای خودم انجام دادن.
مشکل اینه همون نیم ساعت نقاشی رو دوست دارم بخوابم. با این که خوابم کم نیست ولی زیاد هم نیست. هوا هم سرده.
نقاشی یا خواب؟ مسئله این است!
---
برم بخونم و بخونم.
خوندن لذت بخش