من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

شاید سانسور، شاید نه.

شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴، 19:10

این قسمت رو فکر کردم بنویسم یا نه. مینویسمش با این که نمیدونم.

دیروز یک چیزی احساس کردم که برام عجیب بود. تجربه‌ی ترجمه نگاه به این وضوح رو نداشتم.

محمدحسن کتاب رو دم خونه اورد و رفتم تا دم ماشینش نگاهش فرق داشت. واقعا فرق داشت وگرنه من خیلی پرتم.

از ماشین تا در خونه که پشتم بهش بود. یک لحظه برگشتم در رو ببندم دیدم هنوز نرفته و زل زده بهم.

نگاه خریدارانه بود.

شاید هم اشتباه میکنم ولی نگاهش کیفیت دیگه‌ای داشت. انگار داشت قضاوتم میکرد یا جزیی‌تر نگاه میکرد. زل زدن با دقت و توی فکر رفتن.

موشکافانه نگاه میکرد. دفعه اولم نبود که همو میدیدیم بگم نگاهش اینجوره. نمیدونم. توی فکر بوده شاید.

انشالا زیپ شلوارم باز نبوده : ))) ( رژ نزده بودم وگرنه میگفتم رژم پخش نشده باشه). تیپم دم دستی بود.

راستش شلوارمم زیپ نداشت : )))

نمیدونم خلاصه.

حالا کتاب‌ها رو اورد و نقطه اتصال قطع شد. واقعا دوست ندارم ازم چیزی بپرسه راجع به روندم.

حرف زدنش برای من تروما شده، حس مستاصل بودن و نرسیدن میگیرم. با این که الان جرات نداره چیزی بگه.

توی ذهنم اونجور رفته، همون تروما گونه. تکرار یک صحنه در زمان‌های دیگه.

-----

: )
© من نوشت