من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

سردگمی احساسی

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱، 0:47

امروز روز  شلوغ و خسته‌کننده‌ای بود.

از ساعت یازده نشسته بودم روی مبل و حس عجیبی داشتم. نمیخواستم پاشم برم توی اتاقم و بخوابم.

خیلی خستهم ولی از خواب فراری‌م.

فکر کنم نگفتم، کار پیدا کردم. دوستم یه جایی مشغول

بود همکار میخواستن و منم قرار شد به صورت پاره وقت کار کنم. فکر کنم توی این وضعیت کمک خرج خوبی باشه و وقت گیرم نیست کارش.

خلاصه نشستم یک ساعت تمام کارمو تموم کردم که فقط نخوابم.

بالاخره که الان اومدم توی تخت، هنوز دراز نکشیده اشکام ریختن و احساس کردم چه غمی روی دلمه.

لبام جمع شدن و چشمام میتونن به راحتی پر شن.

دلم گرفته و میخوام گریه کنم. حتی دلیلش هم مشخص نیست.

خسته‌م، نمیخوام بخوابم، با کسی نمیخوام صحبت کنم و نمیخوام بیدار بمونم. نمیدونم چه وضعیتی رو میخوام.

انگار که با خودم مشکل دارم.

یه لحظه پریودترکر رو چک کردم و باورم نمیشه که نزدیک پریودم هستم.

بابا مگه تازگی پریود نشده بودم.

چی میخوام الان؟

: )

چه گذشت؟

دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 15:15

بیماریم طول کشید با این که شدید هم نبود.

البته دکتر نرفتم و خوددرمانی کردم. : )))

حقم بود فکر کنم.

الانم یکم سرفه دارم. 

خوبم البته.

چرا مقاومت اخه؟

--------------

خیلی چیزا دلم میخواست بگم که یادم نمیاد.

----

چند روز با یکی از دوستام بحثم شد و خب تقریبا اون با من بحثش شد

و من شنونده بودم.

حق بهش میدادم. نمیدونم چرا یکسری سوتفاهم پیش اومده بود.

من واقعا مقصر بودم. حرف هایی که زده بودم کمی نسنجیده بود

اون شب گوش دادم و سعی کردم بفهمم از کجا مشکل شروع شده

با این که خودمم ناراحت شده بودم.

به هر نحوی بود اون شب سعی کردم از میزان تنش بکاهم ولی اینجور تموم نمیشد.

خب من هی سوال میپرسیدم تا ببینم از چی ناراحت شده و سرمنشا پیدا بشه.

و واقعا هم پیدا شد. مشخص شد یکسری حرف هایی که من میزنم باعث سوتفاهم شده بود و با این که بی منظور بودن اما رسانا نبودن. 

چند روز بعد هم دوباره صحبت کردیم و من معذرت خواستم بابت احساس هایی که بهش دادم و تموم شد.

داشتم فکر میکردم این که میتونم توی دعواها خودم رو کنترل کنم و عصبانی نشم شاید

خوب باشه و ویژگی مثبتی باشه. شاید که نه حتما.

اما گاهی فکر میکنم این ویژگی با این که مطمئنم در زندگی کمکم میکنه ولی یه جاهایی نیازه عصبانی شم که نمیشم😂

جدی جدی بخش عصبانیت مغزم انگار غیرفعاله.

حالا نمیدونم این ویژگی مثبته منفیه یا چی.

بیشتر ناراحت میشم تا عصبانی: ((

حالا خلاصه مشکل ما با اون دوستمون حل شد

و همه چیز جمع و جور شد.

منم متوجه شدم بعضی رفتارام واقعا بده😐

ناخواسته‌ن ولی بدن دیگه. امیدوارم خودآگاه کمکم کنه

ترکشون کنم یا حداقل کاهششون بدم.

__

حس کتابخونی‌م برگشته💃

میخوام کتاب بخرم و بازم بخونم.

احساس بدی دارم که همینطور فقط درجا میزدم

و حتی اون کتاب خوندن کوچکم از دست داده بودم.

___

بدجنسی به نظر میاد ولی یادگرفتم مثل خودش رفتار کنم.

امروز از کراش سابقم گفتم بهش و حس کردم ناراحت شد.

یه بار هم گفتم  دوست پسر آینده‌م برد کرده.

گفت خوشبحالش بخدا : ))

خواستم بگم از بس تو بی‌عرضه‌ای و خودتو از چشمم انداختی. وگرنه من که باهات اوکی بودم.

__

امتحانا حضوری شدن و ترسناکه.

ترم آخری من واقعا شل کردم

و جزوه اینا هم ننوشتم😬 خدا بخیر بگذرونه.

___

امروز داشتم به یکسری از دوستیام فکر میکردم.

به راحتی تموم شدن و حتی یادم نیست کی و چطور تموم شدن.

روابط انسان عجیبه.

توی مسیر همیشه با یه عده همراهی و با تغییر مسیر

همه چیز عوض میشه حتی همراها.

___

دلم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تنگ شده.

انگار که آدمی با احساسات زنده‌ست

یا برای زنده بودن نیاز داره بقیه بهش یادآوری کنن

که زنده ست، با توجه نشون دادن یا همون دوست داشته شدن.

___

: )

سوژه

سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:7

برای یه درسی داشتم تحقیق می‌کردم و خیلی یهویی

تصمیم گرفتم اضطراب امتحان رو انتخاب کنم.

انتخاب این موضوع انگار همون چراغی بود که لازم بود روشن بشه

تا ببینم و متوجه شم شکست‌های بی‌دلیل از کجا نشات میگرفتن.

من همیشه اضطراب امتحان داشتم و متوجه نبودم چقدر

جدیه.

خب قبل از هر امتحانی این قدر استرس میگرفتم که دلم میخواست فرار کنم و امتحان ندم.

گاها سر بعضی امتحانا چنددقیقه قبل امتحان گریه‌م میگرفت. دستام یخ میکردن و کمی می‌لرزیدم.

با شروع امتحان و دیدن سوالات اغلب میتونستم خودمو کنترل کنم

و به جواب‌ برسم.

یادم نیست تا حالا توی امتحانی نمره خیلی پایینی گرفته باشم‌ ولی هیچ وقت هم به درس خوندنم اعتماد نداشتم و

همیشه میگفتم نه من دقیق نمیخونم‌ و اگر قبل امتحان

ازم میپرسیدن جقدر بلدی، صادقانه جوابم این بود کمی.

چون خودمو باور نداشتم. البته از جایی به بعد

باورمو به زبون نمی‌آوردم و میگفتم بلدم.

حالا توی ۲۳سالگی فهمیدم همه‌ی اون امتحاناتی که خراب کردم و خیلی درس هم براشون خونده بودم

چرا خراب میشدن و من چه ناامیدانه مشکل رو در

روش درس خوندنم میدیدم و هر بار روش مطالعه رو عوض می‌کردم و خب مثل اینه برای چشم درد داروی قلب میخوردم.

چقدر اعتماد به نفسم خراب میشد‌ و متوجه هم نبودم این

علائم قبل هر امتحانی واقعا بیخوده و از استرس گذشته.

حالا که فهمیدم چی؟😊😂

____

حالا نکته اینه که دیروز من این تحقیق رو انجام داد و امروز

آزمون شهری داشتم‌.

با خودم گفتم حالا که میدونم این استرس چقدر بهم ضربه زده، مخصوصا برای آزمون رانندگی بذار تلاش کنم کنترلش کنم.

و خب امروز بهتر بودم واقعا.

استرسم کم شده بود و قبول شدم.

اون همه غر زدن، نقطه پایانش بالاخره گذاشته شد.

___

باید این استرس بی‌اندازه رو کنترل کنم

و فکر میکنم بیشترش از نبود اعتماد به نفسه.

__

: )

وا

شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 14:20

 

چه تپش قلب و استرس بدی گرفتم.

بی‌دلیل.

 

 

: )

تعطیلات

شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:14

دو روز از تعطیلات گلودرد داشتم.

الان بهترم.

شاید تا فردا کلا بره

___

چند روز پیش که برای یکی از توییتای الف

منشن گذاشتم و بعد از منم، فرداش یه دختره براش منشن گذاشت.

محتوای پیام دوتامون یک چیز بود ولی جواب منو زیاد خوب نداده‌بود.

اتفاقا بعد از اون منشن من، توی تل پیام داده بود ولی من نگفتم چرا اونجور جوابمو دادی.

صبح که دیدم اون دختره رو چطور جواب داده با خودم گفتم

آیا به روش بیارم یا نیارم؟ ناراحت شده‌بودم.

دو تا اسکرین گرفتم از پیام من و جوابی که اون داده بود

و پیام اون دختره و جوابی که اون بهش داده بود.

بعد از دو دوتا چهار تا، دو تا اسکرین شاتو فرستاد و نوشتم

بختم-_-

توی عکس واضح بود که دو پاسخ چقدر متفاوتن.

این اولین باره توی عمرم که ناراحت شدن از همچین موضوعی رو عنوان میکنم.

همیشه میگفتم خب پیش میاد. اشکال نداره.

خلاصه وقتی دو تا اسکرین رو دید

بلافاصله عذرخواهی کرد و سعی کرد ماست مالی کنه

: ") 

منم زیاد گیر ندادم و گذر کردم که بعدش دیدم اون منشن رو رفته توییتر و کلا پاک کرده. به نظرم کار خوبی کرد که پاکش کرد.

اگر شب قبلش پیام نداده بود و روزمو با آب و تاب تبریک نگفته‌بود فکر میکردم که از عمد همچین جوابی داده و

دلیلی نداره بهش بگم. اما به نظرم اومد زیاد عمدی نبوده.

سوای همه‌ی اینا

ف میگه این حساسیتت بوی خوبی نمیده.

تو انکار میکنی دوستش داری ولی دوستش داری.

راست میگه‌‌.

شاید من خیلی جاها خودم نباشم و سانسوری باشم ولی اینجا میتونم بگم خب من دوستش دارم یا نمیدونم دوستش داشتم.

برای به دست آوردنش تلاش نکردم.

اما چی باعث شد من دور بشم، یکی از دلایلش این بود که

یکبار عکس چند تا دختر برای من فرستاد و گفت کراشمه.

حالا این خانم کراش چطور بود؟

هر چی من نبودم اون بود😂😂

مخصوصا از نظر ظاهری. منم واقعا حس بدی گرفتم و سعی کردم دور بشم. هر چند باز هم مطمئنم از عمد اون 

عکس رو نفرستاد و تنها از در دوستی و چرت و پرت گویی بود و هیچ وقتم قرار نبود به اون دختره پیشنهاد بده و اون سر ایران بود

اما خب سلیقه‌ش مشخص شد برای من و

خب من نمیتونم ذهنمو پاک کنم بگم اونو بیخیال

حالا توهمی رویایی چیزی رو مطرح کرده، نه.

همین باعث شد من دور شم و نخوام چیزی از حسم بهش بگم.

شاید کلا دو الی سه بار بیشتر سعی نکردم که خیلی ریز بهش بگم و بعدش اینجور شد و سعی کردم دور شم.

همون دوست قبلی شم. دوست ساده‌ای که 

هر از چندگاهی باهم صحبت میکنن.

(گفته بودم چقدر شبیه هم هستیم؟

جدای از اخلاق، ظاهری خیلی شبیه همیم

به حدی که من عکسشو به سه تا دوستام که ارتباطی با هم ندارن نشون دادم و گفتن وا چقدر شبیه خودته)

همین دیگه. خیلی وقت بود میخواستم اینا رو بنویسم

ولی نمیشد و نمیتونستم بی سانسور باشم

ولی الان شد.

___.

من هیچ جا فعالیتی ندارم.

اینستا رو یکسال بیشتره پاک کردم

توییتر زیاد نمی‌نویسم یا مبهم مینویسم.

واتس‌اپ اصلا.

نمیدونم این نبودن خوبه یا بده.

ولی گاهی فکر میکنم دارم فراموش میشم.

___

 

: )

ریز جزئیات زندگی

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 21:3

من آدم بیرون رفتن نیستم.

دوست دارم برم ولی نه اونجوری که ددری حساب بشم.

چند وقته فک و فامیل گیر میدن که چرا نمیری بیرون؟

نشستی خونه چکار؟

الان که دقیق‌تر فکر می‌کنم میبینم راستش من از شرکت کردن توی دورهمی های فامیلی بدون خانواده‌م لذت نمیبرم

و خب من فرزند کوچک خانواده‌م و

سن پدر و مادرم داره میره بالا

و مثل قبل حوصله ندارن بیرون برن.

منم دوست ندارم توی جمع‌های فامیلی تنها شرکت کنم.

ولی دوستام اگر بخوان برن بیرون فکر نمیکنم

نه بیارم و یادم نیست تا حالا نه آورده باشم.

روحیاتم جوریه که از فضای آروم خونه هم لذت میبرم.

هر چند من نمیدونم دقیقا اینجا چطور باید خوش گذروند

و کجا باید رفت؟!

__

این روزها کتاب نمی‌خونم. 

دوست دارم بخونم ولی چیزی پیدا نمی‌کنم.

به نظر میاد هر وقت ذهنم مشوشه، با کتاب نمیتونم ارتباط

برقرار کنم و طبیعی‌م هست.

کتابا رو با حسم انتخاب میکنم و حسی ارتباط میگیرم و

وقتی احساساتم مشخص نباشن 

مشخص نیست باید دنبال چی بگردم.

___

ناراحتیمو اکثر اوقات با خنده مطرح می‌کنم.

یه ویژگی اخلاقیمه که تازگی متوجه‌ش شدم.

به صورت جدی نمیگم ناراحت شدم

ولی با خنده مطرح میکنم موضوع رو و میگم که ناراحت شدم‌.

به نظر برای طرف مقابل موقعیت گیج کننده ایه

و متوجه نمیشه در چه حد ناراحتم.

نکنه چون به خودم حق ناراحتی نمیدم، اینجوره؟

🤔🤔

___

: )

دیشب تا امروز.

یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 14:42

دیشب که سر مسائل مالی غر میزدم

فکر نمی‌کردم امروز یه هدیه درست حسابی بگیرم.

امیدوارم دومین هدیه رو هم بگیرم.

__

موهامو کوتاه کردم و چقدر خوب شد.

نمیدونم چرا این قدر عقب مینداختمش.

جنس موهامم خیلی خوب شدن. قبلا ناز‌ک بودن

اما الان خوبن.

 ابروهامم کوتاه کردم.

دیگه ابرو کمون نیستم.

با این که ابرو زیاد ندارم ولی تمیزشون کردم چقدر خوب شد.

باید حواسم باشه مو و ابرو رو طولانی مدت نذارم در بیان

:))

_

روز معلمو که بهم تبریک میگن باورم نمیشه.

چه عجیب. 

__

اونروز یه جایی نوشته بود شما همیشه آماده باشید

تا وقتی فرصتش پیش اومد یه خوبی از اون فرصت بهره بگیرید.

نه این که فرصت پیش بیاد بعد بخواید تازه براش آماده بشید.

به این جمله که فکر میکنم کارایی که عقب انداختم

رو بیشتر دلم میخواد ادامه بدم و تمام کنم.

راست میگه، باید اماده باشم.

__

: )

شب و نصفه شبی

یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:38

فردا صبح زود باید پاشم و غر زدنم گرفته 

: )))

__

راستش دلتنگ یکی از دوستای دوران دبیرستانم شدم

که با هم خیلی خوب بودیم ولی من از یکی دو سال پیش

ازش فاصله گرفتم.

دیدارهای آخر به شدت به من حس لوزری میداد و من تا روزها حس و حالم بد میشد. فاصله گرفتیم از هم 

ولی من دلم براش تنگ میشه.

دلیل اصلی فاصله گرفتنم هم فاصله طبقاتی بود که ایجاد شده بود و من ناتوان از مدیریت همچین مسئله‌ای بودم.

راستش هنوزم همچین مسئله‌ای پیش بیاد فرار میکنم.

من از صبح تا شب دارم درس میخونم

و آخرشم شغلی که دارم کم درآمده.

برای قرون قرونم مجبورم برنامه بریزم

و خب وقتی میبینم یکی نه درس میخونه نه برنامه‌ای داره برای زندگیش و با خوشی داره زندگی میکنه حرصم میگیره.

مسافرتاشون به راهن، خریداشون و ...

به آزادی و رهاییشون توی پول خرج کردن حسادت میکنم.

و بدتر از همه میپرسن شما چرا نمیرید مسافرت؟

چرا فلان کارو نمیکنی؟ 

انگار که فقط منم که باید توی این سن اینقدر درگیر مشکلات مالی باشم.

هر چقدر بزرگتر میشم بیشتر میبینم چقدر مسائل مالی مهمن

و روی چه چیزایی تاثیر میتونن بذارن.

چقدر احساس کوچک بودن میکنم در برابر مسائل مالی‌.

تورم هم قربونش برم انگار روی من فقط تاثیر داره وگرنه بقیه خوب خرج میکنن.

گاهی فکر میکنم میتونم یه روزی بالاخره از این طبقه متوسط رو به سقوط خارج شم؟م​​​​​

چقدر کودکانه پول رو کم اهمیت میدیدم.

الان سه تا شاغلیم توی خونه و باز هم معلوم نیست پولای گور به گوری کجا میرن._

___

شاید دلم شکسته. 

برای اولین بار احساس میکنم دلم داره میشکنه.

ریز ریز ترک برمیداره.

: )

دلهر‌ه‌های یهویی

یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 0:46

جدیدا متوجه شدم خیلی بیخود 

و یهویی از یه چیز کوچک ممکنه دلهره بگیرم.

حس میکنم خودمو بیش از اندازه مقصر میبینم.

انگار که یک سر مشکلات به من وصله در صورتی

که شاید کوچک ترین مسولیتی من نداشته باشم.

باید خودمو بیشتر دوست داشته باشم.

به کارام با ارزش بیشتر نگاه کنم.

چقدر عجیبه وقتی که آدم خودش مشکلات خودشو میبینه.

انگار که همزمان هم نجات دهنده هم غرق کننده خودتی.

و حالا بیا نقش جدید رو بپذیر یا همون قبلی رو ادامه بده.

__

: )

موقعیت‌های عجیب

سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:30

امشب داشتم با امین صحبت میکردم

و یه جایی قلب قرمز داد

منم در جواب قلب دادم و یه دفعه پرسید

چرا قلب قهوه‌ای:/؟

جا خوردم. من اصلا متوجه نبودم این قلب قهوه‌ایه.

برای من قابل تشخیص نبود

ناراحت شدم راستش. حس خوبی نبود خب.​​​​​​

گفتم مگر قهوه‌ایه؟ من قبلا گفته‌بودم توی رنگا مشکل دارم.

همونجا خود امیر ناراحت شد از حرف خودش و گفت حواسم نبود و نباید اینجور میگفتم.

تا چنددقیقه هم درگیر بود که من ناراحت نشده‌باشم.

من ناراحت شدم ولی واقعا عمدی نبودحرفش ومیدونم یه لحظه یادش رفت فقط

و این مشکلیه که من دارم و اون بیچاره تقصیری نداشت.

قلب قهوه‌ای.

خداییش قلب قهوه‌ای به چه درد میخوره برای چی گذاشتنش :"((

امروز از اولش لج بود اینم از پایانش.

: )
© من نوشت