ریز جزئیات زندگی
من آدم بیرون رفتن نیستم.
دوست دارم برم ولی نه اونجوری که ددری حساب بشم.
چند وقته فک و فامیل گیر میدن که چرا نمیری بیرون؟
نشستی خونه چکار؟
الان که دقیقتر فکر میکنم میبینم راستش من از شرکت کردن توی دورهمی های فامیلی بدون خانوادهم لذت نمیبرم
و خب من فرزند کوچک خانوادهم و
سن پدر و مادرم داره میره بالا
و مثل قبل حوصله ندارن بیرون برن.
منم دوست ندارم توی جمعهای فامیلی تنها شرکت کنم.
ولی دوستام اگر بخوان برن بیرون فکر نمیکنم
نه بیارم و یادم نیست تا حالا نه آورده باشم.
روحیاتم جوریه که از فضای آروم خونه هم لذت میبرم.
هر چند من نمیدونم دقیقا اینجا چطور باید خوش گذروند
و کجا باید رفت؟!
__
این روزها کتاب نمیخونم.
دوست دارم بخونم ولی چیزی پیدا نمیکنم.
به نظر میاد هر وقت ذهنم مشوشه، با کتاب نمیتونم ارتباط
برقرار کنم و طبیعیم هست.
کتابا رو با حسم انتخاب میکنم و حسی ارتباط میگیرم و
وقتی احساساتم مشخص نباشن
مشخص نیست باید دنبال چی بگردم.
___
ناراحتیمو اکثر اوقات با خنده مطرح میکنم.
یه ویژگی اخلاقیمه که تازگی متوجهش شدم.
به صورت جدی نمیگم ناراحت شدم
ولی با خنده مطرح میکنم موضوع رو و میگم که ناراحت شدم.
به نظر برای طرف مقابل موقعیت گیج کننده ایه
و متوجه نمیشه در چه حد ناراحتم.
نکنه چون به خودم حق ناراحتی نمیدم، اینجوره؟
🤔🤔
___