من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اوه

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹، 20:28

یکی از فامیلا چند وقته رفتار عجیبی پیدا کرده

اون چند روزی که مریض بودم ، صبح و عصر پیام میداد

حالمو میپرسید

و الانم از سر راه رفتیم سر زدیم بهشون

بازم پیام داده که خوشحال شدیم اومدین😐

و واقعا من نیازی به این پیاما نمی بینم‌.

یعنی نمیدونم . اما دوست ندارم پیاماشو.

و از اونور میگم من حساس شدم

اما به نظرم لزومی بر پیام دادن نیست

اصلا زنش پیام بده

چرا خودش باید پیام بده؟

واه واه .

نمی خوام به مامانم بگم و همه رو حساس کنم

با خواهرم درمیون گذاشتم.

هوف .چه وضعیت چرتی.

 

: )

=)

یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹، 11:32

روز پنجم

آقا حالم خوبهههههه.

یعنی سرفه و نفس تنگی ندارم.

۹۸ درصد خوب شدم. اون دو درصد یه حس

عجیب و غریبه.

منتظرم یک هفته تموم شه و مطمین شم که سرفه نمیکنم

و علامتی ندارم.

جدی خیلی ظالمانه میشه اگر کرونا بگیرم

نه مهمونی رفتم  و نه گذاشتم بریم مسافرت💔

کلاسا قرار بود از دیروز شروع شه

آموزش مون غیب شده😂

انشالله تا اخرش غیب شه.

 

: )

خب

شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹، 17:21

گلوم دیگه درد نداره.

یکم انگار بینی م گرفته و بالطبع صدامم‌ یه جوری شده.

فعلا خبری از سرفه و نفس تنگی نبوده😬🤲

این وضعیت توهمی از همه بدتره

ادم‌نمی دونه کرونا داره،نداره  وضعیتش چطوره😟

بعد ۹ماه قرار شد برم دوستمو ببینم

همون‌روز تازه داشت حالم بد میشد 

و کنسلش کردم

اما دلم میخواست ببینمش خب🥺

___

ابان ماه هر سال یه کتابفروشی تخفیف درست و حسابی

میذاره، از الان لیست آماده کردم😅

___

سال دیگه کنکور ارشد دارم

گرایشمو انتخاب کردم،کم کم منابعو میگیرم

تا بخونم .

___

کاشکی این بار اخرین باری باشه که میرم دکتر پوست 

و دیگه نیازی به مراجعه نداشته باشم.

دعا کنید اخرین بار باشه و 

دیگه جوش نزنم و جاهای جوشا هم با همین جلسه برن گمشن

_

چقدر خوابم میاد🚶‍♀️

: )

امروز

جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹، 11:46

امروز حالم بهتره.

اما انگار تپش قلب و ضعف دارم.

دو علامتی که دکتر گفت (تنگی نفس ،سرفه ) رو هنوز ندارم‌.

فقط یه جوری م.

گلو درد هم ندارم. 

اوه راستی حس میکنم دندون عقلمم داره به لثه م فشار میاره.

__

وقتی قرص میخورم خوابای چرت و پرت می بینم

و یادم هم میمونه.

در حالت عادی هیچ خوابی یادم نمیمونه و یا نمیبینم.

دیشب خواب دیدم به یکی دارم نخ میدم

برای این که نظرشو جلب کنم

دامن کوتاه گلگلی پوشیدم با شلوار مشکی😂

با یه بلوز زشتتتت.

واقعا توی خواب کلی حرص خوردم این تیپ چیه.

رفته بودم به طرف یه مبحث درسی رو توضیح بدم با این تیپ جالبم

وسط درس بهش گفتم وایسا و رفتم تو اتاق مانتو وشلوار  از کیفم در اوردم و پوشیدم. خداروشکر از او تیپ زاقارت گذشتم.

یه جایی داشتم مخشو میزدم که مامانم سر رسید و بقیه مبحث درسی رو ادامه داد و محل منم نذاشت.

 مامان درسو تموم کرد گفت پایین منتظرتم😅😟

کل نقشه های خوابم بهم ریخت و بدون نتیجه برگشتم خونه😂😂

 

: )

خب

پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹، 22:53

امروز رفتم دکتر.

علامت خاصی ندارم ، یعنی مشکل خاصی وجود نداره.

نه تب داشتم و نه گلوم عفونت کرده بود.

دکتر گفت رعایت کن تا چند روز آینده مطمین بشی‌.

اما وقتی که دکتر گفت ممکن کرونا باشه ته دلم ریخت‌‌.

با وجود این که خودم از صبح به خانواده میگفتم کنارم نیاین

ممکن کرونا باشه. اما بازم ته دلم ریخت.

الانم با ماسک نشستم تا بیینم چی میشه.

هوف

: )

مهاجرت

پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹، 3:47

روی زمین،توی حیاط نشسته بودم.

حالم به شدت بد بود. تب شدید و حالت تهوع داشتم

کسی رو بیدار نکردم ولی ته دلم گرم بود خانواده هستش.

همین الان در اتاقو بزنم یکی بلند میشه.

به این فکر کردم اگر مهاجرت کنم ته دلم به کی گرم باشه؟

 

: )

-_-

چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹، 8:35

یا خدا

این گلو درد بوی کرونا میده😐

: )

=)

سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹، 15:47

از  وقتی استقلال مالی پیدا کردم

یه سری چیزای جالب دیدم.

نمیدونم چطور بگم‌‌.

اها.

مثلا من شاید چندین ماه از یه سری چیزا بزنم

تا بتونم یه وسیله رو بخرم.

تازه اگر بتونم بخرم.

همون موقعه دوستامو میبینم که 

بدون تلاش خاص ده مدل بهتر اون وسیله رو خریدن😬

خیلی صحنه ی عجیبیه.

شبیه اینه که یکی داره پله ها رو با تلاش میره بالا و

جفتش یکی با پله برقی و یا حتی اسانسور داره همون راه رو طی میکنه.

مطمینا اون حس استقلال و تلاش و پول خودمه هست

ولی اون قسمت ناعادلانه ش هم هست.

خب البته فعلا همه چی ناعادلانه ست!اینم روش‌‌.

 

___

 

کار من با بچه هاست و اصلا دلم نمیخواد شبیه بقیه باشم.

کسایی که فقط میرن سر کار.

دارم کتابخونه میرم و کتابای کودک رو میخونم.

به نظرم یکسری از ناشر کتابها توی زمینه کودک عالی کار کردن.

امیدوارم کم کم بتونم از این دانسته هایی که جمع میکنم

استفاده کنم🌸

: )

من

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹، 2:16

این روزها مهربون تر شدم

راستش قبلا هم مهربون بودم ولی چند وقتی مودم به شدت 

پایین اومده بود‌.

یکم عصبی و به شدت بدبین شده بودم.

اما الان خوبم.

انتخاب واحد کردم و ۱۹تا به زور تونستم بگیرم

هر وقت میخوام سر مجازی بودن دانشگاه غر بزنم

یاد دی پارسال می افتم که اینجا نوشتم کاش دانشگاه مجازی بود.

جدی هیچ وقت فکر نمیکردم دانشگاه مجازی بشه.

به هر حال نشون داده شد که هیچ اتفاقی اونقدرا بزرگ نیست که نشدنی باشه.

 ×با این که بهترم ولی هنوزم مودم پایینه و نرمال نشده.

از خونه موندن خسته شدم.

بابام پیشنهاد سفر کوتاهی رو داد، اما من رد کردم.

به خاطر خودش و سلامتی ش بود.

این روزا خیلی خسته ست و تعطیلی کرونا هم‌ 

خیلی بهش فشار اورد.

این هفته تازههه حس کردم بهتر شده.

اما خب بابام به بقیه اعضای خانواده  گفت به خاطر من نمیخواد ببرتشون مسافرت😂😐

×کتاب نمیخونم و همچین فیلم خاصی هم نمیبینم.

دلم میخواد کتاب بخونم اما نمیتونم.

هیچ چیز جذبم نمیکنه.

انگار انگیزه م رو گم کردم.

 

 

: )

گفتگو

جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۹، 2:20

شما هم یه شبایی دلتون میخواد

یکی باشه که تا صبح حرف بزنید؟

مثلا از در و دیوار و اسمون بگید😕

 

×یاد یه چیز افتادم.

از دوستم پرسیدم سینگلی؟

گفت اره

گفتم رل نزدی واقعا؟( سابقه داره و کیس زیاد داره=) )

گفت نه روش بهتری پیدا کردم

با همه لاس میزنم با هیچکی هم رل نمیزنم

بهت پیشنهاد میکنم این راهو😑

همین دیگه .

: )

ما

پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹، 21:10

وقتی استادمون گفت زندگی نامه تون رو بنویسید. فکر کردم مثل اکثر زندگی نامه بنویسم (( وی در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود.))
اما این جمله بار تقریبا سنگینی که روی یک فرد غیر مذهبی یا حتی کسی که کمتر مذهبی هست رو نشون نمیده. یه جمله فرمالیته ست.
 تمام اتفاقات نچندان مهم و ریز درشتی که برام افتاده بود و تم اکثراشون مذهبی بود به ذهنم اومد.
مثلا اونروز که با چشم و ابرو و دست تلاش میکردن به من بگن روسری ت افتاده و من تمام مدت فکر میکردم عنکبوت روی سرمه و با دستم سعی داشتم برش دارم= )  تا به طور واضح بهم گفتن اون روسرییییی رو بزن.
یه سری م جلوی یکی از اشناهای نزدیک که مثل داداشمه (و این مثل داداش بودن به دلیل اینه که سه سالی با ما زندگی کرده)مجبور شدم یکجوری حجاب کنم طرف به خودش شک کرد و تا اخرم نگاه در و دیوار میکرد و معذب بود و بودم-_-
 

خیلی چیزای جدی تر و حتی آزار دهنده تر هم وجود داره ولی مسخره تریناش رو من گفتم.

شاید اول زندگی نامه بنویسم (( وی  برای خوش آمد خانواده  مذهبی خود را کم مذهب مینامید در روزی از تابستان چشم گشود.))

×مذهب خیلی چیز عجیبیه. خیلییی

به هر حال خوبه تفاوت ها رو بپذیریم و باعث معذب شدن بقیه نشیم

: )

کراش

جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۹، 11:22

یه زمانی توی اینستا فعالیت تقریبا زیادی داشتم و شعر

میذاشتم

شعرای من کاملا بی منظور بودن و چون داشتم

یه تمرین رو انجام میدادم ، شعر قشنگ زیاد میدیدم‌.

دو هفته بعد از این استوریا

کراشم اومد پیشنهاد داد😂😂

خلاصه طرف فکر کرده بود من رل زدم = )

جونم براتون بگه که درخواستش به جایی نرسید

اما اون جایی که حرص خورد و با غمگینی از شعرا گفت

خیلی جذاب بود😂🚬

البته یکی رو آدم کراش بزنه یه جوریه

همون خوش اومدن و اشنایی بهتره.

کراش زدن از نظر من فرایند طولانی تر و 

توهمی تره و ریسکشم بالاست.

 

 

: )

هوم

پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۹، 12:39

شش ماه اول امسال بیشترین خرید کتاب رو داشتم

به نظرم جز کارای مفید عمرم بوده=)

البته این که در نحوه خوندن هم تغییر ایجاد کردم 

بازم از نقاط مثبته.

اما زبان نخوندم درست حسابی😐😐

ترم بعدی هم مهر شروع میشه

درس های این ترم یکم سخت میاد😬

اما به هر حال میخوام زبانو تمومش کنم

یکی دوساله بسته میشه.

 

یکم باید روی خودم کار کنم.

خیلی ضعیف شدم در برابر اتفاقات.

گاها سریع خودم رو میبازم.

اما نباید اینجور باشه.

به هر حال زندگی یک فراینده که خط صاف نیست

و مهم اینه که در طول مسیر چطور رفتار کنم و 

چقدر بهم خوش میگذره.

( اضطراب بیخود برای اتفاق هایی که نیفتاده و 

حتی شاید نخواهد افتاد 

و غصه خوردن برای مسائلی که اهمیت انچنانی نداره

از بدترین اخلاق هایی هستن که میشه داشت و دارم🙄 )

 

کتابای جدیدم عالی ن🥺 

سایت بهان بوک یکسری از کتاباشو به خاطر خرابی جلد(مثلا یکم اب ریخته یا تا خورده جلد)

تخفیف خوب زده،اگر چیزی میخواین سایتو چک کنید.

 

: )

مرگ

چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۹، 14:44

هر وقت کسی تو اینستا فوت میکنه

به این فکر میکنم که چقدر برلی بقیه  دردناک میتونه باشه

انگار خاطرات زنده میمونن و هی سیخونک میزنن به آدم.

کاشکی حداقل ادم بدونه میخواد بره 

پاک کنه اینچیزا رو.

هیچ نقطه اشتراکی بین اونا که رفتن نبود

نه نشونه ای ، نه جمله ای.

هیچ جیز.

انگار که یهویی اتفاقی بزرگتر از همیشه

می افته. مثل همیشه بی خبر

: )

ما

سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۹، 23:57

مامان من دختر بزرگه خانواده ست

از اونا که کنار مادرن و یه جوری نقش بدل مادر

رو برای بقیه خواهر ،برادرا داره.

خب این حس به بدل مادر بودن به دختر/پسر خاله

و دختر/پسر دایی هم منتقل شده اما با حس خاله_بدل مادر بزرگ.

در همین راستا هر وقت بین مادر و فرزند های خانواده دعوا میشه زنگ میزنن مامان من و میره جو رو به حالت عادی برمی گردونه.

یه جاهایی ناراضی میشم از این حس بقیه

ما هم زندگی داریم و مشکلات خودمون رو.

این مشترک بودن و در دسترس بودنش در مشکلات

از زندگی ما انگار کم میکنه. تمرکزش به زندگی بقیه هم هست و از خودش خیلی مایه میذاره.حقیقتا دلم میخواد

آرامش بیشتری داشته باشه و یکم برای خودش باشه.

نه برای ما و نه برای هیچ کسه دیگه‌.فقط خودش.

شاید بعد ها بتونم با خانواده مسافرت بیشتری برم

و تمام این لحظات رو جبران کنم.

×هر وقت میخواد با مامان بحثمون بشه، میخندیم و یادمون میاد

ما به کسی نمیتونیم شکایت کنیم و هیچ کسم محلمون نخواهد داد=)) به طور خودجوش بحث رو کنار میذاریم

و صلح رو برقرار میکنیم

: )

من

دوشنبه دهم شهریور ۱۳۹۹، 1:23

خیلی چیزا دست آدمیزاد نیست

نه محل زندگی مون، نه خانواده

نه ظاهر و نه مذهب و زبان

ما توی موقعیت از پیش تعیین شده ای 

به دنیا میایم که تمام تلاشمون باید تغییر 

چیزهایی باشه که دست ماست.

__

وقتی کسی کاری میکنه و یا چیزی میخره

من فقط تبریک میگم.

واقعا اشکال گرفتن مزخرف ترین کاره‌

اصلا به من مربوط نیست پولشو دوست داره

چطور خرج کنه

ولی متاسفانه این دیدگاه اطرفیان من نیست

و راجع به مسائل کوچک زندگی منم میخوان اظهار نظر کنن.

____

کلی عکس توی گوشی دارم ​​​​​​

قصد دارم خوباشو جدا کنم و کم کم بدم چاپ کنن برام

از این ریسه ها هم برای دیوار اتاقم‌میگیره و وصلشون میکنم.

___

کاش جلوی دهنشو بگیره

دوست ندارم دفعه بعدی که حرفی بزنه جوابشو بدم.

ولی متاسفانه خیلی بد حرف میزنه و باید یه جایی

زیپ دهنشو بست.

__

 

: )

روزی

شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۹، 0:42

دل آدم گاهی اوقات چیزهایی رو میخواد

که واقعا به شعور توهین میشه.

نمی دونم چرا اما دلم تنگ شده.

___

دیشب امین گفت که بیا بشین پشت فرمون‌.

گفتم من هیچی بلد نیستم.

گفت یادت میدم‌

یادم داد و خیلی خوب بود.

فقط چرا امین که نسبت خاصی باهام نداره

ماشینش رو دستم داد ولی بابام مقاومت میکنه؟

شاید دنبال چراها نباید بود و فقط باید لذت برد.

____

امروز کلاسمون تموم شد

چقدر تابستون زود گذشت.

یادداشتم رو خوند و گفت یکی از یکی بهتر.

تلنگری شد تا بیشتر بنویسم.

____

دلم یه حس خوب میخواد

یه لبخند عمیق​

: )

برگشت؟

دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۹، 1:31

سلام.

حالم بهتره، شبیه آسمون پاییزم

آبی اما گاه هم طوفانی.

از نقطه آبی پررنگی که به سیاهی میزد

فاصله گرفتم ولی باید حواسم باشه.

کتاب سرکلاس با کیارستمی رو میخونم

و به نظر میاد چقدر خوبه که آدم به فکر مقبولیت

نباشه. کیارستمی جای جای کتاب تاکید میکنه

فیلمی بسازید که دلتون میخواد و درسته،حتی اگر ۶نفر هم نبیننش.

چقدر از رفتارا و کارا به خاطر مورد پذیرش بودن

خراب شدن؟.

فردا نوبت دکتر دارم،امیدوارم هزینه هام کمتر باشه این دفعه.

کلاس انلاینم این هفته تموم میشه 

و هفته پیش یادداشت هامونو خوندیم.

از یادداشت من اشکالی نگرفت

و گفت خیلی خوب میتونی منظورت رو برسونی

بیشتر بنویس تا لحن خاص خودت رو پیدا کنی.

راستش خوشحال شدم چون اعتماد به نفس فرستادن

یادداشتو نداشتم و دقیقه آخر فرستادم.

اشکالاتی که از بقیه گرفت بنیادی بودن

شاید بتونم امیدوارم بشم به خودم.

× طراحی ،بینی رو تمرین کردم

این هفته میتونم لب رو تمرین کنم

ولی نه،گوش بکشم جالب تره.

 

حال شما چطوره؟

 

: )
© من نوشت