من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اخرین روزای اسفند

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸، 1:37

آخرین روزای اسفنده

کم کم جمع بندی سال ۹۸ رو دارم انجام میدم 

سال پر از اتفاقی بود برای من ...

سال بخشیدن و نبخشیدن 

راستش با این که سال داره تموم میشه اما قصد ندارم ببخشمش

کینه ای نبودم و نیستم..

اما نبخشیدنش تنها کاریه که ذهنم میتونه انجام بده و بدونه حق باهاشه

و این بخشیدن یا نبخشیدن من که توی زندگی اون تاثیر نداره 

اشکالی نمیبینم توی نبخشیدنش(و مهم تر از همه این که مهم نیست براش= )) )

با این که زندگی من به روال عادی ش برگشته 

اما باید در نظر داشته باشم ،حق نداشت با من چنین رفتاری کنه

در صورتی که توی این چند ماه از من کوچک ترین بی احترامی ندیده بود.

در نتیجه متاسفم براش...

__

این اسفند ، فراز و زهرا و  کمی فاطمه 

رو اذیت کردم، 

 یادم باشه اخر سالی برای ساعتایی که کنارم بودن تشکر کنم ازشون...

___

کتابا و فیلمای زیادی خوندم و دیدم 

تاثیر گذارترینش روی من جنس دوم بود

فیلم هم لایت هاوس..

___ 

طراحی رو امسال شروع کردم 

با این که فکر نمیکردم موفق باشم 

ولی خیلی خوب بود!

___

رضایتم از خودم ۶۵ درصده= ))

__

از وجود ابهام متنفرم

و ...

: )

اوو

یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۸، 22:37

قرنطینه تو خونه ما داره به جاهای خطرناک میرسه = ))

والدین گرامی شروع به بحث کردن🚶‍♀️

اون دو تا بحث کردن ما بیچاره ها

پوکیده وارانه در قسمت های مختلف خونه

پراکنده شدیم-_-

 واقعا خیلی چرته وسط بحث دو نفر دیگه باشی

تو هیچ کاره ای اما روی تو هم تاثیر میذاره و 

خب همین...

طاقجه سه روز عضویت رایگان دادن بهم

و تعداد مشخصی کتاب رایگان میتونم دانلود کنم

انتخاب سختیه😬

: )

یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۸، 0:20

از شبانه های سرد و خالی
از دروغ و دود این حوالی
جَستم تا در کامم شعری بروید
در من مردی تنها آشفته موید
من می روم تا شاید به آخر رساند
نگاهم سیاهی را...

 

چارتار

 

: )

= ))

جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸، 17:53

خیلی جالبه که اکسم 

نشسته تو استوریام😑

واقعا آدم پروییه، نمیفهممش-_-

وقت حرف زدن لال مونی میگیره

فقط میتونه منو چک کنه:/

 

+ خواستم هایدش کنم 

بعد تصمیم گرفتم بفهمه که به کفشمه 

و تا جونش دربیاد بشینه چک کنه😏

: )

بله

جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸، 0:29

امروز حالم گرفته س!

 خیلی رفتارام به نظرم اشتباه بودن 

و از اون طرف واقعا معتقدم رفتارم برپایه اخلاق بوده.

واقعا تمام سعی م بر درست بودن ،بودنه.

اما این دنیا فکر نمیکنم بر پایه خوب بودن بچرخه.

شایدم امشب حالم خوب نیست اینجور میگم!

خودخواه و بی رحم بودن راحت شده 

واقعا خودخواه بود و من نمیدونستم؟

کلی آدم اشتباه،انتخاب کردم انگار

حس خوبی ندارم

کاشکی باعث حال بد کسی نشیم ...

 

: )

اوم

پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸، 22:12

امروز همین طور به یکی از دوستام که کلاس دیگه س

پیام دادم ببینم استادا گروه تشکیل دادن یا نه

و جالبه بدونین تشکیل دادن 

و دوستای من دست به یکی کردن نگن بهم-_-

دوست صمیمی خودم توی همه گروه ها بود

واقعا هیچ حرفی نداشتم

 

احتمالا  تقصیر اون معدل برتر کوفتیه 

که نیم سال اول بهم دادن=/

 قشنگ ترش اونجاست که من 

دو تا گروه رسید دستم برای دوستام فوروارد کردم که عضو شن

بدون این که خبر داشته باشم گروه های دیگه هم هست!

 نمیدونم این نمره و درس اینا رو قرار بذارن سر قبرشون؟

چه اهمیتی دارن که این جور بخوان کنن؟.

: )

امروز

چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸، 21:31

نمیدونم چرا خوابم بهم ریخته چند روزه

شب ساعت ۱بخوابم ،۶صب بیدارم

به ولله برا دانشگاه با ساعتم ۶صبح بیدار نمیشدم😑

 __

امروز یه جایی نوشتم 

(( باید ازت متنفر باشم و نمیتونم..این بزرگ ترین نقطه ضعف من شده))

اما الان فکر میکنم راستش نیازی به تنفر ندارم 

من قلبم و احساساتم رو نیاز دارم برای عشق ورزیدن

و مهربون بودن با بقیه

نفرت و کینه نگه نمیدارم 

هر چقدرم بد باشی و بد کرده باشی،

همین که جزو بی اهمیتای زندگی م بره کافیه...

___

گاهی لحظه های سکوت، 
پرهیاهوترین دقایق زندگی هستند 
مملو از آنچه می‌خواهیم بگوییم 
ولی نمی‌توانیم ...!

#دیوید_سلینجر

: )

امروز

چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸، 0:3

هایده داره تو گوشم میخونه

(( بهار بهار باز اومده دوباره
باز تموم دلها چه بیقراره))

حقیقا بهار امسال شبیه هیج کدوم از

بهار  های قبلی نیست.

امروز که وضعیت قرمز اعلام شد .

و صدایی از توی بلندگو پیجید که توی خونه هاتون

بمونید

به تموم لحظات ساده زندگی فکر میکردم

به بیرون رفتن های ساده،جمع های ساده 

به نگران نبودن ها ...

شهر شبیه شهر ارواح شده، تک و توک آدم قدم میزنن

و صدای سیستم ماشینا که همیشه رد میشدن 

دیگه نیست. 

انگار یه گرد از استرس و ملال روی کل شهر 

پاشیدن 

مسلما همه اینا ها تموم میشه

اما امیدوارم همه به سلامت عبور کنیم و نکات بهداشتی رو واقعا رعایت کنیم

___

وقتی نگرانی های اساسی توی زندگی پیش میاد

خیلی چیزا رنگ خودشون میبازن

و اصل و اساس زندگی میشه خانواده و افراد دوست داشتنی زندگی ادم

: )

یکشنبه

دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸، 0:21

 

این نوسانی شدن حس هام 

کمی باعث بی اعتمادی م به خودم شده

اما گمان کنم که جزو فرایند هستش

و هر چقدر میگذره دید من

منطقی تر و بهتر میشه

و با اتفاقات بهتر کنار بیام

نوشتن خیلی بهم کمک کرده که  با خودم روراست باشم

 ،

امروز داشتم فکر میکردم

خاطرات و احساسات رو همونجور که هستن

باید پذیرفت و تافت زد بهشون

سعی در تکرار دوباره شون

باعث خرابی شون میشه 

 تکرار یه فاجعه ست 

سعی در تکرار لحظات نداشته باشیم😅

___

امروز دفتر خاطراتمو نگاه میکردم 

بعضی جاها این قدر خوب نوشته بودم 

که تصمیم گرفتم برای فرزندم نگهش دادم🤦‍♀️😂

تصمیم داشتم معدومش کنم

اما تجارب و گاه نوشته هاش تاریخی_سیاسی خوبی داره

نگه ش میدارم😬😄

__ 

به اون خطم که فقط چند نفر دارنش

مزاحم زنگ زد، فوت میکرد و نفس میکشید فقط😂

وضعیت قرنطینه و گرمی گویا برگشتمون داده به قدیما

 

: )

شنبه

یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۸، 0:55

امروز کاری رو کردم که حس کردم درسته

شاید منطقا غلط باشه 

اما انجامش دادم و پشیمون نیستم

خواستم این صدای ته ذهن که میگفت

یک طرف قضیه تو بودی تموم شه 

و حقیقتا الان اون صدا خفه شده

و چیزی برای من نیست و همه چی دست اونه

 

شاید براتون پیش اومده  که همه کاری میکنید

که طرف مقابلتون هیج گزینه ای برای

خراب کردن تصوری که ازش دارین 

نداشته باشه 

اما یه چیزی پیدا میکنه

و میزنه داغون میکنه -_- 

واقعا اون لحظه باید پیشت باشه 

و اینقدر بزنی ش که هیج=/

___

دلم آرامش میخواد

هم قضیه کرونا

و هم بعد از قضیه کات

و حقیقتا امیدوارم همه چی زودتر جمع شه ..

خدای من

: )

جمعه

شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۸، 0:55

قرار بود روز به روز کمرنگ تر شه

اما گاهی اوقات بدتر میشه...

توی یکی از چت های اخرمون ، گفت حتی اگر بمیرم حس میکنم

دیگه مهم نیست

خیلی جمله جرتی بود جدا-_-

امروز یادش افتادم اه اه

دلم میگفت از دوستش حالشو بپرس

بعد منطق سرشو اورد جلو گفت

اخرین بار رفتارش داغون بود:/

 اما در کل  رابطه ی بدون تنشی بود

گاهی میگم که اون یکبار بوده 

و گاهی از تکرار میترسم.

و این که منم غرور و شخصیت دارم 

نمیشه برای همه چی من کوتاه بیام =/

اینروزا نوسانی شدم و خوب نیست این.

احساسات و منطق هر دو با هم دیوونه کننده س

 قرنطینه هم روی همه اینا اضاف شده.

توی خونه و یکنواختی

...

شبا رو دیگه دوست ندارم: (

 

: )

جمعه

جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۸، 14:16

این چند روز با مواردی برخورد میکنم

که از کمبود محبت در خانواده ناراحتن

واقعا این که پدر و مادر بشین و بچه تون 

رو بغل نکنید�!

واقعا دریغ کردن احساساتی که شیرینم هستن

و احساس خوبم میدن ،یکی از بزرگ ترین اشتباهاست.

کاش بدونن این دریغ کردنا،چقدر فرزندشونو به بقیه محتاج میکنه-_-

حمایت باید همه جانبه باشه ...

__

یکی از کمبودایی که در من هست

دیوونگیه‌...

مثلا تصمیمای یهویی ، کارای یهویی

همه چی رو زیاد میسنجم و

 از نگاه منطقی و خشک در چارچوبم ناراضی م=/

یکم آسون تر بگیرم همه چی رو بهتره...

_

کاش بدانی
دوست داشتنت
خورشید نیست،
که لحظه ای بیاید و لحظه ای برود؛
ماه نیست،
که یک شب باشد و یک شب نباشد؛
ستاره نیست،
که شبی پر شور باشد و شبی کم فروغ؛
باران نیست،
که گاه شدت گیرد و گاه نم نم ببارد
مثل نفس می ماند
همیشه با من است...
#محمد_کریم_درودگر

: )

اوه.

جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۸، 0:45

یه حسی میگه

برو اس ام اس بده 

بگو متنفرم ازت -_-

واقعا عمیقا دلم همچین حرکتی رو میخواد

اما خب ته ش چی؟

دلم خنک میشه؟نه

فایده داره؟نه

خب پس حس عزیز دهنتو ببند=/

: )

پنج شنبه

جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۸، 0:16

قرنطینه و وقت آزاد بیشتر داشتن باعث شده

بیشتر از خودم و حس هام بنویسم ...

بتونم موشکافی شون کنم و بشناسم خودم رو...

__

خانواده پدری یکی اژ چرت ترین موجودات جهانن

امروز فقط اعصابمو خراب کردن=/

عزیزم نگران گناه افتادن پسرتی نیارش خونمون

مگه من همسنشم ؟ چه بدبختیه=/////

____

با کسی دیگه راجع بهش حرف نمیزنم.

و این یعنی منتظرم خودش چیزی بگه.

کسی که منطقی فکر کنم ،میدونم شاید

تا اخر عمر هم چیزی نگه

واقعا اذیت کننده س.. 

واقعا ادم کسی رو دوست داشته باشه اذیتش میکنه؟

کاش شجاع تر بود ، یا من آدم‌شجاع تری رو انتخاب میکردم

هوف

: )

امروز

چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۸، 18:46

من و زهرا خدای تفاوت هستیم

من شرقم و اون غرب..

حتی گاهی صحبتای هم برامون سخت میشه 

اما یکی از بهتریناست،با تمام تفاوتامون

...

یه کانال کوچیک دارم که بخش قشنگ کتابامو میذارم 

کتاب ابله رو که میخوندم 

و هشتگ ابله میزدم

زهرا گفت فکر کردم با اکستی =)

(اونقدر خز نشدم هنوز-_-)

_____

کم کم دارم روی دور استفاده از قرنطینه می  افتم

میخواستم برم خرید

مامانم نذاشت ، و داریم‌به ته آذوقه میرسیم 

____

این که بگم توی یه هفته واقعا فراموش کردم

و مهم نیست،چرت محضه

و حتی فراموش کردن هم واژه خوبی نیست

اتفاقات فراموش نمیشن وقتی

اتفاق افتادن و توی ذهن آدم جایی رو برای خودشون 

اشغال کردن.

منتظرم فقط هضم بشه 

و شاید روزی بهم بگه چی شد که تغییر کرد.

نبودنش نه خوبه نه بد!

متمایل به بد هست البته...

توی دراز مدت حس دوست داشتنی داشت

نسبت بهش به وجود می اومد 

و از دوست تغییر کاربری میداد

نشد و خب خوبه که دیرتر اتفاق نیفتاد..

آه

 

 

: )

سه ..

سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۸، 20:32

به آخرای کتاب دارم میرسم

عمیقا دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده

دلم برا بررسی کتابامون 

اسکرینام ، چت کردنامون

استیکرا تنگ شده

اما کنار همه این دلتنگیا 

میدونم تموم شده رابطه

و حتی در حد تماس خالی هم شاید نبودم...

راستی اونم دلش تنگ میشه؟

اگر آدم قبلی بود ، میگفتم آره

اما هیچ چیز مثل قبل نیست!

 

 

چطور اینقدر حس بد به  آدم میشه وارد شد؟

خدای من....

: )

سه شنبه

سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۸، 16:18

احتمالا یک هفته میشه که تموم کردیم 

میگفت واقعیتو شیرین میکنم =)) 

دارم تو شیرینی که تدارک دیده غرق میشم.

آه از دست آدمیزاد.

___

کم کم دارم درس میخونم.

واقعا حسش نیس اما:/

__

هوا بهاری شده،

اما ماه اسفندی وجود نداره

اسفند برای من مساوی بود

با شلوغی بازار، اهنگایی که تو بازار میذاشتن

ماهی گلیا و سبزه ها.

امسال شهر تو سکوته، انگار فقط 

قرار تغییر عدد داشته باشیم از ۹۸به ۹۹

،سالای پیش با تموم بد بودنش

چند روز قبل عید ،حال بهتری داشتیم..

تموم شه این بی مسولیتا که اینجور کرده زندگی مونو‌..

 

: )

= )

یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۸، 19:51

((سرمایه ي هر دلی حرف هایی است که 
براي نگفتن دارد))
#هبوط

: )

شنبه

شنبه دهم اسفند ۱۳۹۸، 22:44

چندمین روز قرنطینه؟ 

اوم فکر کنم برای من میشه 

۷ روز...

امروز با خانواده یه فیلم دیدیم

و به جرات میتونم بگم همین که توی یه اتاق نشسته بودیم

و با هم فیلم نگاه میکردیم حس واقعا خوبی داد.

چرا تا حالا اینکارو نکرده بودم نمیدونم:/ 

(البته سریالای صدا و سیما رو مامان اینا با هم میدیدن من کم و بیش نمی دیدم)

 

__

 کتاب ابله رو تموم کنم ، برم سراغ کلاه کلمنتیس؟

یا اون کتاب نصفه ای که برای  چیزه رو بخونم؟

فک کنم با خوندن کتاب نصفه ش و دست نوشته های اطرافش

اذیت شم، کلاه رو میخونم پس.

___

 زبانم میخونم، برنامه تد تالک رو هم نصب کردم😁

به امید خدا این حبس خونگی رو زخمی میکنم: ))

___

میگم که ،چرا زنگ نمیزنه؟

یعنی اصلا چیزه، نمیدونم چرا باید زنگ بزنه

فقط دلم خواست بزنه😶

اخه نمیشه که همین جور یهویی ...

چقدر بی رحمن آدما😅

___

: )

شنبه

شنبه دهم اسفند ۱۳۹۸، 14:46

قرنطینه چیز عجیبیه،

استرس دارم، 

برای همه...

 چند روز قبل از کات

سرماخورده بود.

و کمی نگرانش شدم:/

خوب شده یعنی؟

 

واقعا اوضاع بدی هست

 

: )

هوم

شنبه دهم اسفند ۱۳۹۸، 0:52

آخرین باری که اهنگ

ای درد یار  دنگ شو رو گوش دادم.

دوران کنکور بود، تنهایی، درس های زیاد

نارضایتی...

الان دوباره پلی شد

((یادمه اون شب که رفتی  چشمو بستم))

: )

جمعه

جمعه نهم اسفند ۱۳۹۸، 21:47

 کتاب ابله داستایوسکی رو فک کنم این هفته تموم کنم

حدود ۳۰۰ صفحه ازش مونده=))

__

این خونه نشینی اجباری یکم داره سخت میشه

آدم حوصله ش سر میره🥴

___

این چند روز من نبودم

یعنی درونگرایی که حرف نمیزد

بلکه برعکس 

برونگرایی ور ورو شده بودم-_-

واقعا شرایط ادم رو تغییر میده

اما الان خودمم*_*

 

___

راستی  که آینده جه اتفاقی می افته؟

مثبت یا منفی؟

__

: )

جمعه

جمعه نهم اسفند ۱۳۹۸، 11:19

چیزی که مشخص هست این که

رابطه اول به این آسونی ها فراموش و کمرنگ نمیشه

و تکه ای از ادم رو هم برای همیشه میبره...

تمام تلاشم رو برای ارامش 

شلوغ تر کردن سرم 

و انجام دادن کارایی که دوست دارم انجام میدم 

اما یه وقتایی بی هوا 

دو دستی گلوم رو میچسبه و 

ول کن نیست...

حرف زدن راجع بهش سخته

حرف نزدن بدتر...

دیگه حتی دوست ندارم راجع بهش با کسی صحبت کنم

میخوام فقط چشمامو ببندم و ببینم تموم شده 

و ذهن منم از این مرحله گذشته 

__

نمیدونم چطور این قدر خودخواهانه میشه رو زندگی بقیه

تاثیر گذاشت و رها کرد..

___

یکی از تاثیرات این اتفاق

تغییر من از دورنگرا به برونگرا بود:|

واقعا چقد این چند رو حرف زدم:/

دهنت سرویس...

___

 

: )

پنج شنبه

پنجشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۸، 11:21

طرج جدیدمو خیلی دوست دارم

اه خدای*_*

 یه کتاب نصفه دارم ازش که دیگه

دست و دلم به خوندنش نمیره=///

برای اولین بار کتاب نصفه گذاشتم-_-

چقد خوشحالم که تنبل بازی رو کنار گذاشتم و دارم زبان میخونم 

واقعا حس بدی بود نمیخوندم...

__

وسط این چیزا یه لحظه گفتم هع تو اون شلوغی ،با  اون سرماخوردگی ،کرونا نگیره؟

بعد این جور شدم😑  که به تو چه دختر

و کارمو دامه دادم=|

______

با این که حبسم تو خونه و نمیشه تو این اوضاع رفت بیرون

اما واقعا خوبه... 

حس دانشگاه رو نداشتم...

کارای عقب افتاده زیاد داشتم و 

هر چند الان اوضاعم نوسانیه اما بازم خوبه

___

((جهان چون آبگینه ی شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت))

: )

چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۸، 21:50

‏در معبرِ من
دیگر
هیچ چیز نجوا نمی‌کند:
نه نسیم و نه درخت
نه آبی در گذر.
 
شِرِّه شِرِّه نوحه‌یی گسیخته می‌جنبد
تنها
سیاه‌تر از شب
بر گرده‌ی سرگردانیِ‌ باد.

 ‎#شاملو

: )

چهار شنبه

چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۸، 11:6

زندگی م کم کم به روال عادی ش داره برمیگرده.

طراحی میکنم

کتاب میخونم 

و زبان...

 فقط گاهی اوقات که مطلبی میبینم و خوشم 

میاد میخوام براش سیو کنم که یادم میاد نیست 

یه لبخند میزنم و میگذرم...یه نقطه ای از ذهنم تیره شده فقط

 

زمان درمان کننده نیست، فقط کمرنگ کننده ست

همونطور که عادت به وجود میان 

همون طور اما کمی سخت تر از بین میرن...

هوای امروز عالیه 

بارونی و قشنگ 

منم بهترم به هر حال ...

 __

دیروز صحبت میکردیم ،

میگفت من که کات کردم عکس پروفایلم شد

زمین گرده ،حیوون 😬😂🤦‍♀️ 

گفتم من  فقط نوشتم  ((عهد نابستن از آن به که...))

کاملشم ننوشتم...

حتی پیام آخرم هم موفق باشی و خدافظ بود...

نه این که مهم نبود،نه فقط شوکه شده بودم و بسیار ناراحت 

و نتونستم چیزی بگم ،حرفی بزنم  و یا حتی ری اکشن عادی حین ناراحتی و عصبانیت رو

نشون بدم...

نمیدونم چقدر باید بگذره که هضمش کنم 

تغییر ناگهانی ش رو

باید باور کنم که همه ش فیلم بازی میکرده؟

غیر قابل باوره..

 

× کاملش اگر دوست دارین

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

: )

سه شنبه

سه شنبه ششم اسفند ۱۳۹۸، 23:11

× رز عزیز مایه خوشحالیه که دوستی دارم که هیچ وقت ندیدمش اما واقعا 

و به معنای واقعی دوست هست♡ ممنون ازت

 

___

امروز تا ظهری هنوز حالم بد بود، 

 رابطه ای که بی هوا تموم شد 

و من بیشتر توی بهت بودم، 

انتظارش رو نداشتم با این سرعت بخواد تمومش کنه

مجهول من فقط دلیلشه، حتی بحث یا دلخوری هم بینمون نبود

عجیبه...

عصر رفتم طراحی ،

هوا عالی بود و قدم زدم

نیاز داشتم به هوا .. به هر حال اون الان نیستش که من

بپرسم واقعا چت بوده...

این چند روز فراز و زهرا واقعا همراهم بودن

دیشب زمانی که میخواستم فرار کنم و الکی خدافظی کردم با فراز

برم گردوند و حواسمو پرت میکرد...

نمیدونم چطور میتونم مهربونی شونو جبران کنم 

در آینده نزدیک شاید کادویی بگیرم براشون...

واقعا دوستای خوب نعمتن وگرنه من این دو روز دق میکردم

×

صحبت کردن درباره ش برام سخت شده 

و سعی میکنم کمتر بهش فک کنم و حرف بزنم راجع بهش

برام اذیت کننده ست واقعا...

توی زندگی م هیج وقت این جور از کسی ناراحت نشده بودم 

و حتی برای اولین بار گفتم که نمیبخشمش

که دروغ گفتم فکر کنم🤦‍♀️😑 

به هر حال مطمین نبودنش از خودش، منو درگیر کردن 

و بعد رها کردن،کمتر از جنایت نبود

وقتی که  قبل از جدی شدن 

با میزان پیگیری که داشت 

روحیات من رو میدونست و شرایط رو هم‌.‌..

جنایت و آزار فقط جسمی نیست‌... 

هوف

....

امیدوارم روزای بهتری در انتظارم باشه ♡  

شبتون خوش

 

 

 

: )

سه شنبه

سه شنبه ششم اسفند ۱۳۹۸، 9:55

دیشب کلی گریه کردم، نه به خاطر اون

به خاطر خودم 

به خاطر جواب ندادنش

به خاطر مبهم بودنش

و تنها ببخشید گفتنش

دیشب تا صبح فراز باهام  بیدار بود 

حرف زدیم و میگفت

تو که کاری نکردی ناراحت نباش

 واقعا شرایط  حال بهم زنیه...

کل چت ها مونو پاک کردم 

کل اسکرین ها 

و هر چیزی که اثری از اون داشت

فراز گفت بلاک نکن ،نذار ناراحتیت رو ببینه 

و نمیدونم چرا شجاعت گفتن نداشت

نمیدونم از کی نمیخواست و مسخره کرده بود منو

من تموم کردم درسته، اما رفتار اون باعث شد..

امیدوارم حداقل وجدانش آرومش نذاره

من و نسبت به همه و حرفاشون بدبین کرد 

منی که نسبت به همه مثبت نگاه میکردم...

خلاصه گندت بزنن پسر که خراب کردی همه چیو=/

دیشب ناراحت بودم و نتونستم توی اخرین حرفام بهت چیزی بگم

یه موفق باشی و خداحافظ؟

یه روزی همه اینا رو برات مینویسم

ولی مگه راحت میشم؟ نه... تف بهت  تف بهت

 

: )

دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۸، 23:32

رابطه مون تموم...به همین سادگی 

ضربه ای که خوردم واقعا بد بود...

تمام کتابایی که با هم خوندیم 

فیلمایی که میدیدم و تحلیل میکردیم

اسکرین شاتای توییتر

بحث هامون در مورد فلسفه و سارتر و کامو

همه شون تموم

و حتی نفهمیدم چرا تموم شد...

و نفهمیدم تا الان بازی میکرده یا نه...

متنفرم ازش...

حالمو بد کرد

امروز دوبار به گریه افتادم... این حال بد تقصیرشه

و میدونم حتی براش مهم هم نبوده...

خودم‌خدافظی کردم و انتظار داشتم

بگه نرو،اما جلومو نگرفت و از خداشم بود

نمیخشمش که دلیلشو نگفت

نمیبخشمش برای بازی با احساساتم...

لنت بهت پسر ...

: )

دوشکبه

دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۸، 18:20

احتمالا اولین شکست عشقی مو خوردم😂🤦‍♀️

ظهر داشتم میترکیدم از غصه 

اما خداروشکر الان به کفشم گرفتم

منتظرم  حرفای اخرو بزنه و بزنیم 

حقیقتا ناراحت هستم که همچین اتفاقی افتاد

و از ری اکشنش بیشتر ناراحتم

ظهر با فراز صحبت کردم، اینقدر مسخره بازی در اورد

که حالم بهتر شد،  البته مسخره بازی که هیچ

یه چند تا فحش ریزم داد بهم=|

 

 

 الان منتظرم اون تشریفشو بیاره 

و توضیح بده  دلیل رفتارشو

و بعد تموم احتمالا🤐🚶‍♀️

 

اخ اخ🤦‍♀️🤕

: )
© من نوشت