چهار شنبه
زندگی م کم کم به روال عادی ش داره برمیگرده.
طراحی میکنم
کتاب میخونم
و زبان...
فقط گاهی اوقات که مطلبی میبینم و خوشم
میاد میخوام براش سیو کنم که یادم میاد نیست
یه لبخند میزنم و میگذرم...یه نقطه ای از ذهنم تیره شده فقط
زمان درمان کننده نیست، فقط کمرنگ کننده ست
همونطور که عادت به وجود میان
همون طور اما کمی سخت تر از بین میرن...
هوای امروز عالیه
بارونی و قشنگ
منم بهترم به هر حال ...
__
دیروز صحبت میکردیم ،
میگفت من که کات کردم عکس پروفایلم شد
زمین گرده ،حیوون 😬😂🤦♀️
گفتم من فقط نوشتم ((عهد نابستن از آن به که...))
کاملشم ننوشتم...
حتی پیام آخرم هم موفق باشی و خدافظ بود...
نه این که مهم نبود،نه فقط شوکه شده بودم و بسیار ناراحت
و نتونستم چیزی بگم ،حرفی بزنم و یا حتی ری اکشن عادی حین ناراحتی و عصبانیت رو
نشون بدم...
نمیدونم چقدر باید بگذره که هضمش کنم
تغییر ناگهانی ش رو
باید باور کنم که همه ش فیلم بازی میکرده؟
غیر قابل باوره..
× کاملش اگر دوست دارین
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی