آب زنید راه را...
سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳، 12:1
بالاخره تونستم صبح بیدار شم!
قرص خوابم رو عصر خوردم و صبح بیدارررر شدم. وای چقدر روی مخم بود این بیدار نشدن. احساس میکنم آزاد شدم. حالا از صبح حدود دو ساعت درس خوندم در صورتی که روزهای دیگه این موقع تهش نیم، نه بگو ساعت خونده بودم. حالا امیدوارترم.
برای بیمه یه خنگ بازی دراوردم که ممکنه هزینه رو بهم ندن. بیاید دعا کنیم هزینه رو بدن. خدایا (شکلکی که دستشو چسبونده به هم و دعا میکنه)
این شب ها یه حس تنهایی خاصی بهم دست میده. دوست دارم با آدما بیشتر حرف بزنم. دلتنگ مکالمات میشم و از برای یک مکالمه دلپذیز لحظه شماری میکنم و در نهایت از خستگی بیهوش میشم.
: )