من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

امروز، خواب و یاس

چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳، 19:40

معاون مدرسه‌مون خیلی گله. امروز زنگ زد گفت چرا ما بذاریم از مدرسه بری؟ معلم به این کار درستی، ساکتی رو مگه میشه از دست داد؟ تو تمام سال فعال بودی و به هیچ کس کاری نداشتی. آدم بی‌دردسر و خوب رو که ول نمیکنن : ))

خب راست میگفت، من تمام سال با این ذهنیت میرفتم سرکار که خب 4ساعت از روزم رو اینجا میگذرونم و چرا باید به خودم وبقیه تلخش کنم؟ تا جایی که توهین نمیشد بهم از کنار مسایل گذر میکردم. زندگی در گذره و چرا باید سختش کرد؟

حالا خودم زندگی رو سخت کردم. آخه امروز یک پارت درسیم که تموم شد با خودم گفتم یک ساعت چشمامو میبندم و 3 ساعت خواب بودم واقعا اعصابم بهم ریخته و کل برنامه ریزی‌م دود شده رفته تو هوا. اه

حالا که باید از بقیه‌ی وقتم استفاده کنم با اعصابی متشنج نشسته‌م وسط کتابام. شما اگر خوابتون سنگین شده باشه و صدای زنگ ساعتتون رو نشنوید چکار می کنید؟

: )
© من نوشت