دور گاهی نزدیک
از چی باید شروع کنم؟ مهم ترین سوال این روزهام
پیدا کردن نقطهی شروعه. اون بلند شدن اوله خیلی
ازم انرژی میبره. باورم نمیشه حال آدم میتونه این قدر
بد باشه. هر کار کوچیکی انرژی زیادی ازم میگیره
و کلی کار نکرده میمونه روی دستم. من که همیشه
کارام رو سر موقع انجام میدادم الان اصلا راضی کننده نیستم.
در این بین اونقدر از آدمای دور و برم دوری کردم که
دیگه هیچ کس رو ندارم. نه این که لفظی باشه، نه
واقعا کسی رو دیگه ندارم. توی یه غار فرو رفتم
و دارم تلاش میکنم بیام بیرون، گاهی نور خورشید رو میبینم که از درز ها وارد غار میشه اما هنوز نرسیدم
به روشنایی، به گرما به خورشید.
_
از اول این مسیر من مطمئن بودم که دارم اشتباه میکنم
ولی دلم میخواست نپذیرم که دارم اشتباه میکنم
یعنی شاد بودن لحظهای رو پذیرفته بودم و نمیدیدم در طولانی مدت، چقدر این کار اشتباهه
حالا اونقدر حالم نامساعده که من دارم فکر میکنم
این رو تموم کن. خوب بودن لحظه ای الان به
چشمم نمیاد، اصلا دنبال چیز لحظهای نیستم
و به قدری حساس و زودرنجم که هر چیزی میتونه
جرقهای باشه برای فتیله این بمب.
برام سخته، خیلی سخته. مخصوصا الان که
هر چیز کوچکی که حالمو خوب کنه هم برام مفید
محسوب میشه ولی خب میشه گفت اونقدر
این طناب پوسیدهست که من هم قیچی نزنم
خودش میبره پس بهتره خودم مسئولیتشو قبول کنم
تا قبل از این که شگفت زده شم.
__
چرا یه تعطیلی طولانی نیست؟
چه آرامش یا حس خوب؟
دلم یه لبخند کوچک ناشی از رضایت میخواد، گرم شدن ته دل.
کاشکی توی این تعطیلات مسافرت جور شه.
برم حال و هوام عوض شه.
___
من وبلاگاتونو چک میکنم و میخونم
یکم نظر دادن سخته الان