منِ این روزها، متفاوت
اگر سوال اینه هنوز عاشقِ خر هستم یا نه
جواب اینه:
تو بمان ، با من عاشق که به سر .
همه سودای تو دارم ، تو بمان .
واضح و زیبا.
__
اول از خودم بگم،خب من خوبم.
دیشب که داشتم فکر میکردم کتاب سفر به انتهای شب رو بخرم و توی اتاق بودم یه لحظه از اتاق اومدم بیرون
و دیدم خواهر و شوهر خواهر برام کیک تولد گرفتن و کتاب سفر به انتهای شب هم کنارشه.
اون لحظه ذوقی رو زیر پوست خودم احساس کردم که برام جدید بود. اصلا فکر نمیکردم برام کیک بگیرن با این که انتظارش میرفت ولی خب اصلا توی ذهنم نبود
و از طرفی فکر نمیکردم زمانی که بگم این کتاب رو برام کنار بذار واقعا یادش بمونه.
چه انسانهای بامحبتی واقعا.
البته کیف هم بهم کادو دادن ولی خب کتاب بیشتر چسبید.
: )))
___
امروز توی راه دوست دوران دبیرستانم رو دیدم.
یکی از با احساس ترین انسانهایی که میشناسمه.
به خدی بااحساس و نازه که من کنارش واقعا فکر میکنم چقدر سنگم😬
وقتی دیدمش جامو عوض کردم و کنارش نشستم،
وسط صحبت مون بهم گفت که دبیرستان بهم یه کتاب و فیلم معرفی کردی که فیلم رو خیلی دوست داشتم
و اتفاقا به خاطر همین فیلم چند روز پیش بهت فکر میکردم.
جا خوردم، راستش اصلا یادم نمیاد دوران دبیرستان
فیلم میدیدم که به بقیه معرفی هم میکردم.
اون قدر ذوق کردم که یادم رفت بپرسم چه فیلمی بود؟.
و یادم اومد (ا) توی اون تبریک افتضاح تولد هم بهم گفته بود که چه فیلمای خوبی میبینی و همیشه ببین و فلان.
که خیلی هم بهم برخورد😂 که من این همه ویژگی دارم
چرا باید به فیلم دیدن من اشاره کنن. البته واقعا من فیلم باز نیستم و شاید ماهی ۵ تا هم نبینم ولی خب نمیدونم
چطوره که همون ۵تا خوب از آب درمیان.
در ادامه بگم که به مامانم گفتم ای بابا معلوم نیست چی به دختر مردم پیشنهاد داده بودم، اونموقع که نه زیاد فیلم میدیدم نه سلیقه داشتم.
مامانمم گفت اتفاقا سلیقهت اونموقع بهتر بود و حتی بهتر بودی. منظم، خوب و...
گفتم من اونموقع بهتر نبودم شاید بهتر سواری میدادم.
راستش دلم کمی شکست. انتظار نداشتم مامانم بگه
الان خوب نیستم. شاید راست میگه نه؟
ولی من برای خوب شدن خودم کلی تلاش کردم.
حداقل توی ادبیات و فیلم واقعا برای بالا بردن سلیقهم تلاش کردم، مطالعه کردم. چرا باید اینجور بهم بگه؟
البته کلا شخصیتم رو برد زیرسوال.
مگه الان چمه: (((( بخدا الانم خوبم.
تازه الان بیشتر خوبم. دارم یادمیگیرم خودم باشم
آزادتر باشم. آه
__
من و ا، در این هفته گذشته دو بار دعوا کردیم: )))
بخدا دوبار هم تقصیر خودش بود.
خیلی پسره واقعا، بابا نرمتر، چته اخه.
دیشب با هم صحبت میکردیم و حالش خوب نبود
من برای بهتر شدن حالش صحبت میکردم و چیزای مختلف میگفتم
که دو دفعه وسط حرفای من به خودش تیکه انداخت بابت رفتارش در اون دو دعوا.
من آدم کینهای نیستم وقتی ببینم طرف مقابل متوجه شده
کارش بد بوده و دیگه تکرارش نمیکنه ازش میگذرم و حتی فراموشش میکنم.
خب منم دیدم یکی از چیزایی که شاکی بودم بابتش تغییر کرد. سریع هم تغییر کرد و دیگه بهش فکر نکردم
اما از این که دیدم متوجه شده و دیشب ناراحت بود که چرا همچین رفتاری باهام داشته خوشحال شدم.
حداقل شعورش رسیده.
بهم گفت الان جاشه با من همون رفتار رو کنی.
چه چیزا میگه. خنگ خدا من ازت خوشم میاد
و در حالت عادی از کسی انتقام نمیگیرم تو که دیگه الان
جای خود داری و منم خلع سلاحم.
گاهی فقط فکر میکنم من برای خودم اینجور رفتار میکنم، برای دل خودم.
از دست تو.
___
واقعا نکنه دوست نداشتنی شدم؟ : (