من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

انسان

جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱، 19:7

وقتی امتحان دارم واقعا نباید با کسی صحبت کنم.

خیلی یه دفعه‌ای و غیرقابل انتظار میپرم به طرف

و بعدش خودم ناراحت میشم: |

همیشه هم فکر می‌کنم من که استرس ندارم

خوبم 

نه بابا کجام استرس داره که عصبی بشم و بد رفتار کنم

و دقیقا همون موقع هست که گند میزنم.

امروز به بابام پریدم و حقیقتا خودم خیلی ناراحت شدم.

اصلا چیزی نگفت اون بیچاره

و جالب اینه منم بدون فکر حرف از دهنم زد بیرون. بدون ثانیه‌ای درنگ

چقدر بدم میاد از این واکنش‌های یهویی.

( جریان از این قرار بود که رفته بودم مانتو پرو کنم

و مانتو از سرآستین افتاده بود و گشاد هم بود

و پوشدمش روی اعصابم رفت و بابام گفت خیلی هم خوبه.

منم منفجر شدم و گفتم من قراره بپوشمش🤐

یه سکوت بدی ایجاد شد-_-

خجالت کشیدم جدی-_-. اه

باید میگفتم کجاش این خوبه؟ خداییش نگاه کن چقدر گشاده!

البته در ناخودآگاهم این ثبت شده که بابام مانتوی گله گشاد و بلند دوست داره و خب دیگه کاملا اماده پریدن بود🥴)

من همیشه حواسم هست چطور حرف بزنم و بد نباشه

اما یه جاهایی از دستم در میره و چون اون لحن حرف زدن من نیست بیشتر به چشم میاد.

: ((((

انسان بودن عجیبه.

: )
© من نوشت