مشوش
دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱، 20:14
حقیقتا دلم میخواد با یکی صحبت کنم.
اما اصلا نمیدونم چی میخوام بگم.
احساس میکنم رابطه من و ا سمی هستش.
ولی جرئت تموم کردنش رو هم ندارم.
جرئت واژه مناسبی نیست، دل تموم کردنش رو ندارم.
ما دوستای خوبی برای هم بودیم که باید همون دوست میموندیم ولی نشد.
مثل یک کش هی دور و نزدیک میشیم. واقعا خسته کننده شده.
حقیقتش من خسته شدم. دیگه این کش وا رفته و نمیتونه.
دلم نمیخواد خراب بشه ولی نمیتونم.
من دوسش دارم و همه هم تقریبا اینو میدونن.
نمیدونم اون منو دوست داره یا فقط من فکر میکنم دوستم داره. یا حداقل دوست داشتنش عمیق نیست.
ولی من خستهم. نمیتونم ادامه بدم.
و برای این ادامه ندادن نیاز به اراده دارم.
اراده دور شدن.
یا حداقل خیلی نزدیک شدن.
من از وسط بودن خسته شدم.
: )