شنبهی خاکستری
یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۱، 2:3
چه شنبهی بدی بود.
اول صبح که با مامانم بحثم شد
بعدش که این آقا غیب شده بود و
روی اعصابم رفتهبود.
عصری خانواده عموم اعلام خواستگاری کردن.
یه پکیج کاملا مزخرف.
من اصلا از پسرعموم خوشم نمیاد.
نه که از خودش خوشم نیاد، نه ولی به عنوان شوهر
نمیبینمش.
از طرفی واقعا پشیمون شدم رفتم عروسیشون.
مامانمم هی میگفت حالا یه نگاهی بکن بهش.
پسر به این خوشکلی خوشتیپی.
از حرص دادن من لذت میبره.
آخر شب نشسته بودم توی هال و همینطور گوشی
دستم بود
که مامانم پرید بهم این چه قیافهای هست گرفتی؟
من قیافه ای نگرفته بودم چون میدونم جوابم نه هست.
نه به معنای نه.
خوشم نمیاد هی گیر میدن ببینش، فلان کن.
حس بدی دارم به همهی واکنشهام. واقعا حس بدی دارم.
: )