من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چه میگذرد؟

پنجشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۱، 1:50

نوشتن باعث میشه قضاوت خوبی داشته باشم؟

___

خواهرم حامله شده و تا حدود استراحته.

غذا به سختی می‌خوره.

یک هفته پیش من پیشش بودم.

حس خوبی نداشتم و نمی دونستم‌چکار میتونم کنم.

واقعا از ناتوانی بدم میاد.

یک هفته تقریبا نامفید بودم.

راستش یه چیز دیگه ای هم که اذیتم میکرد

این بود که خواهرم توی خوشی هاش هیچ وقت

نخواسته بود من کنارش باشم.

یعنی حتی یکبار هم زنگ نزده بود بگه

که بیا با هم بریم بازار.

این یک هفته که بودم واقعا از ته دلم توان گذاشتم

چون خواهرزاده نیومده خیلی عزیزه

ولی این نکته که انگار من به درد شادی نمیخودم اذیتم میکنه.

حق دارم نه؟

خیلی خسته شدم. همه ش درگیری درست کردن ناهار و شام بودم و کمی هم معذب. از طرفی حتی نمیتونست به خوبی

همون دولقمه رو بخوره. واقعا حس نامفید بودن داشتم.

فکر میکردم یک سربارم تا کمکی که از نبود آدم منو خواستن

: ))

ماشالله چقدر حس بد داشتم که خبر نداشتم.

__

کتابام رسیدن.

دوسشون دارم.

هنوز وقت نکردم کامل نگاهشون کنم.

___

دلم میخواد تلاش کنم ابراز علاقه کلامی بیشتری داشته باشم.

اصلا خوب نیست که هر چی تو دلمه رو نمیگم.

___

امشب تولدشه، یه تکه از آهنگ تولدت مبارک رو براش

فرستادم ولی بعد نیم ساعت پاکش کردم.

اون حتی تولد من رو نمیدونه کیه و 

یه حس اویزون بودن گرفتم.

فردا براش میفرستم ولی ساعت دوازده شب

درست نبود فرستادنش.

اخرین بار هم من دلخور شدم و هستم

ولی تولد بحثش جداست.

___

همه میگن من زیادی جدی هستم.

سخت گیرم.

واقعا نمیدونم چکار کنم این قدر سفت نباشم.

منطقم زهرماری نمیدونم چرا همیشه فعاله.

کمی احساسی بودن هم بد نیست بخدا.

این مدت از همه ی آدمای زندگیم شنیدم که چقدر سخت گیر هستی. چقدر جدی هستی توی مسائل.

هر کی به نحوی اشاره داشت دیوونه تر باش

و من .

و من ، خدای من. 

__

خیلی از خودم اشکال میگیرم.

این مداد قرمزو یکی از من بگیره این قدر خط نکشم زیر خودم

__

: )
© من نوشت