من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

دوشنبه یکم فروردین ۱۴۰۱، 1:2

سال به سال عید برام کمرنگ‌تر می‌شه.

حتی مفهمومش رو هم از دست میده.

یه روزی مثل بقیه روزا و در امتداد بقیه روزها.

این که به بقیه زندگیت فکر میکنی و کمی مکث میکنی

رو دوست دارم.

_

امسال واقعا خونه‌تکونی اذیت کننده‌ای داشتیم.

من هفته‌ آخر اسفند دو تا ارائه پرکار داشتم و شب و روزم بهم وصل شده‌بود.

خونه هم کاملا عجیب و بهم ریخته بود.

ارائه‌هام هر دو خیلی خوب شدن و راحت شدم

ولی از سه شنبه تا الان واقعا خسته شدم.

مامان هم کمردرد داشت و خونه تقریبا روی دوش من بود.

من واقعا زن این جور زندگی کردن نیستم.

تنبلم، خسته‌م یا هر چی ولی نمی‌تونم.

بیشتر از یه هفته طول بکشه افسردگی میگیرم.

میبینم تنها کار زندگی‌م شده بشور و بساب

خب که چی؟

برام سخته تصور کنم میرم سرکار، کارای خونه میکنم

میخوابم و میرم سرکار و ...

انگار یه دور باطله..

__

مامانم اینا جدی‌تر راجع به مهاجرت من صحبت می‌‌کنن

و کاملا جدی‌ش گرفتن‌.

فکر می‌کنن یه روزی میرم.

میدونید خب کارام واقعا همین حس رو میده

ولی نمیدونم‌.

_

امسال اولین سالیه که قصد دارم هدفامو بنویسم

نوشتن برنامه‌ها خیلی موثرتره.

کاش دختر خوبی باشم

__

: )
© من نوشت