امروز
دیشب اصلا خوابم نبرد
از صورتم اذیت بودم. با این که کار خاصی نکردم و دردی نداره ولی راحت نبودم.
نتونستم تا خود صبح بخوابم.
الان که فکر میکنم ۳ جلسه دیگه هم دارم سکته زدم😐
درد نداره ولی من شب اول از تغییر ایجاد شده نمی تونم بخوابم و هی میخوام صورتم به بالشت نخوره و هی معذب میشم.
__
امروز با این پدیده روبرو شدم که مامانم گفت
لیزر بیکینی نمیرید پیش این دختره. چون آشناست😂
جدی چی با خودش فکر کرد مامانم😂😂
خب کارشه. یعنی چی😂مثلا چی میخواد بکنه.
یادش می افتم خندهم میگیره.
بحث نکردم باهاش. چه حرف غیر منطقیه آخه.
___
دو روز دیگه طاقچه بی نهایتم تموم میشه
و باید از کتاب #ماندن در وضعیت آخر
نوت برداری کنم.
یه سری راهکار ساده داده بود که خب تا جلوی چشمم نباشه انجامشون نمیدم.
به نظرم باید جلوی چشمم باشن تا هر از چندگاهی بهشون عمل کنم
__
احساس میکنم دارم سر خودمو گرم میکنم
تا از یه سری چیزا فرار کنم.
آگاهانه گول زدن خودم.
دارم از تصمیم گیری فرار میکنم و فکر می کنم تا کی قراره اینجور بمونم؟
گذشت زمان و اجبارا انتخاب یک گزینه رو میخوام بپذیرم؟
خب مشخصا این هم یه انتخابه. ولی اون چیزی نیست که انسان عاقل بخواد.
خب عزیزم زودتر تصمیم بگیر.
__