من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰، 1:30

کلاس زبانم چهارشنبه شروع می‌شه.

ذوقشو دارم.

امیدوارم نزنه تو ذوقم.

چند تا داف داریم تو کلاسمون.

اعتماد به نفسم خراب شد 

: )))

___

رفتم مزونیدلینگ

اول میخواستم میکرونیدلینگ برم

بعد دکتر که آشنا بود گفت مزو بهتره برات.

امیدوارم این دوره درمانی آخرین باری باشه که برا جوشام میرم دکتر.

بی ادبا جاشون قرمز میمونه رو پوستم.

آقا این دکتر گفت که هر وقت درد داشتی بگو.

بعد روی بینی‌م درد داشت.

گفتم درد داره از این قسمت کوتاه بیا.

گفت نهههه‌ . و ادامه کارشو داد😐

خب چرا گفت  هر وقت درد داشت بگم؟🙄

این دکترا هم یه چیزیشون میشه.

آینه میخواست بده دستم، گفت یه چیزی میگم نترسی.

( سه تا سکته زدم)

ادامه داد که صورتت خونیهه. خودتو میبینی نترس.

 

گفتم هه، اقای دکتر من میکرو هم رفتم همین بود دیگه.

تازه سی او دو هم رفتم که اون مث سگ درد داشت.

ولی خیلی خونی بودم خداییش.

تمام صورتم قرمز شده بود و چشمام فقط بیرون بود.

میخواستم عکس بگیرم از خودم. ولی زشت بود😂

__ 

میدونید من واقعاااا نسبت به امیر کشش دارم.

جدی نمی‌دونم چکار کنم.

اونم مشخصه خوشش اومده.

کافیه من بنویسم امشب مودم پایینه

یا صحبت کردنو دوست دارم و فلان.

سریع پیام میده و شروع می‌کنه به حرف زدن.

از اونورم میترسم ازش

حس می‌کنم بین داف پسند بودن و ساده پسند بودن گیر کرده.

دوست دخترای قبلیش واقعا از زمین با اسمون با من فرق داشتن.

ولی میفهمم از این که درکش می‌کنم و اشتراکاتمون زیاده خوشش میاد. قبولم داره و نظرم براش مهمه.

 

تا این جا تقریبا هر نخی داده گرفتم😐

ولی بیشتر از اون پیش نرفتم.

چون دوست ندارم مردد بودنشو.

هر وقت تردید نداشت جدی راجع به ادامه دادن یا ندادن میخوام فکر کنم.

 

امشبم از خودش و خانواده‌ش گفت.

ویدیو مسیج گرفت دیوونه بازی در اورد.

که اخرش خجالت کشید از خل بازیاش و خدافظی کرد.

😂😂😂

یه ویدیو مسیجایی فرستاده که خدان. حیف گفته پخشم نکن  وگرنه میذاشتم اینجا.

خلاصه این که هر چی رشته کرده بودم

پنبه شد.

دوری و فلان پشم.

ارزوی موفقیت برای خودم= )

 

: )
© من نوشت