تولد
خب به طور رسمی 22 ساله شدم
چقدر عجیب و دور به نطر میاد.
بیست و دو، بیست و دو.
چقدر عجیب و باورنکردنی.
کلی عکس کیک پیدا کرده بودم که سفارش بدم
ولی صبح چشمامو باز کردم با خودم گفتم فلانی جون
امروز غر نمیزنی، خیلی خوب پیش میری.
ولی این حرفا چند ثانیه دووم داشتن.
مامانم باهام چشم تو چشم شد و گفت که خاله م اومده.
خلاصه بگم رعایت اینا پر.
منم فردا نوبت واکسن دارم و دلم نمی خواد ناقل باشم و واکسن بزنم.
واقعا ناراحت شدم. یک سال و نیم تمام رعایت کردم که دم واکسن زدنم
اینا بازی دربیارن؟
کل روزم خراب شد. کیک هم نمی خواستم بخرم.
آخرش به خاطر مادربزرگم که اینجا بود کیک گرفتم.
وقتی داشتم از خیابون رد می شد و کیک دستم
بفض کردم.
اون بغض برای این بود که چقدر دیگران راحت می تونن توی زندگی من تاثیر داشته باشن.
کیک رو گذاشتم روی میز و کیک رو بریدم.
شمع هم نکرفتم.
خیلی تولد مزخرفی بود. مزخرف ترین تولد عمرم.
هوف.
ولی فردا روز خوبیه.
___
کسایی تولدمو یادشون بود که انتظار نداشتم.
خوبه ها،حس خوبی میده😁