من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

به به

دوشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۰، 15:44

 

((مدیر پروژه جدیدم قابلیت اینو داره که مخمو بزنههه.))

 

ولی در کل جلسه ی خوبی بود.

احتمالا با این مدیر آشنا هم در بیایم و یه رگ مشترک ریزی

داشته باشیم. من به رو خودم نیوردم

ولی اون تلاش کرد بفهمه اون رگ وجود داره یا نه که متوجه نشد.

یه جایی از صحبت هم یه سوالی پرسید و جوابشو که دادم

خندید = ))) هی من میپرسیدم چرا میخندی خب،

اونم میگفت نه همین طور خوشحال شدم.

: )) خداروشکر مخش یکم تاب داشت ، دیگه معذب نیستم.

 کلی هم تعجب کرد از این ارتقایی که گرفتم و به نظرش می اومد جهش بوده.

ده بار پرسید قبلش چکار میکردی و تو کدوم بخش بودی💃

و هر بار تعجب می کرد.

شما که غریبه نیستید، مدیر کل پروژه اوایل اردیبهشت اینا که  باهاش

صحبت کردم ازم خوشش اومد و همون موقعه به خواهرم گفتم که انگار از من خوشش اومده. احساس خوبی داشتم توی مکالمه.

الان این یکی مدیرکوچک هم گفت با خانم فلانی صحبت کردم و اون یه جورایی تعریفتو داده و خواسته پروژه های خوب بدم بهت*_*.

کلا راضی بودم و به نظرم تجربه ی خوبی بود.

_.

الان یادم اومد که وقتی از مصاحبه برای دانشگاه هم بیرون اومدم به مامانم گفتم ازم خوشش اومده و حتما قبولم.

(توی اون مصاحبه هم خانم پرسشگر اولش باهام خوب نبود ولی وسطش از عکس کارتم تعریف کرد و وقتی جوابشو میدادم لبخند میزد.)

واقعا هم همین طور شد. انگار می تونم به این حسم اعتماد کنم.

__

چقدر اوضاع کرونا بد شده.

واقعا خسته شدم از دستشون.

چرا ما همه ش تو پیکی م-_-

اخه آدم می تونه چقدر بقیه رو کنترل کنه تا درگیرش نکنن؟ دیگه بعد دو سال ، میدونم که واقعا فقط از پس خانواده م برمیام و بقیه اونقدرا با شعور نیستن.

پیف.

 

: )
© من نوشت