من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چه جالب

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۹، 11:32

یک دو سال پیش

توی فکر یکی از دوستای دبستانم بودم

شماره ش رو تونستم گیر بیارم

ولی نتونستم بهش پیام بدم.

هر چقدر فکر کردم گفتم پیام بدم

بگم چی؟

خلاصه

دیشبم خوابش رو دیدم

و تصمیم گرفتم صبح به اون شماره ای که نمیدونم

برای کیه(خود دوستم،مامانش،باباش و یا حتی یه غریبه؟)

پیام بدم.

توی پیام بهش گفتم که شماره خانم فلانیه؟

گفت بله ،شما؟

گفتم از دوستان دبستان خانم فلانی م.

 

خلاصه پیداش کردم

نمی شه گفت تغییر کرده

هنوزم اخلاقای خاص خودشو داره ( جنسیتی نخوام

نگاه کنم می تونم بگم به اسلحه و خشونت علاقه داره )

خیلی صمیمانه برخورد کرد و خوشحال شد از پیام دادنم

کلی هم حرف زد .

و احساس کردم مذهبی شده.

توی پیام هاش محبت و معرفت به طور واضحی احساس می شه

هر چقدر من در ظاهر بی احساسم اون با احساس رفتار می کنه

___

بیست و یکم باید مقاله رو تحویل بدم

هنوووز دارم هی ویرایشش میکنم

فکر کنم یک دقیقه به دوازده شب میفرستمش

: )
© من نوشت