من
متاسفانه توی باطلاقی گیر کردم
که هرچقدر تلاش میکنم ازش بیرون بیام
بدتر میشم و بیشتر غرق میشم.
مثل یه موریانه داره منو میخوره
و هر روز ضعیف ترم میکنه.
گاهی فکر میکنم من زیاد به این موضوع
پر و بال دادم
اما گاهی م معتقدم حق با منه.
انگار شدم یه دختر پر از عقده و کمبود.
این ماه های اخیر بدتر از همیشه بودم.
انگار دارم میشکنم.
و خب این من نیستم.
نمیخوام روزم رو به فکر کردن راجع به این
مسئله چرت بگذرونم اما نمی تونم.
روز به روز بدتر میشم ، مثل یه پیچک
دورم میپیچه.
من نمیخوام بهش فکر کنم
میخوام بپذیرمش
میخوام هر چی نشد رو رها کنم
هر چی که احساس بد میده
اما دور باطلهو باز هم برمیگردم.نقطه آغاز.
از کی اینقدر بد شدم من؟
از کی اینجور پر از کمبود شدم و اجازه دادم
منو در بر بگیرن؟
نمیدونم کی و کجا. اما یه جایی به بعد من
نبودم. از یه جایی به بعد انگار من نیستم.
از خودم خسته م. از فکر کردن به سوال های بی جواب
از جواب های بی تاثیر .
من خودمو میخوام.
شاید چند وقتی نباشم تا خودم بشم.
و اینقدر سیاه نباشم.
رنگ من آبیه نه سیاه.
آبی برمیگردم.
اما میخونمتون♡