گذر زندگی
جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵، 11:30
دیشب صحبت کردیم. من سعی کردم نگاهم رو به مسئله توضیح بدم و اون هم توضیح داد.
تفاوتها وقتی گفته میشن قابل درک میشن. ناراحت نیستم دیگه
همون دیشب که داشتیم صحبت میکردیم دیگه ناراحت نبودم.
___
من خسته شدم از درس خوندن توی خونه
از مسائل خونه به شدت فراریم و تحریک پذیر شدم.
راه فراری هم نیست.
دیشب فکر کردم که اگر کسی ازم بپرسه این کار رو دوباره میکنی یا نه؟ جواب من با مکث خواهد بود. دیگه اون قاطعیت رو ندارم.
ناراحت کننده ست برام مسیری که دوست داشتم و لذت بخش بود داره این جور میشه.
از فردا میرم کتابخونه.
هر چند کتابخونه رو هم دوست ندارم. سالن مطالعهش دخمه ست و نور نمیخوره. من بندهی آفتاب و نور خورشیدم.
به هر حال ولی بهترین تصمیم این میتونه باشه الان.
: )