پر سیمرغ
دو روزی است خوب از خواب بیدار نمیشوم.
خوابهای درهم و برهم، نگران کننده و بیاساس میبینم.
نتیجه این خوابها هم شده است سردرد در بیداری.
این روزهای ساکت را دوست دارم. نفس که میکشم تخته سنگ بزرگ را روی قفسه سینهام احساس نمیکنم.
آرامترم و از آشفتگی دور شدهام.
دو سه روزی است درس میخوانم. درس خواندن نه به معنای قدیم، بیشتر تلاشی است در جهت حفظ آدمی و یادگیری و زندگی.
تمرکز را جمع کردن شده است کار حضرت فیل.
به هر صورتی که هست سعی میکنم روزی یک قدم بردارم. قدمی کوتاه و لرزان حتی
بزرگترین مشکل این روزهایم به غذای اردکها تقلیل یافته است. نگرانم که غذا چی میخورند و چقدر باید به آنها غذا داد.
( مییبینید؟ خودم را به دست فراموشی خود خواسته سپردهام. کلهزردها و مشکیها را رها کردهام)
به خودم که نگاه میکنم میبینم شبیه انبار باروت شدهام. تحریک پذیر شدهام و به راحتی درهم میشکنم.
تحمل شنیدن کوچکترین خبری راجع به گرانی، جنگ و سیاست را ندارم.
هیچ خبر بدی را نمیتوانم تحمل کنم. میبینم که ظرفیتم تمام شده است و نباید احمقانه به آن دست بزنم و سعی کنم تغییری درش ایجاد کنم.
این متن چقدر خاکستری شد.
خب عصر قرار است به پارک بروم و در ساحلی بنشینم.
طبیعت و آب برای من پر سیمرغ هستند که هر بار سراغشان رفتند، آرامم کردند.
کاش آب بودم.
همین.