من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

پر سیمرغ

دوشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۵، 11:3

دو روزی است خوب از خواب بیدار نمی‌شوم.

خواب‌های درهم و برهم، نگران‌ کننده و‌ بی‌اساس می‌بینم.

نتیجه این خواب‌ها هم شده است سردرد در بیداری.

این روزهای ساکت را دوست دارم. نفس که می‌کشم تخته سنگ بزرگ را روی قفسه سینه‌ام احساس نمی‌کنم.

آرام‌ترم و از آشفتگی دور شده‌ام.

دو سه روزی است درس می‌خوانم. درس خواندن نه به معنای قدیم، بیشتر تلاشی است در جهت حفظ آدمی و یادگیری و زندگی.

تمرکز را جمع کردن شده است کار حضرت فیل.

به هر صورتی که هست سعی می‌کنم روزی یک قدم بردارم. قدمی کوتاه و لرزان حتی

بزرگ‌ترین مشکل این روزهایم به غذای اردک‌ها تقلیل یافته است. نگرانم که غذا چی می‌خورند و چقدر باید به آن‌ها غذا داد.

( می‌یبینید؟ خودم را به دست فراموشی خود خواسته سپرده‌ام. کله‌زردها و مشکی‌ها را رها کرده‌ام)

به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم شبیه انبار باروت شده‌ام. تحریک پذیر شده‌ام و به راحتی درهم می‌شکنم.

تحمل شنیدن کوچک‌ترین خبری راجع به گرانی، جنگ و سیاست را ندارم.

هیچ خبر بدی را نمی‌توانم تحمل کنم. می‌بینم که ظرفیتم تمام شده است و نباید احمقانه به آن دست بزنم و سعی کنم تغییری درش ایجاد کنم.

این متن چقدر خاکستری شد.

خب عصر قرار است به پارک بروم و در ساحلی بنشینم.

طبیعت و آب برای من پر سیمرغ هستند که هر بار سراغشان رفتند، آرامم کردند.

کاش آب بودم.

همین.

: )
© من نوشت