من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

فرایند سخت زندگی من

سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱، 19:30

تصمیم‌گیری برای من واقعاً سخته.

بین این که کدوم درسته و کدوم اشتباه.

همیشه گیجم و سردرگم.

من از محل کارم اولش راضی نبودم ولی الان راضی‌م.

بهم یه جای دیگه رو هم پیشنهاد دادن که من نمیدونم

واقعا کدوم بهتره‌.

پرسیدن هم خب میپرسم ولی جواب درست هنوز نگرفتم.

اصلا نمیدونم این گزینه از کجا سر دراورد.

ریسکه دیگه. باید پای انتخابم بایستم‌

ولی جالب اینه من انتخابی نکردم هنوز.

برای انتخاب کردن استرس گرفتم‌. چرا وقتی میدونم

این یک فرایند کوتاهه و در بدترین صورت ممکن فقط یکسال باید تحمل کنم

اینجور استرس میگیرم و نگران میشم؟

دختر رها کن، رها.

آماده هم نیستم و این جریانات بیشتر داره

منو از آمادگی دور میکنه.

هوف

: )

چرا این چنین است زندگانی؟

دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱، 18:5

نمی‌دونم باید چی بگم. اتفاقات این چند روز

ناراحت کننده بود و هست و خواهد بود.

واکنش‌ها از اون بدتره.

اینجا جای زندگی هست؟

نمیدونم. واقعا چند چیزی از روان آدم باقی میمونه؟

هر روز مرددتر می‌شم.

__

امروز رفتم محل کارم. همکارام انگار خوبن‌.

صمیمی و خوش صحبت.

من هنوز غریبم و خب کم حرف که هستم‌‌.

کمی استرس دارم. اما انکارش می‌کنم و نادیده‌ش میگیرم.

روش خوبی نیست و خوشحال کننده ست. آرامش دهنده‌ست

__

از جایگاه خودم راضی نیستم و نمیدونم چی راضی م میکنه.

توی چه راهی باید قدم بذارم تا شادتر باشم یا از خودم راضی؟

تصویر ذهنی م با خودم خیلی فاصله داره و توی این فاصله من دارم غرق میشم.

باید حرکت کنم. ولی کجا؟ کدوم سمت؟

__

باشگاه ساعتو کشیده یک ساعت عقب‌‌‌.

ساعت سه من درب و داغونم که🥴

یعنی من ۶و خورده‌ای پاشم بعددد برم سر کار تا یک و خورد‌ه‌ای ، یه ناهار بخورم میشه ۲🙄

خب عالیه حتما میتونم برقصم🥴

ولی دلم میخواد برم.

نمیدونم چطور میشه.

___

دلم روشنه و قرص.

به نظر میاد یه هاله‌ی آرامش دهنده منو دربرگرفته‌.

هاله‌ی عزیز همیشه منو بغل کن. همیشه.

: )

بعد از چندین روز غیبت: سلام

دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱، 17:49

این روزها که نبودم چه گذشت؟

طی یه حرکت خیلی یهویی یه مسافرت یک روزه رفتم

و تقریباً تمام خریدای موردنیاز رو انجام دادم.

برای مهر آماده‌م.

شنبه هم رفتم سازماندهی و خب مدرسه‌م مشخص شد.

مدرسه خیلی دوره :( فکر کنم خیلی حساب میشه.

دقیقا نمیدونم چند دقیقه فاصله ست ولی

حدودی ۴۰ دقیقه.

اما مدرسه‌ی نوسازیه و تعداد دانش‌آموزام کمه

۱۶ تا دختر رو قراره من درس بدم.

پایه چهام.

اخ اخ چقدر بزرگ شدم‌. بزرگ شدم؟ نههه

حس می‌کنم کادر سخت گیری نداره مدرسه، امیدوارم همینطور باشه.

___

چند روز پیش داشتم فکر میکردم چقدر بده دل آدم جای

اشتباهی گیر کنه.

رنجی که عشق اشتباه به آدم وارد میکنه با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. تو میدونی این آدم اشتباهه ولی از طرفی

انگار توانایی تصمیم گیری نداری. دلت باهاشه و از ته دل میخوای یه چیزایی رو باهاش تجربه کنی.

دل بستن اشتباه، همون چیزیه که نباید اتفاق بیفته ولی افتاده.

من هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینجور به کسی دل ببندم. حالا خیلی وقته که سعی می‌کنم ازش دوی کنم. هیچی نگم که

گذر زمان باعث شه فراموش کنم یا کمرنگش کنه.

یادگرفتم که آدما ممکن توی بزرگسالی چیزهای زیادی رو دوست داشته‌باشن ولی زندگی بزرگسالی با نوجوانی متفاوته. تو دیگه هیجانی نمیتونی برخورد کنی

و سال های زندگیت رو خراب کنی.

حالا هم من موندم و این احساسی که دارم سعی میکنم کمرنگش کنم، فراموشش کنم و ته دلم یه حس خوب رو نگه دارم.

یه مدت که آتیشم تند بود می‌خواستم به هر روش و با هر امیدی این عشق رو بروز بدم. خب از طرف اون مشخصا چیزهایی گفته می‌شد ولی من نه.

دوست داشتم براش متن‌هایی که نوشتم رو بفرستم

جمله هایی که برای اون نوشتم

ولی میدونید اشتباه اشتباهه.

یکم که گذشت میبینم این رابطه تهی نداره

تهش هر دو از هم بیزار میشیم.

و هیچ وقت نمیتونم بهم برسیم.

فاصله چیز کمی نیست و اون راهی که من دیدم

اصلا مناسب نیست که حتی فکر اینو بکنم که میشه گاهی همو ببینیم. نشدنی کامل.

این نشدن باعث شد که نه تلاشی کنم نه بروز بدم.

گاهی فکر میکردم تلاش کنم ولی نه. تلاش برای هیچ؟

+

هر وقت که با هم صحبت میکنیم و از رابطه با دختر دیگه میگه تشویقش می‌کنم. هولش میدم که دوست شه

حالا اگر من بگم با فلانی م، بهش برمیخوره:)))

دائاشم کوتاه بیا دیگه. مگه من توی آب نمکم. نمیشه دیگه با هم باشیم. چکار من داری.

خیلی هم دیگه با هم صحبت نمیکنیم. دور داریم میشیم

خیلی دور.

بدبختی مغز ناقصم دلش نمیخواد دور بشه. دوست داره حداقل دوستی رو نگه داره‌. ولی فکر میکنم گول زنکه.

اگر حسی ایجاد نمی‌شد شاید میتونستم دوستیمونو نگه دارم بدون این که بهم ضرر برسه. الان مطمئن نیستم که ضرر میکنم یا فکرم مشغول میشه و اینا.

دوست خیلی خوبیه برام ولی امان از این احساسات.

__

یه پارتنر حضوری میخوام ولی نمیدونم از کجا پیدا کنم.

مردم از کجا پیدا میکنن؟

یکی رو بفرستید بیاد عاشقم شههه😍

خداییش وقتی همه جا تفکیکه و جامعه هم به صورت خودجوش تفکیک رو انجام میده، چطور آدما همو میبینن؟ آشنا میشن و ...

من که کارمم کاملا خانومایونه‌ست😕

شکر خدایا.

: )

امان از کرونا و عوارضش

سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱، 15:28

چند روز پیش عطسه و خارش گلو و گوش داشتم

گفتم‌چیزی نیست حل میشه.

الان از دیروز دوباره قفسه سینه‌م سوزش پیدا کرده.

مجاری تنفسی‌م کاملا خشک شده انگار

نفس کشیدن سختم شده.

عصری میرم دکتر.

___

از فواید خاطره نویسی روزانه برام این بوده که

الان تاریخ و علائمم رو دقیق از وقتی که کرونا گرفتم دارم🤭

حتی یادم‌نمی اومد دفعه قبلی دقیقا کی سوزش قفسه سینه گرفتم اما دیدم اینجا مطلب نوشتم راجع بهش.

واقعا چقدر خوبه که دقیق میتونم بگم کی و چه موقع چه مشکلی داشتم.

از دقیق بودن لذت میبرم.

یادمه دکتر پوست هم رفته‌بودم و گفت که پریودت منظمه؟

منم گفتم آره. و شک داشت. پرسید مطمئنی؟

منم که توی این برنامه‌ها پریودم رو وارد میکردم براش تاریخای یک سال اخیر رو دراوردم و برگ ریزون شد‌.

___

کلی منتظر نوبت دکتر ارتودنسی بودم و الان که میخوام

برم علائم داریم.

اگر من تنها بودم میگفتم حساسیته. ولی دو تا از اعضتی خانواده هم مثل من هستن و خب محیط دندونپزشکی :"(

باید کنسلش کنم.

___

من یه مشکلی دارم که خیلی ناراحتم میکنه.

خیلی زود کوتاه میام و به خودم شک میکنم.

اعتمادم به خودم کمه.

تا کسی میگه فلان کارو اشتباه انجام دادی میپذیرم

و حتی از خودم نمیتونم دفاع کنم که درست انجام دادم یا چرا به نظرم این راه درست بوده که انجامش دادم.

منظورم پافشاری به اشتباه نیست، موقعیت هایی هست که من کاملا با آگاهی و علم کاری رو میکنم ولی کوچک ترین انتقادی منو فرومیپاشونه.

دلم میخواد خودمو بیشتر قبول داشته باشم.

لجاجت بیشتری کنم.

__

: )

مهربانی، محبت.

جمعه چهارم شهریور ۱۴۰۱، 1:52

چند روز پیش برام پیامک اومد که کتابایی که سفارش دادی

ثبت شدن.

من کتابی سفارش نداده بودم. سایت رو چک کردم

و معتبر به نظر اومد.

دیگه پیگیری نکردم‌. گفتم احتمالا اشتباه شده.

امروز صبح مامان صدام کرد که بسته پستی‌ت رسیده.

و من میگفتم نههه من بسته پستی ندارم. چیزی سفارش ندادم.

بسته به نام من بود. بازش که کردم

دو تا از کتابای لیستم رو دیدم، لیستی که قراره در آینده بخونم.

یادم اومد تنها کسی که این چند وقت ازم لیست خواسته بود ف بود.

این قدررر ذوق کردم و هنوزم ذوق دارم که باورکردنی نیست.

چقدر خوبه یکی به فکر آدم باشه

خوشحالش کنه.

کتابا رو باز کردم بهش پیام دادم و گفت کارت پستال رو دیدی؟

این قدر رقیق و در پوست خود نمیگنجم بودم که ندیده بودم برام یادداشت گذاشته.

نوشته بود

برای لبخندت موقع بو کردن برگه‌هایش😭

واقعا این دختر فراتر از دوست من شده.

خیلی خوبههههه.

کاشکی منم این قدر مهربون باشم:")

و به فکر دوستام

____

امروز رفتم چشم پزشک.

گفت که چشمات همونان.

خواستم برام لنز طبی بنویسه. گفت که برای یه چشمت

فقط نیازه.

از عینک راحت میشم نه؟

کاشکی راحت شم.

بدم میاد ازش. حالت چشمامو عوض میکنه

__

امروز تلگرام و اینستا رو پاک کردم.

احتمالا اینستا رو نصب نکنم ولی تلگرام فقط یک هفته

میخوام نباشم و راحت و آسوده باشم کمی.

توییتر هم حداقل یک هفته دور باشم.

مغزم اطلاعات جدید نمیخواد.

استراحت میخواد و سکوت.

___ا​​​​​​

نمیذاره من حرف بزنم. چرت و پرت بگم.

همین فاصله میندازه بینمون.

:")

__

دوست داشتن یا عشق؟

دوست دارم با عشق.

__

: )

تابستون

چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱، 18:53

کلاس زومبا میرم

:)))

من رقص رو دوست دارم ولی بلد نیستم

الانم که جلسات اوله خیلی داغونم.

ولی خیلی قشنگه.

خود مربی که اجرا میکنه اصلا دلت میخواد بشینی

فقط نگاه کنی‌.

بعد این که من توی کارای عملی داغونم-_-

ورزش و این چیزا صفر😶

قبلا میرفتم ورزش ولی به نظر میاد هوش جسمانی اونچنان خوبی ندارم و گیج میشم.

اماااا در هر صورت ادامه میدم، چون حال میده☻

قراره این کمالگرایی مریض رو که باید توی هر کاری عالی

باشم رو کنار بذارم.

خلاصه با این که خسته میشم ولی دوستش دارم.

___

کلاس خط میرم. امروز به نظرم اومد

استادش بیشتر یکم تجربیه یا روش تدریسش علمی نیست؟

نمیدونم دقیقا.

ولی حس می‌کنم عالی نیست‌. البته برای منی که مبتدی‌م خوبه ولی ادامه‌ش باید دنبال جای دیگه باشم.

اولش با مداد تمرین میکردم خیلی بهتر بود.

من اصلا از خودکار خوشم نمیاد. خودکار قشنگ نیست.

مداد تمیزتر در میاد😅

خب همین دیگه

___

یکم استرس اول مهر رو دارم.

حس می‌کنم اعتماد به نفسم اومده پایین.

خودمو میکشم کنار هی.

شایدم توی مدرسه خوب باشم، یا عالی؟

من آخه کلی تلاش کردم برای خوب بودن توی تحصیلم.

:") کاش اعتماد به نفسشم داشته باشم

___

امروز یه جایی خوندم که میگفت

اولین قدم در عاشق شدن اینه که آدم خودشو دوست داشته‌باشه و خودشو بشناسه.

بعد از اونه که میتونه عاشق کسی دیگه بشه.

: )

سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱، 15:25

این که اینجا مینویسم

حس می‌کنم بعضی مسائل رو پررنگ تر میکنه

حتی با این که ممکنه برای خودم کمرنگ باشن.

نوشتن باعث میشه بولد بشن و توی یاد بمونن.

__

من احساسات لحظه‌ایم با (ا) رو مینویسم.

چیزایی که شاید از کل روز یک ساعتم بهش فکر نکنم

ولی اینجا که مینویسم انگار کل روزم دارم غصه عشق نرسیده.م رو میخورم.

نوشتن‌های پراکنده اینطورن نه؟

__

دوتامون میدونیم وضعیت چطوره

زدیم به در مسخره بازی.

اون وسط حرفا میگه نن چقدررر دوست دارم

منم یه مسخره میگم عشق منی.

مثلا با خنده میگیم. ولی ما هیچ وقت اینجور با هم صحبت نمیکردیم.

اصلا من اونقدر سفت و سختم که چیزه.

اونم بدتر من.

فعلا کوچه علی چپ نشستیم...

خیلی وقته ساکن کوچه علی چپیم.

۰۰۰۰

باشگاه میرم.

کاشکی ادامه بدم و ول نکنم.

واقعا خوبه: ))

تازه رومم نیست دیگه دکتر برم و بگه

ورزش میری؟ بگم نه.

بگم نه میندازتم بیرون: ))

___

یکم رها تر شدم.

فکر کنم بهتر شدم.

راحت تر از خودم میگم. دارم سعی میکنم

پنهان نباشم.

​​​​

: )
© من نوشت