چرا این چنین است زندگانی؟
نمیدونم باید چی بگم. اتفاقات این چند روز
ناراحت کننده بود و هست و خواهد بود.
واکنشها از اون بدتره.
اینجا جای زندگی هست؟
نمیدونم. واقعا چند چیزی از روان آدم باقی میمونه؟
هر روز مرددتر میشم.
__
امروز رفتم محل کارم. همکارام انگار خوبن.
صمیمی و خوش صحبت.
من هنوز غریبم و خب کم حرف که هستم.
کمی استرس دارم. اما انکارش میکنم و نادیدهش میگیرم.
روش خوبی نیست و خوشحال کننده ست. آرامش دهندهست
__
از جایگاه خودم راضی نیستم و نمیدونم چی راضی م میکنه.
توی چه راهی باید قدم بذارم تا شادتر باشم یا از خودم راضی؟
تصویر ذهنی م با خودم خیلی فاصله داره و توی این فاصله من دارم غرق میشم.
باید حرکت کنم. ولی کجا؟ کدوم سمت؟
__
باشگاه ساعتو کشیده یک ساعت عقب.
ساعت سه من درب و داغونم که🥴
یعنی من ۶و خوردهای پاشم بعددد برم سر کار تا یک و خوردهای ، یه ناهار بخورم میشه ۲🙄
خب عالیه حتما میتونم برقصم🥴
ولی دلم میخواد برم.
نمیدونم چطور میشه.
___
دلم روشنه و قرص.
به نظر میاد یه هالهی آرامش دهنده منو دربرگرفته.
هالهی عزیز همیشه منو بغل کن. همیشه.