من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چرا این چنین است زندگانی؟

دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱، 18:5

نمی‌دونم باید چی بگم. اتفاقات این چند روز

ناراحت کننده بود و هست و خواهد بود.

واکنش‌ها از اون بدتره.

اینجا جای زندگی هست؟

نمیدونم. واقعا چند چیزی از روان آدم باقی میمونه؟

هر روز مرددتر می‌شم.

__

امروز رفتم محل کارم. همکارام انگار خوبن‌.

صمیمی و خوش صحبت.

من هنوز غریبم و خب کم حرف که هستم‌‌.

کمی استرس دارم. اما انکارش می‌کنم و نادیده‌ش میگیرم.

روش خوبی نیست و خوشحال کننده ست. آرامش دهنده‌ست

__

از جایگاه خودم راضی نیستم و نمیدونم چی راضی م میکنه.

توی چه راهی باید قدم بذارم تا شادتر باشم یا از خودم راضی؟

تصویر ذهنی م با خودم خیلی فاصله داره و توی این فاصله من دارم غرق میشم.

باید حرکت کنم. ولی کجا؟ کدوم سمت؟

__

باشگاه ساعتو کشیده یک ساعت عقب‌‌‌.

ساعت سه من درب و داغونم که🥴

یعنی من ۶و خورده‌ای پاشم بعددد برم سر کار تا یک و خورد‌ه‌ای ، یه ناهار بخورم میشه ۲🙄

خب عالیه حتما میتونم برقصم🥴

ولی دلم میخواد برم.

نمیدونم چطور میشه.

___

دلم روشنه و قرص.

به نظر میاد یه هاله‌ی آرامش دهنده منو دربرگرفته‌.

هاله‌ی عزیز همیشه منو بغل کن. همیشه.

: )
© من نوشت