من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

برنامه ریزی؟

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۹، 13:16

زندگی م افتاده رو دور بی برنامگی

و اتلاف وقتم بسیار زیاد شده.

زبان رو دوباره شروع کردم

ولی میلم به خوندن کتاب آناکارنینا نمی کشه.

صبح باید زودتر پاشم و یکم تمیزتر از زمان استفاده کنم.

___

وضعیت دوباره داره بد میشه

توی هر پیک من از دست خانواده مادری سکته می کنم

اصلا رعایت نمی کنن و یا مفهوم رعایتو نمی فهمم

مامانمم هیچی بهشون نمیگه

واقعا من اگر کرونا بگیرم از دست این بی فکراست.

کاش از شنبه قرنطینه کنن شهرو و محدودیت بذارن

بلکه این پنج دقیقه اومدنا هم تموم بشه.

( مثلا خیر سرشون رعایت میکنن و طولانی نمی مونن)

___

اگر بشه احتمالا این ماه دیگه لپ تاپ بخرم

یه لپ تاپ متوسط حول و حوش ۱۹ میلیونه(انگشت وسط)

بیشتر از اینم نمی تونم با اون لپ تاپ خراب سر و کله بزنم

و خب لپ تاپ من نیست و مال خواهرمه،خواهرمم قصد نداره درستش کنه.

دیگه خسته شدم واقعا ،مخصوصا این که همه چی مجازی شده.

با این میزان پس انداز که نمی دونم بتونم یا نتونم بخرم.

نمیخوامم از بابام پولی بگیرم

چقدرم انتخاب لپ تاپ سخته

یه هفته س هی دارم مطلب میخونم و از بقیه 

میپرسم تا حداقل یه چیزی بخرم که درست و حسابی باشه 

___

کتابایی که از نمایشگاه گرفتم رو واقعا دوست دارم

و به نظرم خرید خوب و مفیدی داشتم♡

___

چند وقته متوجه شدم برای مسائلی که اونقدر 

مهم نیستن انرژی زیادی میذارم

باید بتونم ذهنمو کنترل کنم و هر چیزی رو 

در حد خودش اهمیت بدم.

: )

امروز

دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۹، 17:42

اولین روز ترم جدید رو با خنگ زدن شروع کردم😂😐

برای بار هزارمه که اینجا و همه جا میگم

بابا من با ویس نمی فهمم چی میگن استاد

مخصوصا این که منسجمم حرف نمی زنن

حالا بگم براتون

استاد یه ویس فرستاد و تکلیف داد

منم اشتباه متوجه شدم🤦‍♀️

گفتم اینجور باید باشه؟

یه ویس فرستاد خندید بهم و بعدم گفت که

چرا اینجور متوجه می شید😂😂🤦‍♀️

قشنگ احساس خنگ بودن کردم💔

 دیگه تو مجازی سوال نمی پرسم💔

ولی حاضرم شرط ببندم 

۸۰ درصد بچه ها هم مثل من اشتباه متوجه شدن

و نگفتن😑

 

: )

چه جالب

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۹، 11:32

یک دو سال پیش

توی فکر یکی از دوستای دبستانم بودم

شماره ش رو تونستم گیر بیارم

ولی نتونستم بهش پیام بدم.

هر چقدر فکر کردم گفتم پیام بدم

بگم چی؟

خلاصه

دیشبم خوابش رو دیدم

و تصمیم گرفتم صبح به اون شماره ای که نمیدونم

برای کیه(خود دوستم،مامانش،باباش و یا حتی یه غریبه؟)

پیام بدم.

توی پیام بهش گفتم که شماره خانم فلانیه؟

گفت بله ،شما؟

گفتم از دوستان دبستان خانم فلانی م.

 

خلاصه پیداش کردم

نمی شه گفت تغییر کرده

هنوزم اخلاقای خاص خودشو داره ( جنسیتی نخوام

نگاه کنم می تونم بگم به اسلحه و خشونت علاقه داره )

خیلی صمیمانه برخورد کرد و خوشحال شد از پیام دادنم

کلی هم حرف زد .

و احساس کردم مذهبی شده.

توی پیام هاش محبت و معرفت به طور واضحی احساس می شه

هر چقدر من در ظاهر بی احساسم اون با احساس رفتار می کنه

___

بیست و یکم باید مقاله رو تحویل بدم

هنوووز دارم هی ویرایشش میکنم

فکر کنم یک دقیقه به دوازده شب میفرستمش

: )

افسردگی

چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۹، 13:51

امروز روی تخت نشسته بودم

و احساس کردم اشک هام 

بیشتر از همیشه لب چشم ام نشستن.

چند وقتیه خیلی راحت تر از گذشته 

میتونم گریه کنم ویا شاید درست ترش این باشه

که ناخودآگاه چشمم پر میشه.

و حتی راحت تر غمگین میشم.

فوت کردن آشناها بر اثر کرونا و بیماری

بیشتر از همیشه منو نگران سلامتی نزدیکام میکنه

و توی نگرانی هستم.

همون جور که روی تخت نشسته بودم

به مغزم خطور کرد که افسرده شدم

و یه تست اینترنتی دادم.

نوشته بود در آستانه افسردگی م

و باید خیلی حواسم باشه.

در آستانه نوشته بود

چون کارام رو انجام میدم و 

زندگی م روتین قبلی ش رو حفظ کرده.

ولی از نظر روحی کاملا داغونم

اگر شرایطش باشه باید روانشناس برم.

_____

مامان هم آزمایش داده 

مشکل خاصی نیست

ولی فشارش بالاست و کبدش چربه.

تا چند وقت پیش فشارش بالا نبود

امیدوارم مقطعی باشه و زود بیاد پایین‌‌.

کلا سبک زندگی ما سالم و یا متمایل به سالم هست

و این کبد چرب هم از عوارض قرصه.

امیدوارم زود به حالت سلامتی کامل برگرده

و مشکلی نباشه.

___

 

: )

چقدر سخت

پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۹، 2:41

امروز یه کاری کردم که الان دارم بهش

فکر میکنم کمی از انجام دادنش به شک افتادم.

 

عصری رفتم دکتر و منشی جدید اورده بودن

و حدود سه نفر رو بی نوبت جلوتر از من رد کرد

و با انصافانه بگم دو نفرشون مشکل داشتن و 

مطمینا من خودم اجازه میدادم که جلوتر از من

ردشون کنن

ولی این منشی کلا منو نادیده گرفت و راحت بی نوبت فرستادشون داخل

و حدود ۴۵ دقیقه من بیشتر از حد معمول منتظر موندم

واقعا عصبانی شدم و به دکتر گفتم این چه وضعشه

و سعی کردم توضیح بدم که من مشکلی ندارم با این که

مریضای مشکل دار رو جلوی من رد کنه.

فقط منشی باید احترام بذاره و نظر بیمار رو هم بپرسه.

دکتر صداش کرد و بهش گفت که از این به بعد با بیمارا

هماهنگ کن.

دختره ناراحت شد ولی بازم به نظرم کارش اشتباه بود

شاید رو در رو میگفتم بهش بهتر بود

نمیدونم

شایدم اگر نمی گفتم هم اوک بود🤷‍♀️

: )

در راه

چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹، 11:51

دیروز اومدیم پیش س

تا تنها نباشه و بهش برسیم

ولی حالش خوبه و یا وانمود میکنه که خوبه

_

توی خونه ی آپارتمانی

وضعیت اینطوره که همیشه یه صدایی هست

و هیچ سکوت مطلقی رو تجربه نمیکنی

خداروشکر خونمون آپارتمانی نیست🤪

___

امروز بعد مدت ها فالورما چک کردم

و اون عنتر برقی هنوز منو انفالو نکرده بود😐😐

بیخیال شو دیگه برادر من.

گند زدی تو یه برهه ی زندگی م

ول کن هم نیستی؟😐

__

این نمایشگاه کتاب چقدر اسکولانه ست

هر روز پستچی برای یه کتاب بیاد؟

چه کار مسخره ایه. 

والا من خجالت میکشم هر روز بیاد دم در خونه مون😑

___

دلم یه عکس خوب میخواد

که همه جا بذارمش🤓

از وقتی کرونا اومده دیگه

عکس درست و حسابی ندارم

___

 

: )

زنده بودن

سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۹، 1:42

من تنها وقتی احساس مفید بودن میکنم

و حس میکنم زنده م که در حال یادگیری باشم

دوره ی امتحانات یه فاصله بلند بین زبان خوندنم

انداخت ولی الان از فردا دوباره شروع میکنم

کرونا باعث شد که کلاس طراحی نرم دیگه

ولی امروز رفتم آرایشگاه و سر راه به کلاس طراحی هم سر زدم

و خیلی خل وارانه و جوری که از من بعید بود

وارد شدم و گفتم دلم براتون تنگ شده

(چرا آدما این احساساتشونو نمیگن!؟)

طبق صحبت قرار شد یکشنبه و پنج شنبه

برم طراحی که خلوتم هست و خدای من

واقعا خوشحالم.

کتاب آناکارنینا هم جاهای جالبی رسیده ولی موضوع خیانت

همیشه منو عصبانی میکنه

 

× س حامله ست، از ته دلم آرزو میکنم اینبار بچه شون بمونه‌.

شما هم آرزو کنید بچه شون بمونه.

بعدا نوشت( نموند☹)

ولی دو تا تخمک دیگه ول آزادن ،اونا هم ممکنه

جنین شده باشن

س عزیز من از ته دل امیدوارم به زودی

یه جوجه بیاری

 

× احساس میکنم بیشتر از همیشه با اون افرادی که میگفتن

الان وقت ازدواجم نیست و یا موقعیتشو ندارم همزاد پنداری میکنم.

شاید هنوز توی جامعه برای خانما سن خاصی،سن ازدواج به نظر برسه ولی من کاملا مخالفم.

( بله مخالفم ولی سن بارداری هم مهمه=///)

به شخصه تا به یه حد ثبات نرسم اصلا و ابدا نمی تونم

خودمو توی زندگی مشترک تصور کنم.

 

: )

پایان

پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۹، 1:58

امتحانام تموم شدن

نمره هام اصلا و ابدا جالب نیستن

و ابن جالب نبودشون به خاطر اساتیده.

کل خستگی تو تنم مونده.

استاد گرامی به کل سه گروه ۱۷ داده و حتی امتحانا و

کارا رو چک‌نکرده.😑

از بقیه نمیگم

___

دوستم با یه پسر گوگولی رل زده

جدای رابطه ی اونا فهمیدم من

واقعا سختگیرم

برای دوست شدن با کسی ممکن ماه ها طولش بدم

و زیر نظرش داشته باشم تا ببینم به درد میخوره یا

نه و بعد از اونم دو ماهی طول میکشه تا صمیمی شم

و مهر اطمینان بزنم

پروسه ی واقعا طولانیه

حق میدم به همه خسته بشن

ولی نمیتونم اعتمادم کنم.

__

امروز رفتم از این پسره چند تا سوال درسی بپرسم

وسطش دیدم داریم لاس میزنیم😐

خیلی عجیب بود،با سوال درسی

شروع کردم و وسطش به چه فیلمایی میبینی

رسید

ولی خیلی محترمانه بحثو بستم و فرار کردم🤓

__

لطفا یه آقای محترم برای من بفرستید = )

__

هنوز مرحله اول مقاله م

استادم میکشتم 

لعنت به وسواس، هر چی مینویسم حس میکنم

کمه.

____

آناکارنینا رو شروع کردم و تا الان به دلم نشسته*_*

: )
© من نوشت