من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

دوشنبههه

دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۸، 16:49

گاهی اوقات محبت کردن های زیاد، دست و پای طرف رو میبنده

و یا حتی ناتوان میکنه ...

دلم نمیخواست اینا رو بگم اما خب یه کوجولم ازادی بدین ببینم= ))

فردا تموم میکنم 

 دیروز به صورت له طوری  دراز کش بودم 

و توی بی خاصیتی عجیبی فرو رفته بودم 

کمی هم حس میکردم کسی دوستم نداره👀

بعد دوستم پیام داد که  کی تموم میکنی؟حتما باید ببینمت و اینا

بعدش دختر خاله م پیام داد ، مکالمه ای مثل بالا

و یه دوست دیگه هم همین طور=)))

ایح ایح شادم کردن،خوبه حس این که کسی منتظرته 

و میخواد ببینتت 

: )

یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸، 19:3

گند ترین امتحان تاریخ دانشجویی م رو ثبت کردم امروز = )))

در عوضش رفتم بازار

یه تونیک چارخونه دلبر گرفتم 

لاکی گرفتم بس زیبا ، بس جذاب : ))

میدونید هم کفش میخوام و هم کیف-__'

به شخصه ادم تنبلی م تو خرید کردن

اما دوستم عاشق بازاره و خب منم میرم باش

 و واقعا تنبلی توی خرید خیلی بده

یکسری از لباسا شنبه یکشنبه میشن:/

 سه شنبه دو امتحان با هم دارم -_______-

دو تا سه واحدی -__________-

برم 

 

: )

شنبه

یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸، 0:9

حقیقتا دلم گرفته و احساس گریه دارم...

کتابمو بستم و گفتم من دیگه نمیخونم

میگم کم کم دارم معنای دلتنگی رو متوجه میشم

حتی شده یکم جوگیرانه = ((())

ترم پیش هر دو مین تو سایت برا نمرات بودم

این ترم =|  واقعا اوضاعه چرتیه

یکم دلم خنده از ته دل میخواد

یکم مهربونتر بودن...

گاهی حس میکنم توی رنگ خاکستری گیر کردم

و همه جا هم خاکستری میبینم...

 

: )

شنبه

شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸، 19:59

اول از همه لطفا تو نظرات وبلاگتون رو هم وارد کنید 

من یادم میره کدوم وب بودین.

 

این روزا عجیب میگذره،یه جورایی کسلم

این دوره کوتاه امتحانات از کارایی که لذت بخش بودن برام

دور شدم و کمی خاکستری م کرده

دلم طراحی کردن دوباره میخواد و غرق شدن 

تو صحبتام میخواد  

راستی اونجا واقعا اوضاع چطوره؟

: )

جمعه

جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸، 20:10

چقد بی حوصله شدم

تنها شدن اصلا خوب نیست و

یکم دلم گرفته، 

اون یکی دو هفته بین ترم

نمیشه بریم مسافرت؟

زندگی توی ایران، شرایط اقتصادی و همه چی جذابه....

زبان رو دوباره باید شروع کنم

طراحی رو هم، یه دفتر طراحی بزرگ و قشنگ

نیاز دارم ... از رئال زدم به فانتزی 

هوا خیلی خوبه، اگر میشد میرفتم ساعت ها  مینشستم توی پارک

اوم

کتاب در باب حکمت شوپنهاور هم خوب بود تا اینجا

 

: )

سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸، 19:53

امتحان امروزم تموم

اما فردا-_-

واقعا بعضی وقتا حسش نیس:/

دلم میخواد کتاب بخونم، فیلم ببینم 

ولی اون کتاب ۲۰۰صفحه ای تشریحی:| 

واو : |

: )

دوشنبه

دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸، 21:8

بلههه 

فردا امتحان دارم، کاشکی دانشگا مجازی بود

و مجبور نبود ۴سال تحملش کنم-_-

امروز زنگ زد

وضعیتم خطری بود، مجبور شدم زود قطع کنم

اما خب مهم اینه خوب بود،

و این که گفت اینجا ماجرا ها داشتیم برگردم همه رو تعریف کنم: )))

و این که تقریبا ۳۰ روز دیگه برگشته♡_♡

 

: )

یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸، 10:37

اینم تموم: |

انچه که مشخص و کاملا ثابت شده ، آدم ها احساسی هستیم

که توی کارای بی فایده شرکت میکنیم

و هر جا که جدی شده خیلیا عقب کشیدن...

 

امروزم  تا الان خبری ازش ندارم-_-

یکم وضعیت عجیبه!

: )

یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸، 0:53

با این اوضاع قاراش میش ، تمرکز و درس خوندن رو هواست

اما 

ساعت رو تنظیم کردم

و

و

نوشت دو ساعت و نیم دیگههههههه

عرررر

یعنی دو ساعت بخوابم:|

امتحان زیاد و معلوم نیس از کجاس:/ شت

: )

شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸، 19:20

تو این وضعیت درس خوندن و تمرکز کردن چقد سخته

کاش ابله نباشن ، نباشن

 

: )

جمعه

جمعه بیستم دی ۱۳۹۸، 17:41

فردا اولین امتحانه-_-

اووم...تقریبا همه چی خوبه ، حتی با وجود این که این هفته نخوندم 

یعنی نشد بخونم

امروز ۷روز میشه که خبری نیس ازت

اوم ، خب میتونم از دوستش بپرسم ، اما یکم حس خوبی ندارم$_$

تا چند روز دیگه اگر خبری نشد ، دیگه حس رو میذارم کنار...

هوا کمی سرد شده

و همین...

: )

خب

چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸، 21:16

زنگ نزد!

اما یکم اروم ترم

تا جمعه تماس نگیره ، خودم خبرشو میگیرم-_-

اووو

جنگ نشد؟ ما کلا تو جنگیم...

واقعا برنامه ریزی برای آینده؟

اینجا برای مردن زندگی میکنیم

برای مردن ....

 

: )

چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸، 14:13

ارزوی یه روز بدون خبر

ارامش  ...

دلم مثل سیر و سرکه میجوشه

واقعا باید صداشو بشنوم ، زنگ بزن لنتی

: )

وای

چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸، 5:51

چشمامو یه لحظه باز کردم، 

پیام دوستم مبنی بر حمله به پایگاه امریکایی رو دیدم

همون یک لحظه مردم و زنده شدم

  و تا الان هم نتونستم بخوابم 

وای 

نمیدونم چی میشه و قرار چی بشه 

 وای کاشکی فردا زنگ بزنه 

 

: )

سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۸، 23:47

اوم...

واقعا روزها کند میگذرن

کمی نگرانشم 

امیدوارم تا فردا زنگ بزنه-_- 

توی یه فاز غمگین رفتم

مودم اومده پایین و درس خوندن سخت شده

این حالتم که غمگینم رو دوس ندارم ، چشمام پر اشک میمونه

و الکی الکی هم اشکشون ممکنه در بیاد

هوم

: )

سه شنبه

سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۸، 1:28

امروزم گذشت...

این روزها کمی سنگین اند، یه غمی عجیبی دارن 

منم کمی بی حوصله شدم و مودم اومده پایین...

اه ...

خیلی دلم میخواد بنویسم از اوضاعم 

اما نمیتونم ، مغزم همراهی نمیکنه و شاید

واژه ای هم پیدا نشه ...

# : (

: )

دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۸، 1:54

 بذار اعتراف کنم

که امیدوارم فردا زنگ‌بزنه 

و صحبت کنیم...

حتی اگر کوتاه باشه مثل همیشه

: )

یکشنبه

دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۸، 0:55

توی اون مراسم من حتی نتونستم قطره ای اشک بریزم

و حالا روی تختم ، نشستم گریه میکنم...

دروغ نگم، خاطرات زیادی ندارم ازش...

اما همون اندک خاطرات پر از آرامشن و لبخند ملیحی که میزد...

مرگ چیز عجیبیه... 

 

: )

یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸، 10:35

گریه حتی اندک  برای من مساوی 

با دو روز سردرد...

 

: )

یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸، 3:23

خب پدربزرگم رفت‌...

به گمانم راحت ترین خواب رو امشب تجربه میکنه...

شرکت توی مراسم های عزایی که متظاهرانه ست اذیت کننده س

توی مراسم ،نگاه میکردم واقعا چند نفر ناراحت بودن و گریه میکردن؟

کاشکی قسمت مردونه بودم...

سرم و چشمام درد میکنه و خسته م...

آه

: )

شنبه

شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۸، 16:55

فضای خونه تا حدی سنگینه 

 پدربزرگم مریض و حالش به شدت بد...

پدر ناراحت دراز کشیده و ناشیانه سعی میکنه 

که نشون بده حواسش به تلویزیونه...

هر تماس و زنگ تلفنی تا زمان پاسخ دادن اضطراب عجیبی رو 

به همه منتقل میکنه ...

و خب زندگی ادمی عجیب است و کوتاه

....

اتفاقات پیش بینی نشده ،

درس بخونم 

تا گیر نکردم-_-

: )

اوم

شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۸، 16:52

به نظرم شاید باید بهش میگفتم که صبح چقد نگران شدم 

و زنگ زدنش خوشحالم کرد..

نمیدونم فردا گه بیدار میشم ، اوضاع چطوره

اما امیدوارم آرامش  کلمه ای که این روزها کمتر استفاده میکنم

و گویی گمشده، دوباره برگرده بهمون...

 

: )

جمعه

جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸، 20:28

خب 

به این فک میکنم که تویی که وقایع رو با تاریخ حفظ میکنی

چقد بهت پنج شنبه سخت گذشته بود که فک کردی چندین روز پیش تماس گرفتی

در صورتی که یه روز فقط فاصله بود بینشون...

مکالمه هامون کوتاهن ، اما امیدوارم روحیه لازم رو بهت بده..

هر جور حساب میکنم، واقعا زیاده 

آه...اما خب میگذرن میگذرن 

فقط خوب بگذرن برات و برام...

امتحانات نزدیک میشن و برای چندتاشون نگران شاید باشم 

  این که انتظار به وجود اوردم منو از خودم بیزار کرده

متنفرم از انتظارات....

 

: )

جمعه

جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸، 9:9

توی خاورمیانه بودن ، یعنی سایه جنگ بالا سرت بودن

کاشکی خاورمیانه ای نبود...

خسته م از استرس

: )

دی

پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۸، 11:33

کج و دار مریض درس میخونم

حوصله م سر رفته = ))

اما طراحی میکنم و راضی م...

_هفته دوم که رفته، حدود شش_ هفت هفته دیگه برمیگرده:/

امتحانا هفته اینده شروع میشن-_-

حدود دو هفته ن...

 خرید دارم و این که سخت ترین کاره به نظرم..

دلم یه کتاب قشنگ از اونا که غرق بشم 

رو میخواد و یا حتی 

یه فیلم خوب :/

+باید یه دفتر طراحی بزرگ بگیرم 

 

: )

دی

دوشنبه نهم دی ۱۳۹۸، 13:4

شنبه 

هوا هنوزم به من حس زمستون‌رو نمیداد،

هماهنگ کردم با دوستم رفتم بیرون

کافی شاپ اولی که رفتیم تارییییک

و پر از پسر بود: )))  

از اونجا بلند شدیم ، مقصد بعدی خلوت بود

و راحت بودیم ...

کمی پیاده روی کردیم 

و هوا رو واقعا دوست داشتم

____

برگشتم خونه 

داشتم برای خواهرم اتفاقات رو تعریف میکردم.

که شماره عجیب و غریبی روی گوشیم افتاد

میدونستم ممکن اون باشه

اما نمیدونستم صدای گوشی م‌این قد بلنده

تا گفت الووو  من سه متر پریدم هوا : |

خواهرمم با چشمای بیرون زده نگام میکرد

محل رو سریع ترک کردم 

و توی مکالمه حدود۲ دقیقه ایمون

سفارشات ایمنی ت ، مبنی بر این که درس بخون

کی تعطیل شدین؟ امتحانا ۲۱یا۱۸؟

همه رو سریع گفتی...

من کمی تو مکالمات تلفنی دست پاچه میشم -_-

و نپرسیدم کی برمیگردی...اما فک کنم گفتم که مواظب خودت باش

 گفت که دوباره زنگ‌میزنه ...

 

: )

یه هفته

شنبه هفتم دی ۱۳۹۸، 20:38

امروز تماس گرفت، کل صحبتمون دو دقیقه هم نشد  گفت تعطیل کردین؟ میدونم ۲۱م امتحاناتته ، درستو بخون ،همه چی خوبه دیگه؟

کل توصیه های یه هفته شو به زور جا داد : )))

واقعا عجیب و غریبن روابط 

: )

دی

پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۸، 1:42

امروز دوبار تماس گرفتی

پیش گوشی نبودم 

یعنی بیرون بودم و متوجه نشدم..

هر چند که نشد بپرسم چجوراست اوضاع  و چطوری

اما همون دو تا تماس هم نشون میده که خوبی...

دفعه بعدی که تماس بگیری ، کجام؟میشه جواب بدم؟

.......

فرجه ها به طور رسمی استارت زده شدن :/

و حجم دروس :|

.....

 

: )

دوم دی

دوشنبه دوم دی ۱۳۹۸، 23:20

این ترم هم تموم شد..

و خب ترم۳ دانشگاه هستم و هنوز معلقم‌...

اما یادگرفتم از زندگی م بیشتر لذت ببرم و 

برای خودم تا حدودی زندگی کنم: ))

امروز  احتمالا روز اول از پروسه دو ساله ش شروع شده

و دلم میخواست بدونم اوضاع اونجا چه شکلیه و فضا چطوره

اما خب ...

 

×من بزرگتر شدم؟ چقد تفاوت کردم؟

 

: )

دی

دوشنبه دوم دی ۱۳۹۸، 0:19

دلم از نرگس بیمار تو بیمار تر است
چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است
من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن
که ز مژگان سیاه تو نگونسارتر است

 

دلم گرفته امروز 

روز قشنگی نبود برام 

پر استرس و ناراحتی

و شایدم جای خالی ت...

اتفاقات امروز به اندازه چندین ماه

خسته م کردن و ناراحت...

و به شدت بی حوصله م که فردا برم دانشگاه..

دلم میخواد برم ته یه اقیانوس بشینم

پاهامو بغل کنم و تکیه بدم به‌سنگ ...

 

: )
© من نوشت