چه شد و به کجا رسیدیم
بالاخره تموم شد سال اول.
نمیخوام راجع بهش صحبت کنم.
فکر میکردم وقتی سال اول مصادف با انبوده اتفاقات تموم شه
خیلی حرفا برای گفتن دارم و یا خیلی چیزا برای
نوشتن دارم ولی دلم نمیخواد بگم.
شاید امیدوارم نگفتن به فراموش شدنش کمک کنه؟
__
هنوز لگنم درد میگیره و دکتر گفت که عوارض شکستگیه
و هیچ دارو و درمانی نداره.
راستش زیاد درد میگیره، تا یکم بیشتر از حد معمول
راه برم صدای استخونام درمیان.
زندگی روزانهم در جریانه ولی این درد واقعا بده.
__
دوباره دارم میرم کلاس طراحی
استادش یکم رو مخمه ولی دارم به روش
هنر از هنرمند جداست رفتار میکنم و تحملش میکنم
کلاس خط هم میرم
برنامه تابستونم شبیه برنامه نوجوانا نیست؟🤺
به هر حال. جدیدا هنر رو دوست دارم و کرم گرفتتم
که همه چیزو امتحان کنم.
کار هم گرفتم🏃♀️ ولی حوصله انجام دادنشو ندارم.
__
جدای همه این چیزا، خودم.
من، خوبم شاید. گاهی فکر میکنم
کسی هست با قطعیت بگه خوبم؟
خوب بودن برای من کمی دوره. همیشه یه تکه از
پازل نیستنش، همیشه در حال جستجوام.
__
تنها جایی که میتونم بگم این تصادف لعنتی
بدجور پارهمون کرده اینجاست.
به قدری تحت فشاریم که حد و حساب نداره.
قشنگ صد پله افتادیم عقب و
واقعا هیچ ایده ای ندارم راجع به ادامه زندگی.
وضعیت اقتصادی م به قدری بده که نمیشه امید داشت حتی.
جدی نمیدونم حتی چی بگم که دلم اروم شه
یا امیدوار شم.
هر روز بیدار میشم و سعی میکنم فکر کنم
اینم میگذره. بهتر میشیم.
__
پوف