پس از اون مدت
دلم برای خودم تنگ شده، نه اینی که الان هستم
اونی که قبلش بودم. با تمام غرها و کاستیهایی که داشت
خیلی بهتر از این جدیده بود.
هنوز نرمال نشدم و یه زمانهایی از روز به شدت
احساس غم و استیصال میکنم به حدی که توانایی انجام
هیچکاری رو ندارم.
اونقدر این غم بارش سنگین که برای لحظاتی منو از پا میندازه. دوباره پا میشم یعنی خب باید پاشم ولی لنگ لنگ میزنم و دوباره جلوتر غم پاشو دراز میکنه جلوم و با مخ می افتم.
خسته شدم از این احساسات، از این غم.
دلم میخواد شادی رو هم حس کنم. شادی هم نه
یه حس خوب، هر چند کوچک.
_
مشاور میگه همه این احساسات طبیعیه
یه دوره کوتاه کلی از اتفاقاتی رو تجربه کردی که
اگر توی فواصل زمانی مختلف میافتاد اینجوری نمیشدی
ولی این که پشت سر هم اتفاق افتادن تو رو به اینجا رسونده.
طبیعیه، باشه طبیعیه ولی من خودمو میخوام.
__
توی این بین دوستی ا رو هم دارم از دست میدم.
اتفاقات باید با هم بیفتن، قانون همینه.
برام مهم نیست حق داشتم ناراحت بشم یا نشم
ولی این که اون دوری کنه برام غیرقابل قبوله
اخه اتفاق خاصی نیفتاده بود.
اونقدر خستهم که واقعا اینبار من نمیرم جلو و
تموم شدنش ناراحتم میکنه ولی توی این طوفان احساسی
کم اهمیت تر از قبله.
ناراحت میشم نباشه ولی این نبودن یه روزی اتفاق میافتاد
اگر که این تمایل دو طرفه نیست بهتره همین جا تموم شه.
دیگه الان که حالم خوب نیست این از دست دادن رو هم تحمل میکنم.
__