نکنه پیتیاسدی باشه.
امشب با خواهرم داشتیم حرف میزدیم
گفتم من روزای اول هوشیاری نداشتم
فکر کنم حالتو نمیپرسیدم
یعنی نمیگفتم خواهرم کجاست.
فکر میکردم خوبی.
خواهرم گفت منم هوشیار نبودم پس حالتو نپرسیدم.
دختر خالهم همون موقع داشت با تلفن صحبت میکرد
پرید وسط صحبتمون و گفت
نه اتفاقا توی بیمارستان همهش میگفتی خواهرم
کجاست؟ چندین بارم پرسیدی. ( من میپرسیدم)
گریهم گرفت. حتی الانم که دارم مینویسم گریهم میگیره
خواهر بودن خیلی عجیبه
خواهر داشتن
یه چیزی فراتر از واژههاست.
حس میکنم به استرس پس از سانحه دچار شدم
نه خیلی شدید ولی حدس میزنم
با این روحیات جدیدم، استرس پس از سانحه گرفتم.
_
خواهرم دیروز میگفت برای فلانی بنویس
پس از اتفاقاتی که افتاده فلان کار رو نتونستم انجام بدم.
گفتم چرا پس از اتفافاتی که افتاده بنویسم؟ خب مینویسم تصادف.
گفت گفتم احتمالا دوست نداشته باشی یا حالت بد شه.
تقریبا همه متوجه شدن من دیگه نمیتونم اسم تصادف
بشنوم، راجع بهش حرفی بزنن
یا هر چیز خشنی منو پریشون میکنه.
🤷♀️🤷♀️
شاید یکم هوا بخوره به کلهم بهتر میشه.