کمی بدون روتوش
دیشب داشتم شام میخوردم یه لحظه
دیدم در حالی که دارم قاشق میذارم دهنم
گلوله گلوله اشک دارم میریزم
و همونجا احساسات جدیدم رو لمس کردم
چیزی که انکارش میکردم.
افسردگی شاید؟
اسمش اهمیتی نداره، خواهرم میگه رد دادی.
حقیقتش اینه چطور میشه رد نداد؟
وضعیت خونه کاملا بهم ریخته
من اینجور گوشه خونه افتادم
خواهرم و مامانم اونور با بچه نارس
و استرس زیاد.
من فکر میکردم خودمم که فقط هر لحظه با هر حرفی
ممکنه گریه کنم
ولی گفتن بابام تا خواهرمو دیده اونم گریه کرده.
میدونید من امیدوارم که این نینی کوچک
از بیمارستان مرخص شه
حتی خودمم دیگه مهم نیست
فقط میخوام جوجه خوب باشه.
پاییز هم به اندازه کافی تاریک هست
اوه
__
من از احساساتم به اطرفیان هیچی نمیگم
یعنی حتی صمیمی ترین دوستم هم
شاید ندونه چه وضعیتی رو دارم میگذرونم
امروز با خودم فکر کنم چرا؟
و قرار نیست ظاهر باشم دیگه
ظاهری که میگه خوبم.
نه من خوب نیستم. نمیتونم خوب باشم
و نیاز به زمان دارم که خوب شم
و شاید برای این خوب شدن نیاز داشته باشم
از بقیه کمک بگیرم.
__