من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

این روزهای نه چندان جالب

شنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۱، 11:23

کوچک ترین تنشی رو تحمل نمیکنم

و حس میکنم دارم خفه میشم.

دیگه توانایی ندارم.

خواهر وسطی م هم همه‌ش تنش ایجاد میکنه

و من نمیتونم. نه که نخوام، نمیتونم.

نمیدونم چرا این جور رفتار میکنه توی این وضعیت.

گاهی اوقات فکر میکنم نمیتونم و یا حتی

اگر این اخرین نفسم بود چی میشد؟

َخیلی خسته و داغونم.

از قبلش من حالم خوب نبود و گفتم میرم مسافرت دو سه روزی حالم خوب میشه

که توی برگشت تصادف کردیم و الان درازکش افتادم توی خونه.

احساس میکنم هر لحظه ممکنه خفه شم، منفجر شم

و یا تموم شم.

کاشکی میدونستم چی کمکم میکنه که از این وضعیت فشار روحی دربیام.

فشار رو کاملا احساس میکنم. دستاش روی گلومه.

از نظر جسمی که ترکیده‌م هیچ.

از نظر روحی به حدی داغونم که حد نداره و هر لحظه انتظار دارم بزنم زیر گریه اونقدر گریه کنم تا بمیرم.

که خب گریه‌م نمیاد.

نمیدونم این فشار سنگین رو چطور سبک کنم.

نمیدونم چطور خودمو آزاد تر کنم.

فقط میدونم نمیشه اینجور. اصلا نمیشه.

: )
© من نوشت