کشفیات امروز
امروز متوجه شدم چرا من از شکست میترسم.
پدر و مادرم خصوصا پدرم خیلی دوست دارن من توی همه چیز اولی باشم. احساس میکنن اگر توی امتحانی
رد بشم یا نمرهای متوسط بگیرم از اون شخصیت خودم فاصله گرفتم و همهش میپرسن کی بیشتر گرفت؟
چرا بیشتر شد؟ چرا نشد؟
سرزنش یا القا به صورت غیرمستقیمه.
هیچ وقت دعوا و بحثی صورت نمیگیره ولی منظور واضحه.
و من واقعا از این اخلاقشون داره بدم میاد و بهم فشار میاد.
حتی امسال گفتم نمیخوام ارشد بگیرم فعلا
و بابام اصرار داشت که نه بگیر. تا دکترا برو.
گفتم مدرک جمع کنم که چی بشه؟ من باید راضی باشم
و احساس نیاز کنم که الان نمیکنم.
این بحث تموم نشد.
تا با خواهرم صحبت میکردم گفت چرا ارشد ننوشتی؟
گفتم اوه تو هم مثل بابایی چت نکن روی این.
گفت اتفاقا بابایی گفته جاسوسکی بهت بگم که شرکت کنی
: ))))))
گفتم بهش بگو من خودم برای آیندهم تصمیم میگیرم و قرار نیست چیزی که اون میخواد حتما اتفاق بیفته.
اون دوست داره دخترش دکتر بشه یا ارشد بخونه، اوکی.
ولی دخترشم بزرگ شده و تصمیم راجع به آینده.ش با خودشه. اه
کلا متوجه شدم اکثر رفتارهام به همین بهترین بودن که انتظار دارن ازم برمیگرده.
کمال گرایی رو توی من پایه گذاری کردن و هر چقدر سعی میکردم کارامو اسون بگیرم، نمیتونم.
انگار میترسمسرزنش بشم و دیگه خودم نباشم.
استرسم هم از همینه.
من دلم میخواد اینجور نباشم. خودم باشم
ولی سخته دور شدن از عادتها.
___
حقیقتا گاهی نیاز دارم که فقط بهم بگن فدای سرت یا هر چی هستی بهترینی.
اوتقدر محتاج همچین چیزی شدم که هنوز یادمه اکس
برای چیزی که دومشده بودم توی دانشگاه
چقدر تشویقم کرد و من چقدر مظلومانه تعجب کردم و
همهش میپرسیدم واقعا مهم نیست برات نفر اول چطور بوده؟
یادم میاد دلم برای خودم میسوزه☹
__
دلم میخواد همه چی رو اسون بگیرم.