من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

من

دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰، 5:15

در کنار گذراندن کارهای عادی م،

خیلی استرسی شدم‌.

هر چیز کوچیکی باعث اضطراب و بی خوابی م میشه🤦‍♀️

 کم کم دارم حسرت روزهایی بی استرسمو می خورم که راحت می خوابیدم.

راستش از خوابیدن دارم فراری میشم.

چه حس عجیبیه که نخوای بخوابی.

 

____

بچه ها امروز امتحان دینی نهایی دارن.

یاد امتحان خودم افتادم.

کتاب حدود ۲۰۰صفحه و بدون فرجه بود.

جز دو ساعت خواب و بیداری نزدیک‌صبح ، همه ش در حال خوندنش بودم.

فکر می کنم دو دورش زدم.

و وقتی برگه ی امتحان رو دادن همه رو بلد بودم.

همه ی اون سئوالات بیخودی که از گوشه و کنار کتاب در اورده بودن.

سال سوم جز سال های با برنامه م بود.

و هر درسی رو قبل از رسیدن زمان امتحانات کامل خونده  بودم.

نتیجه ی امتحانات هم واقعا خوب بود و برگه ی کوچک که نمره های کتبی رو  روش نوشته بودن برام‌شیرین بود.

 

 اون سال من به شدت کمرو و کم حرف شده بودم و معلما دانش اموزایی که سوال میپرسیدن رو زرنگ حساب می کردن و من تقریبا پشم هیج‌کس نبودم.

اون برگه ی کوچک نمره ها شاید به معلما فهمونده باشه که بقیه ی شاگردا با هر اخلاقی هم می تونن خوب باشن و یا حتی بیشتر از خوب.

 

کاش باز هم بتونم بی وقفه بخونم.

برای داشتن چیزی _حتی نمره ی بیست کم ارزشی_ برنامه بریزم و بجنگم.

کاش هدف بزرگی رو پیدا کنم‌‌‌.

 

: )
© من نوشت