من
در کنار گذراندن کارهای عادی م،
خیلی استرسی شدم.
هر چیز کوچیکی باعث اضطراب و بی خوابی م میشه🤦♀️
کم کم دارم حسرت روزهایی بی استرسمو می خورم که راحت می خوابیدم.
راستش از خوابیدن دارم فراری میشم.
چه حس عجیبیه که نخوای بخوابی.
____
بچه ها امروز امتحان دینی نهایی دارن.
یاد امتحان خودم افتادم.
کتاب حدود ۲۰۰صفحه و بدون فرجه بود.
جز دو ساعت خواب و بیداری نزدیکصبح ، همه ش در حال خوندنش بودم.
فکر می کنم دو دورش زدم.
و وقتی برگه ی امتحان رو دادن همه رو بلد بودم.
همه ی اون سئوالات بیخودی که از گوشه و کنار کتاب در اورده بودن.
سال سوم جز سال های با برنامه م بود.
و هر درسی رو قبل از رسیدن زمان امتحانات کامل خونده بودم.
نتیجه ی امتحانات هم واقعا خوب بود و برگه ی کوچک که نمره های کتبی رو روش نوشته بودن برامشیرین بود.
اون سال من به شدت کمرو و کم حرف شده بودم و معلما دانش اموزایی که سوال میپرسیدن رو زرنگ حساب می کردن و من تقریبا پشم هیجکس نبودم.
اون برگه ی کوچک نمره ها شاید به معلما فهمونده باشه که بقیه ی شاگردا با هر اخلاقی هم می تونن خوب باشن و یا حتی بیشتر از خوب.
کاش باز هم بتونم بی وقفه بخونم.
برای داشتن چیزی _حتی نمره ی بیست کم ارزشی_ برنامه بریزم و بجنگم.
کاش هدف بزرگی رو پیدا کنم.