صفر کلوین
هر وقت میرم دکتر پوست
کاملا مفلس میشم
از طرفی میگم برای سلامتیمه
و از طرف دیگه هر روز از چیزهایی که میخواستم بخرم
دورتر میشم.
تا زمانی که آدم میره دکتر نمیتونه روی پس انداز کردن
حساب باز کنه.
م گرامی هم یه کاری کرده که خیلی عصبانی م
و هیچ چیزی نمیتونم بهش بگم
وضعیت خودش اونقدر داغون هست که دلم نمیاد
چیزی بگم. اشتباهات و تصمیمات مسخره بقیه
باعث میشه اینجور گیر کنم و قدرت انجام کاری نداشته باشم.
___
چشمم ۲۵صدم ضعیف تر شده و
چقدر حس بدیه که چشم آدم ضعیف بشه.
__
میدونم غرغرو شدم و اصلا شبیه اون آدم قبلی نیستم.
زندگی هیچ وقت خط راست نبوده، قله ها و دره ها داره.
احساس میکنم کنار یه دره نشستم،
اتفاقاتی دارن می افتن و من می بینمشون که حرص
میخورم و کاری نمیتونم بکنم.
این ناتوانی در انجام کار باعث شده از خودم بدم میاد.
صحنه ها و تصاویری رو می بینم که رنج بر من تحمیل
میکنند که بیشتر از توانمه .
و من فقط تماشاگرم
گاهی جزی از بازی میشم ، دیالوگی رو میگم
اما خیلی سریع از صحنه خارجم میکنن.
کارگردان و نقش اول این بازی رو یک نفر به عده داره
و برای من عزیزه. اما این عزیز بدجور داره خودشو
از پا در میاره و من تماشگر...