من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

صفر کلوین

سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۹، 22:36

هر وقت میرم دکتر پوست

کاملا مفلس میشم

از طرفی میگم برای سلامتیمه

و از طرف دیگه هر روز از چیزهایی که میخواستم بخرم

دورتر میشم.

تا زمانی که آدم میره دکتر نمیتونه روی پس انداز کردن

حساب باز کنه.

م گرامی هم یه کاری کرده که خیلی عصبانی م

و هیچ چیزی نمیتونم بهش بگم 

وضعیت خودش اونقدر داغون هست که دلم نمیاد

چیزی بگم. اشتباهات و تصمیمات مسخره بقیه

باعث میشه اینجور گیر کنم و قدرت انجام کاری نداشته باشم.

___

چشمم ۲۵صدم ضعیف تر شده و 

چقدر حس بدیه که چشم  آدم ضعیف بشه.

__

میدونم غرغرو شدم و اصلا شبیه اون آدم قبلی نیستم.

زندگی هیچ وقت خط راست نبوده، قله ها و دره ها داره.

احساس میکنم کنار یه دره نشستم‌،

اتفاقاتی دارن می افتن و من می بینمشون که حرص 

میخورم و کاری نمیتونم بکنم.

این ناتوانی در انجام کار باعث شده از خودم بدم میاد.

صحنه ها و تصاویری رو می بینم که رنج بر من تحمیل 

میکنند که بیشتر از توانمه‌ .

و من فقط تماشاگرم

گاهی جزی از بازی میشم ، دیالوگی رو میگم

اما خیلی سریع از صحنه خارجم میکنن.

کارگردان و نقش اول این بازی  رو یک نفر به عده داره

و برای من عزیزه. اما این عزیز بدجور داره خودشو

از پا در میاره و من تماشگر...

: )
© من نوشت